میزانسن: پیچ خطرناک
نمایشنامهی «پیچ خطرناک» نوشتهی جان بوینتون پریستلی یکی از آثار شاخص تئاتر انگلستان در دههی 1930 است؛ اثری که در ظاهر روایتی ساده از یک گردهمایی خانوادگی و دوستانه را پیش میبرد، اما در لایههای زیرین خود به کاوشی عمیق در باب حقیقت، دروغ، حافظه، زمان و مسئولیت اخلاقی بدل میشود. پریستلی در این نمایشنامه با مهارتی چشمگیر، فضای یک اتاق نشیمن را به صحنهی انفجار رازها، افشاگریها و فروپاشی روابط انسانی تبدیل میکند و نشان میدهد چگونه یک پرسش کوچک میتواند زنجیرهای از ویرانیهای روحی و اخلاقی را به راه اندازد.
داستان نمایشنامه در خانهی زوجی مرفه به نام رابرت و فرِدا کاپلن میگذرد. گروهی از دوستان و خویشاوندان در یک عصر معمولی دور هم جمع شدهاند؛ فضایی صمیمی، متمدن و به ظاهر آرام حاکم است. اما این آرامش تنها پوستهای شکننده است. همهچیز با یک مکالمهی ساده دربارهی نامهای آغاز میشود؛ نامهای که به مارتین، برادر رابرت مربوط است و سالها پیش خودکشی کرده. طرح این موضوع، همان «پیچ خطرناک» است: نقطهای که اگر به آن وارد شوی، دیگر بازگشتی به بیخبری و آرامش پیشین وجود ندارد.
پریستلی در این نمایشنامه از ساختاری هوشمندانه بهره میگیرد که به نوعی با مفهوم زمان و امکانهای مختلف زندگی بازی میکند. نمایشنامه در دو مسیر موازی حرکت میکند: در مسیر نخست، حقیقتها یکییکی فاش میشوند، دروغها فرو میریزند و روابط انسانی بهتدریج نابود میشوند. حسادت، خیانت، دروغ، ترس و پنهانکاری چهرهی واقعی شخصیتها را آشکار میکند. اما در پایان، نمایش به نقطهی آغاز بازمیگردد و گویی زمان به عقب برمیگردد؛ انگار فرصتی دوباره داده میشود تا شخصیتها وارد آن پیچ خطرناک نشوند و حقیقت را دستنخورده باقی بگذارند. این بازی با زمان، یکی از جذابترین جنبههای فلسفی اثر است و به نمایشنامه حالتی تاملبرانگیز و شبهمتافیزیکی میبخشد.
جان بوینتون پریستلی
در مرکز نمایش، مسئلهی حقیقت قرار دارد. آیا دانستن حقیقت همیشه مفید است؟ آیا افشای رازها الزاماً به رهایی میانجامد؟ پریستلی با ظرافت نشان میدهد که حقیقت میتواند هم نجاتبخش باشد و هم ویرانگر. شخصیتها در آغاز نمایش در جهانی از توهمات زندگی میکنند؛ هرکدام تصویری دلخواه از خود و دیگران ساختهاند. اما با افشای تدریجی رازها، این تصاویر فرو میریزند و جای خود را به واقعیتی تلخ و آزاردهنده میدهند. در اینجا حقیقت نه بهعنوان فضیلتی مطلق، بلکه به مثابه نیرویی دوگانه مطرح میشود: هم روشنکننده و هم مخرب.
شخصیتپردازی در پیچ خطرناک از نقاط قوت اثر است. پریستلی هر شخصیت را به گونهای طراحی کرده که نمایندهی بخشی از جامعهی بورژوازی انگلستان میان دو جنگ جهانی باشد: افرادی ظاهراً محترم، متمدن و موفق، اما در باطن گرفتار خودخواهی، ترس، حسادت و اخلاقی شکننده. رابرت، مرد خانه، با اعتمادبهنفس و اقتدار ظاهریاش، در حقیقت انسانی متزلزل و وابسته به دروغهاست. فرِدا، همسر او، چهرهای پیچیده و چندلایه دارد که میان احساس گناه، عشق و فریب در نوسان است. سایر شخصیتها نیز هرکدام رازی در دل دارند که افشای آن به لرزش بنیاد روابط میانجامد.
یکی از مضامین مهم نمایشنامه، مسئولیت فردی در برابر گذشته است. خودکشی مارتین همچون سایهای بر زندگی همهی شخصیتها افتاده و هرکدام به نوعی در این فاجعه سهیماند؛ خواه با سکوت، خواه با خیانت، خواه با بیتفاوتی. پریستلی با این تمهید نشان میدهد که هیچ کنش انسانی در خلاء رخ نمیدهد و هر عمل یا ترک فعلی میتواند پیامدهایی گستردهتر داشته باشد. گذشته در این نمایشنامه مرده نیست؛ بلکه همچون نیرویی زنده و فعال، حال را شکل میدهد و آینده را تهدید میکند.
