موز وحشی
(داستانهای برزیلی،قرن 20م)
نویسنده:
ژوزه مارو د واسکونسلوس
مترجم:
عباس پژمان
245,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات
190
شابک
9786222674984
تاریخ ورود
1403/10/17
نوبت چاپ
2
سال چاپ
1404
تاریخ تجدید چاپ
14040728
وزن (گرم)
175
قیمت پشت جلد
245,000 تومان
کد کالا
140657
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
روزى در جستوجوى نوع دیگرى از زندگى وارد سرتائو شدم.
قلبم را در سایهی درختى گذاشتم تا مضطرب در انتظار بازگشتم بماند و رفتم. بىآنکه در جایى توقف کنم راه پیمودم.
آفتاب پوست صورت و دستهایم را سوزاند. راههاى بسیاری پیمودم، راههایى پرگردوخاک، دراز، ساکت.
آن دو چیز را که به آنها زمان و مکان مىگویند از یاد بردم تا خود را در واقعیت فاصله گم کنم. جز فاصله چیز دیگرى نبود…
خستگى شدیدى بر جسمم غلبه کرد…
در این موقع بود که به انسانهاى بىرحم برخوردم. انسانهایى که قلبى وحشتناک در سینه دارند و این قلب حتی براى زندگى بسیار وحشتناکترى میتواند بتپد.
انسانهایى که نه رحمکردن به دیگران را مىشناسند، نه رحمکردن به خود را.
من سرگذشت این انسانها را دیدم، شنیدم، تجربه کردم. آنگاه غمگین بازگشتم و به جستوجوى قلبم رفتم که مضطرب در سایهی همان درخت منتظرم بود.
تصمیم گرفتم سرگذشت این انسانهاى بىرحم را روایت کنم. من با مرکب یا با خون نمىنویسم. تنها از عرق رنجها و خستگىهایم استفاده مىکنم، عرقى که با خاک راههاى سرگردانىام مخلوط شد. خاکى که از قدمهاى انسانهاى بىرحم، هنگام راهپیمودنِ خوابگردانهشان بهسوى ال دورادوى دوردستشان، به هوا برخاسته بود. خاکى که همه هستیم. چرا که همهچیز خاک است.
موز وحشی داستانی است که در منطقهای به همین نام در برزیل در معادن الماس میگذرد. در میان مردمی که برای پیدا کردن الماس به زمینهای منطقه هجوم آوردهاند و به هیچچیز و هیچکس رحم نمیکنند. آنگاه، از اعماق آن خشونت، داستانی بهغایت لطیف و عاطفی سر برمیآورد.
بخشی از کتاب
گِرِگورائو لیوان پر از پنگاى خود را هُرت کشید، تُفى به کنار دستش انداخت و باز مشروب خواست. گارینپیروها نگاههاى مردهشان را به او دوخته بودند و منتظر بودند تا دنبالهی ماجرا را تعریف کند.
_ خُب، آن وقت چی شد؟
_ هیچى. من چیزیم نشد. اگر چیزیم شده بود که الآن اینجا نبودم. من رویینتنم. گلوله توى بدنم فرو نمىرود. براى این که نظرکرده هستم. آره، پدر تعمیدىام سیسرو و سنت آنتوان هوایم را دارند. اما بد مخمصهاى بود. همه جا پلیس بود.
_ چه کار کردى؟
_ هفتتیر را کشیدم و پشت در قایم شدم. انگشتم را گذاشتم روى ماشه و تَق تَق، تَق تَق، تَق تَق، و یک تَق دیگر. همهشان پا گذاشتند به فرار و هر کدام از یک طرف در رفتند. پلیسجماعت همیشه همینطور است. حتى کافى است صداى پرندهاى بلند شود و بعد هم صداى تَقّی بیاید. حالا که همه در مىرفتند خودم هم از فرصت استفاده کردم و دررفتم. از آن وقت تا حالا پایم را به بالیزا نگذاشتهام. از راه رودخانه به اینجا آمدم. وقتى آدم ایمان داشته باشد خدا بندهاش را حفظ مىکند. مىخواهم یکى از همین روزها سرى به آنجا بزنم.
_ چند نفرشان را کشتى؟
_ چند نفرشان را… چند تایى مىشدند… چهار یا پنج تا!
_ گِرِگو! باز خالى بستى، هان؟
_ همه سرشان را به طرف در برگرداندند. ژوئل بود که دستهایش را بغل کرده بود و به صورت گِرِگو خیره شده بود.
_ دفعهی قبل گفتى چهار تا. توى کافهی زِفیرینو بود. خوب نیست گِرِگو. خوب نیست آدم دروغ بگوید.
_ گوش کن، پسر! تو درست هنگامى پیدایت مىشود که…
_ بسیار خوب، باید برگردیم به آلونکمان. ساعت ده است.
_ اما من هنوز توى کاباره کارهایى دارم.
_ چه کارى؟ آن هم توى کاباره! نه. همین الآن مىآیى به آلونک. گِرِگو، تو فکر مىکنى من مىگذارم تو تنها به کاباره بروى؟ آن هم با این حال! یالا، راه بیفت. بس که به کمیسر التماس کردهام تا تو را از زندان آزاد کنم دیگر خسته شدهام. زندان که چه عرض کنم، بگو جهنم گارینپو!
گِرِگو اطاعت کرد. اول سعى کرد مقاومت کند، بعد دستش را داخل جیبش برد و مقدارى پول بیرون آورد و حساب را پرداخت کرد. کسى چیزى نگفت. چه کسى آنقدر خر بود که چیزى بگوید! گِرِگو با انگشتهایش در قوطى آبجو را باز مىکرد. با یک دستش با بیل یا کلنگ کار مىکرد…
نظرات کاربران
افزودن نظر
هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است
افزودن نظر
منتظر نظرات شما هستیم ...
کالاهای مرتبط