معرفی کتاب: بهترین داستانهای کوتاه ارنست میلر همینگوی
«بهترین داستانهای کوتاه ارنست میلر همینگوی» گزیده و ترجمهی احمد گلشیری و چاپ انتشارات نگاه، مجموعهای از برجستهترین داستانهای کوتاه ارنست همینگوی است؛ نویسندهای که نامش با ایجاز، سکوتهای معنادار، قهرمانان زخمی و جهان مردانه اما عمیقاً انسانی گره خورده است. این کتاب نهفقط دریچهای مناسب برای ورود به دنیای همینگوی محسوب میشود، بلکه چکیدهای فشرده از جهانبینی، سبک و دغدغههای ادبی اوست؛ جهانی که در آن کلمات اندکاند اما معنا سنگین، و آنچه گفته نمیشود اغلب مهمتر از آن چیزی است که روی کاغذ میآید.
ارنست میلر همینگوی (1961 ـ 1889) یکی از تأثیرگذارترین نویسندگان قرن بیستم بود؛ نویسندهای که با داستانهای کوتاهش، فرم روایت مدرن را دگرگون کرد. او باور داشت داستان خوب باید مانند کوه یخ باشد: تنها بخش کوچکی از آن دیده میشود و بخش اعظمش زیر سطح پنهان میماند. این نظریه که به نظریهی کوه یخ معروف است، بهوضوح در داستانهای این مجموعه قابل مشاهده است. شخصیتها کم حرف میزنند، احساسات سرکوب شدهاند و روایت اغلب ساده و بیپیرایه است، اما درست در همین سادگی، پیچیدگی روانی و عاطفی عظیمی نهفته است.
ارنست همینگوی در جنگ جهانی اول
این مجموعه شامل داستانهایی از دورههای مختلف کاری همینگوی است؛ از سالهای اولیهی نویسندگی تا داستانهای پختهتر. آثاری چون «تپههایی چون فیلهای سفید»، «برفهای کلیمانجارو»، «زندگی خوش و کوتاه فرانسیس مکومبر»، «آدمکشها»، «اردوگاه سرخپوستان» و «یک گوشهی پاک و پرنور» از شناختهشدهترین داستانهایی هستند که اغلب در این گزیدهها حضور دارند. هرکدام از این داستانها، گوشهای از دغدغههای ثابت همینگوی را نمایندگی میکنند: مواجههی انسان با مرگ، شکست، تنهایی، جنگ، عشقهای ناتمام و تلاش برای حفظ کرامت در جهانی بیرحم.
یکی از ویژگیهای برجستهی این مجموعه، تنوع موقعیتها و فضاهاست. همینگوی خواننده را از اردوگاههای شکار درا به کافههای خاموش اسپانیا، از میدانهای جنگ به اتاقهای کوچک و روابط سرد انسانی میبرد؛ اما با وجود این تنوع جغرافیایی، روح حاکم بر داستانها یکدست است: انسان تنهاست و باید در سکوت و عمل، معنای زندگی خود را بیابد. قهرمانان همینگوی اغلب مردانی هستند که زخمی درونی دارند؛ زخمی که گاه از جنگ میآید، گاه از عشق و گاه از آگاهی تلخ نسبت به ناپایداری زندگی.
مثلاً در داستان «تپههایی چون فیلهای سفید» یکی از مشهورترین آثار کوتاه همینگوی، گفتوگویی ظاهراً ساده میان یک مرد و یک زن روایت میشود؛ اما پشت این گفتوگوی معمولی، تصمیمی حیاتی دربارهی بارداری و آیندهی رابطه نهفته است. همینگوی بدون آنکه مستقیماً به موضوع اشاره کند، با دیالوگهای کوتاه و فضای خنثی، تنش روانی عمیقی خلق میکند. این داستان نمونهای عالی از توانایی او در حذف توضیحات اضافی و اعتماد به هوش خواننده است.