زبان و دیالوگهای نمایش از دیگر ویژگیهای برجستهی اثر است. گفتوگوها در ظاهر طبیعی، روزمره و سادهاند، اما بهتدریج به میدان نبردی روانی بدل میشوند. هر جمله میتواند ماشهای باشد برای انفجار حقیقتی پنهان. پریستلی استادانه تنش را از خلال کلمات میسازد ، بدون آنکه به حادثههای بیرونی یا کنشهای پرهیجان متوسل شود. اتاق نشیمن به صحنهای از تئاتر ذهن بدل میشود؛ جایی که نبرد اصلی درون انسانها رخ میدهد.
نمایشنامه در بستر تاریخی خود نیز معنا مییابد. دههی 1930، دورهای آکنده از اضطراب، بحران اقتصادی و سایهی جنگی دیگر بود. جامعهی انگلستان در ظاهر به ثبات و نظم تکیه داشت ، اما در زیر این ظاهر، تنشها و بحرانهای اخلاقی و اجتماعی موج میزد. پریستلی با تمرکز بر یک خانواده و جمعی کوچک، تصویری نمادین از جامعهای بزرگتر ارائه میدهد: جامعهای که بر دروغهای کوچک و مصالحههای اخلاقی بنا شده و با کوچکترین لرزش، فرو میریزد.
در نهایت، پیچ خطرناک بیش از آنکه صرفاً داستانی دربارهی رازها و خیانتها باشد، تاملی است دربارهی شکنندگی زندگی انسانی و پیچیدگی حقیقت. پریستلی ما را به این اندیشه میکشاند که شاید آرامش ظاهری ما حاصل نادانیها و سکوتهایمان باشد و ورود به گوشههای خطرناک حقیقت، بهایی سنگین داشته باشد. اما درعینحال، این نمایشنامه یادآور میشود که بدون مواجهه با حقیقت، هیچ رستگاریای ممکن نیست.
قسمتی از نمایشنامهی پیچ خطرناک نوشتهی جی.بی.پریستلی:
اولون: میدونی رابرت، خودت شروع کردی. (میرود بالا راست؛ پایین صندلی سمت چپ میز.) پس حالا نوبت خودته، میتونی به من حقیقت رو بگی؟
رابرت: (میرود پایین.) خدایا! بله، حتماً میگم. من از این رازهای احمقانه بیزارم. (فرِدا روی صندلی بالا چپ مینشیند.) ولی هنوز نوبت من نشده، من یه سوال پرسیدم که تو هنوز جواب ندادی.
اولون: میدونم که پرسیدی ، ولی قبل از اینکه جواب بدم، یه سوال ازت دارم، بعدش سوال تو رو جواب میدم. چند وقتیه میخوام این سوال رو ازت بپرسم، ولی هیچوقت فرصتش نشده یا شاید هیچوقت جرئت نکردم. حالا برام مهم نیست. چون ممکنه به هر حال روشن بشه. رابرت، پول رو تو برداشته بودی؟
رابرت: پول رو من برداشته بودم؟
اولون: بله.
نمایی از اجرای پیچ خطرناک
رابرت: معلومه که نه. دیوونه شدی اولون؟ فکر کردی حتی اگه من پول رو برداشته بودم اجازه میدادم که گناهش بیفته گردن مارتین؟ مارتین پول رو برداشته بود، همهی ما دیگه تا این حد خبر داریم.
اولون: (روی صندلی چپ میز مینشیند.) وای، چقدر من احمق بودم.
رابرت: متوجه نمیشم. قطعاً میدونستی که مارتین پول رو برداشته، قطعاً تمام این مدت فکر نمیکردی که من پول رو برداشتم.
اولون: بله، فکر میکردم. ولی نه، بهش فکر نمیکردم، خودم رو با این فکر شکنجه میدادم. (فرِدا برمیخیزد و به سمت پیانو میچرخد.)
رابرت: تف! دیگه هیچچی معنی نداره ! مگه ممکن بود من پول رو برداشته باشم؟ بله، ممکن بود، بههرحال همهی ما قابلیتش رو داریم؛ تحت شرایط خاصی. ولی تحت هیچ شرایطی، بههیچوجه حاضر نیستم بذارم کس دیگهای بهخاطر گناه من متهم بشه؛ مخصوصاً مارتین. چهطور فکر کردی همچین کاری ازم برمیآد؟ من فکر میکردم تو دوست منی اولون؛ یکی از بهترین و قدیمیترین دوستهای من.
فردا: شاید بهتره این رو هم بدونی رابرت...
اولون: وای نه فردا! خواهش میکنم! خواهش میکنم!
فرِدا: (پشت صندلی سمت چپ میز میرود.) چرا نه؟ چه فرقی میکنه! (به رابرت) شاید بهتره این رو هم بدونی رابرت، و واقعاً حیرت زدهام که چهطور میشه انقدر دوزاریت کج باشه! اولون دوست تو نیست.
رابرت: معلومه که هست!
فردا: نه عزیزم نیست! اولون یه زنه، یه زن که عاشق توئه و مدتهاست که عاشق توئه، زنِ عاشق با دوست خیلی با هم فرق دارن.
اولون: فِردا کارت منصفانه نیست لعنتی! خیلی بیرحمی.
فردا: هیچ بلایی سرت نمیآد و رابرت هم که دلش میخواست حقیقت رو بدونه، خب بذار بدونه!
رابرت: من واقعاً متاسفم اولون، ما همیشه دوستهای خوبی بودیم و من همیشه به تو علاقه داشتم.