بیوگرافی: کارولینا دِ روبرتیس
کارولینا دِ روبرتیس نویسندهای معاصر، چندزبانه و جهانوطن است که آثارش در مرز میان ادبیات، سیاست، تاریخ و تجربههای زیستهی جنسیتی و تبعید حرکت میکنند. او با رمانهایی پرقدرت و شاعرانه شناخته میشود که اغلب به امریکای لاتین، بهویژه اروگوئه باز میگردند و درعینحال دغدغههایی جهانشمول چون هویت، حافظه، آزادی، بدن و مقاومت را روایت میکنند. دِ روبرتیس ازجمله نویسندگانی است که زندگی شخصی، پیشینهی خانوادگی و تعهد اجتماعی را به شکلی ارگانیک در متن ادبی خود ادغام کرده و صدایی منحصربهفرد در ادبیات معاصر انگلیسیزبان پدید آورده است.
کارولینا دِ روبرتیس
کارولینا دِ روبرتیس در سال 1975، در شهر مونتویدئو، پایتخت اروگوئه به دنیا آمد. کودکی او همزمان با یکی از تاریکترین دورههای تاریخ معاصر این کشور بود؛ سالهایی که اروگوئه تحت دیکتاتوری نظامی قرار داشت و فضای سرکوب، سانسور و ترس بر جامعه حاکم بود. خانوادهی او، مانند بسیاری از خانوادههای روشنفکر و منتقد، ناچار به ترک وطن شدند. در نتیجه، کارولینا در سنین پایین همراه خانوادهاش به ایالات متحده مهاجرت کرد. این تجربهی تبعید زودهنگام، گسست از سرزمین مادری و زندگی میان دو فرهنگ، بعدها به یکی از محورهای اصلی آثار ادبی او تبدیل شد.
دِ روبرتیس در امریکا رشد کرد و تحصیلات خود را در حوزهی زبان و ادبیات ادامه داد. او در دانشگاه بوستون تحصیل کرد و سپس مدرک کارشناسی ارشد خود را در رشتهی نویسندگی خلاق دریافت کرد. آموزش آکادمیک به او ابزارهای فنی و نظری لازم برای نوشتن را داد، اما آنچه صدای او را شکل داد، بیش از هر چیز، تجربهی زیستهی مهاجرت، دوگانگی زبانی و مواجهه با تاریخ سیاسی خشونتبار امریکای لاتین بود. او از همان آغاز مسیر نویسندگیاش نشان داد که به روایتهای ساده و خطی قانع نیست و ترجیح میدهد با ساختارهای پیچیده، چندصدایی و شاعرانه کار کند.
کارولینا دِ روبرتیس
نخستین رمان کارولینا دِ روبرتیس با عنوان «کوهستان نامرئی» در سال 2009 منتشر شد و توجه منتقدان را به خود جلب کرد. این رمان داستان سه نسل از زنان یک خانوادهی اروگوئهای را روایت میکند و تاریخ قرن بیستم اروگوئه را از خلال زندگی، عشقها و سکوتهای آنان به تصویر میکشد. رمان، همزمان اثری خانوادگی و سیاسی است و نشان میدهد چگونه تاریخ بزرگ در بدنها و سرنوشتهای فردی رسوب میکند. نثر شاعرانه، حساسیت زنانه و نگاه تاریخی دقیق، از همان کتاب اول جایگاه دِ روبرتیس را بهعنوان نویسندهای جدی تثبیت کرد.
دومین رمان او، پِرلا، گامی جسورانهتر در مواجهه با گذشتهی خشونتبار امریکای لاتین بود. این اثر به مسئلهی ناپدیدشدگان در دیکتاتوریهای نظامی میپردازد و از زاویهی دید دختری روایت میشود که پدرش در ماشین سرکوب دولتی نقش داشته است. پرلا رمانی دربارهی گناه، مسئولیت اخلاقی و امکان یا عدم امکان رستگاری است. دِ روبرتیس در این کتاب نشان میدهد که قربانی و جلاد همواره در دو سوی سادهی تاریخ قرار ندارند و میراث خشونت میتواند نسلها را درگیر کند.