در «برفهای کلیمانجارو» همینگوی به سراغ مضمون شکست هنری و ترس از مرگ میرود. شخصیت اصلی، نویسندهای است که در آستانهی مرگ، زندگی ازدسترفته و استعداد هدررفتهاش را مرور میکند. این داستان بهنوعی خودنگارهی همینگوی نیز محسوب میشود؛ نویسندهای که همواره نگران اصالت هنری و بهای شهرت بود. روایت رفتوآمد میان حال و خاطرات گذشته، نشاندهندهی مهارت او در تلفیق زمان و ذهنیت شخصیت است.
داستان «آدمکشها» فضایی تیره و تهدیدآمیز دارد و با حداقل توضیح، حس اضطراب و تقدیر محتوم را به خواننده منتقل میکند. خشونت در این داستان نه اغراقآمیز است و نه قهرمانانه، بلکه سرد، ناگهانی و بیرحم است. همین نگاه واقعگرایانه به خشونت، از ویژگیهای شاخص جهان همینگوی است؛ خشونتی که اغلب بیدلیل به نظر میرسد، درست مانند زندگی.
در کنار مردانگی خشن و فضای ظاهراً سرد داستانها، لایهای عمیق از حساسیت و همدلی نیز وجود دارد. داستان یک گوشهی پاک و پرنور نمونهای بارز از توجه همینگوی به تنهایی انسان مدرن است. پیرمردی که شبها در کافه مینشیند، نمادی از انسانی است که از تاریکی، سکوت و هیچ میترسد. همینگوی با چند صفحهی کوتاه، یکی از تأثیرگذارترین تصویرهای تنهایی را خلق میکند.
زبان همینگوی در این داستانها، ساده، مستقیم و به دور از آرایههای پیچیده است. او از صفتهای زیاد پرهیز میکند و به فعل و دیالوگ اهمیت میدهد. این سادگی ظاهری، نتیجهی سالها کار و وسواس ادبی است. خواندن این داستانها نشان میدهد که چگونه میتوان با کمترین واژهها، بیشترین تأثیر را گذاشت؛ درسی که هنوز هم برای نویسندگان معاصر الهامبخش است.
قسمتی از داستان «آدمکشها» از مجموعهی بهترین داستانهای کوتاه ارنست میلر همینگوی:
جورج دو بشقاب روی میز گذاشت، یک بشقاب ژامبون و تخم مرغ و یک بشقاب راستهی خوک و تخم مرغ. دو پیشدستیِ سیبزمینی سرخکرده هم کنار آنها گذاشت و دریچهی آشپزخانه را بست. از اَل پرسید: «کدامش مال توست؟»
«به این زودی یادت رفت؟»
«ژامبون و تخم مرغ.»
مکس گفت: «کی میگه تو زبل نیستی!» اَل به جلو خم شد و بشقاب ژامبون و تخم مرغ را برداشت. هر دو، دستکش به دست، غذا میخوردند. جورج آنها را نگاه میکرد.
مکس چشم به جورج دوخت: «چی رو نگاه میکنی؟»
«هیچی.»
«هیچی و زهرمار. غذا خوردن من تماشا داره؟»
ال گفت: «شاید خواسته شوخی کنه، مکس.»
جورج خندید.
مکس به او گفت: «خنده نداره. اصلاً خنده نداره.»
جورج گفت: «نظری نداشتم.»
مکس رو به ال کرد: «خودش میگه نظری نداره. خوب دیگه، نظری نداره.»
ال گفت: «آره، بلندنظره.»به خوردن ادامه دادند.
ال از مکس پرسید: «اسم این پسر زبل که اون سرِ پیشخونه چیه؟»
مکس به نیک گفت: «آهای، پسر زبل، برو اون طرف پیشخون کنار رفیقت.»
نیک پرسید: «چه کار میخوای بکنی؟»
«کاری نمیخوام بکنم.»
ال گفت: «به زبون خوش میگن برو اون طرف، پسر زبل.» نیک به پشت پیشخوان رفت.
جورج پرسید: «چه کار میخوای بکنی؟»
ال گفت: «این فضولیها به تو نیومده. توی آشپزخونه کیه؟»
«کاکا سیاه.»
«کاکا سیاه دیگه کیه؟»
«کاکاسیاه آشپز.»
«بگو بیاد بیرون.»