با انتشار رمان «خدایان تانگو» در سال 2015، دامنهی کار دِ روبرتیس گستردهتر شد. این رمان به آرژانتین اوایل قرن بیستم میپردازد و داستان زنی را روایت میکند که برای نواختن تانگو ـ هنری که آن زمان مردانه تلقی میشد ـ هویت جنسیتی خود را پنهان میکند. کتاب، کاوشی عمیق در باب جنسیت، بدن، میل و آزادی است و نشاندهندهی علاقهی نویسنده به شکستن مرزهای تثبیتشدهی هویتی. این اثر تحسین گستردهای دریافت کرد و جایگاه دِ روبرتیس را بهعنوان نویسندهای پیشرو تثبیت کرد.
کارولینا دِ روبرتیس
کارولینا دِ روبرتیس علاوهبر رماننویسی، بهعنوان استاد نویسندگی خلاق نیز فعالیت میکند و سالها در دانشگاه ایالتی سانفرانسیسکو تدریس کرده است. او همچنین مقالهها و جستارهای متعددی در زمینهی سیاست، مهاجرت و ادبیات نوشته است. دِ روبرتیس خود را نویسندهای متعهد میداند که ادبیات را ابزاری برای بازخوانی تاریخهای خاموش و بهحاشیهراندهشده میبیند.
روبرتیس با نثری شاعرانه و نگاهی انسانی، داستانهایی مینویسد که از دل تجربههای خاص برمیآیند؛ اما پژواکی جهانی دارند؛ داستانهایی دربارهی اینکه چگونه انسانها، حتی در تاریکترین دورانها، راهی برای عشق، مقاومت و بازآفرینی خود پیدا میکنند.
قسمتی از رمان پرلا نوشتهی کارولینا دِ روبرتیس:
به بوئنوس آیرس نقل مکان کردند که پدر گابریل در کلینیکی کار میکرد و در حومههای شهر به مردم فقیرنشین خدمت میکرد. وقتی دیکتاتوری قدرت را به دست گرفت، گابریل پنج ساله بود و خواهرانش چهار ساله و یک ساله. از ترس جانشان در فضایی سیاسی، که هرکس برای آسیبپذیرترین عناصر جامعه کار میکرد برچسب خرابکار میخورد، فرار کردند و چون در اروگوئه هم دیکتاتوری دیگری بود و نمیشد به آنجا برگردند، به مکزیکوسیتی رفتند. آنجا گابریل در میان گروهی از تبعیدیهای امریکای جنوبی بزرگ شد که در آن شهر پر هرجومرج و خارقالعاده و سرگیجهآور برای خود خانههایی ساخته بودند. عاشق آنجا شد، با ساختمانهای باشکوه استعماریاش که جابهجا روی ویرانههای آزتکها و مجاورشان بنا شده بود، ویرانههایی که زمزمه میکردند ـ نه، زمزمه نه، حرفش را اصلاح کرد: آواز میخواندند ـ از روزگاران باستان و قدرتهایی که ما، اهالی ریوپلاتنس در جنوب، در فراموشی سرسختانهمان از آنچه این سرزمین بوده، از حیاتی که پیش از هجوم اروپا و دگرگونیاش با سنگفرشها و خونهای ریخته داشته، از یاد بردهایم. گفت اینجا، همه فقط از سنگفرشهای شیکش میگوییم، اما از خونها نه. انگارنهانگار که بوئنوس آیرس تکهای است در دل تاریخ، انگار از بیخ بتهی زمان سبز شده باشد. به خیالمان شهری با قدمت چهارصد و خردهای سال، خیلی قدیمی است، اما به چشم کسی که مکزیکوسیتی را دیده باشد، اینجا هنوز بچهی دیروز است.
مشاهده آثار کارولینا د روبرتیس