بیوگرافی: آرتور رمبو
آرتور رمبو یکی از شگفتانگیزترین و درعینحال رازآلودترین چهرههای تاریخ ادبیات جهان است؛ شاعری که عمر ادبیاش بهزحمت به پنج سال میرسد؛ اما تأثیرش بر شعر مدرن چنان عمیق و ماندگار است که نامش همردیف بزرگترین انقلابیهای زبان و خیال قرار گرفته است. رمبو بیش از آنکه صرفاً یک شاعر باشد، یک اسطورهی ادبی است؛ نوجوانی طغیانگر که شعر را تا مرز انفجار برد و سپس در حرکتی غریب و شوکهکننده، آن را برای همیشه رها کرد.
آرتور رمبو، در 20 اکتبر 1854، در شهر شارلویل، در شمال شرقی فرانسه به دنیا آمد. پدرش افسر ارتش بود و اغلب در مأموریت به سر میبرد و سرانجام خانواده را ترک کرد؛ غیاب پدر و سلطهی سختگیرانهی مادر که زنی مذهبی، خشک و مقتدر بود، تأثیر عمیقی بر شکلگیری شخصیت رمبو گذاشت. او کودکی فوقالعاده باهوش و نابغه بود؛ در مدرسه بهسرعت درخشید، جوایز متعدد گرفت و تسلطی کمنظیر بر زبان لاتین و ادبیات کلاسیک نشان داد؛ اما همین نوجوان نمونه، در درون خود ناآرام، عصیانگر و بیقرار بود؛ ذهنی که با نظم، اخلاق بورژوایی و چهارچوبهای اجتماعی سر سازگاری نداشت.
رمبو خیلی زود شعر گفتن را آغاز کرد و در شانزده سالگی آثاری نوشت که پختگی، جسارت و نوآوریشان منتقدان را حتی امروز شگفتزده میکند. شعرهای نخستین او، نشاندهندهی شاعری است که هم به سنت شعری فرانسه مسلط است و هم در حال گسستن آگاهانه از آن. او وزن، تصویر و زبان را بهگونهای به کار میگیرد که نه صرفاً ادامهی رمانتیسم است و نه کاملاً در چهارچوب سمبولیسم میگنجد؛ رمبو در حال ساختن چیزی کاملاً تازه است.
آرتور رمبو
نقطهی عطف زندگی ادبی رمبو، آشناییاش با پل ورلن، شاعر شناختهشدهی فرانسوی بود. رمبو نوجوانی هفده ساله بود که شعرهایش را برای ورلن فرستاد و چنان او را تحت تأثیر قرار داد که ورلن بلافاصله از رمبو دعوت کرد به پاریس بیاید. این دیدار به رابطهای پرتنش، ویرانگر و افسانهای انجامید؛ رابطهای که هم الهامبخش برخی از مهمترین آثار هر دو شاعر شد و هم زندگیشان را به آشوب کشاند.
رمبو در همین سالها نظریهی مشهور خود را دربارهی «شاعرِ بینا» مطرح کرد؛ این ایده که شاعر باید با «آشفتن آگانهی همهی حواس» به نوعی بینش برتر دست یابد. از نگاه رمبو، شعر نه بازتاب احساسات معمولی، بلکه نتیجهی سفری خطرناک به نواحی ناشناخته ذهن و تجربهی انسانی است. این دیدگاه، که بعدها الهامبخش سوررئالیستها شد، شعر را از بیان فردی به ابزاری برای کشف ناخودآگاه و واقعیتهای پنهان تبدیل کرد.
اوج خلاقیت رمبو در دو اثر بزرگ او متجلی میشود: «فصلی در دوزخ» و «اشراقها». فصلی در دوزخ متنی است تکاندهنده، اعترافگونه و تیره که در آن رمبو به زندگی، شکستها و رؤیای شکستخورده شاعر بینا مینگرد. این کتاب نه شعر صرف است و نه نثر معمولی؛ ترکیبی انفجاری از هر دو، سرشار از خشم، خودانتقادی، تمسخر و ناامیدی. اشراقها اما جهانی دیگر است: مجموعهای از قطعات شاعرانه که در آن تصویر، رنگ، صدا و حرکت به شکلی رؤیایی و گاه کابوسوار در هم میآمیزند. این اثر یکی از بنیانهای شعر مدرن و نثر شاعرانه به شمار میآید.
اما شاید شگفتانگیزترین جنبهی زندگی رمبو این باشد که او در حدود بیست سالگی، درست در اوج نبوغ، شعر را برای همیشه کنار گذاشت. هیچ بیانیهی رسمی، هیچ توضیح روشن و قاطعی از سوی خود او وجود ندارد؛ تنها سکوت. رمبو تصمیم گرفت شاعر نباشد، یا شاید دیگر نتوانست شاعر باشد. او پاریس و محافل ادبی را ترک کرد و وارد زندگیای کاملاً متفاوت شد: سفر، کارهای سخت، ماجراجویی و تجارت.
آرتور رمبو
سالهای بعدی زندگی رمبو به سفرهای بیوقفه گذشت. او به آلمان، ایتالیا، هلند، قبرس و سرانجام به افریقا رفت. مدتی در ارتش استعماری هلند خدمت کرد، مدتی کارگر، مترجم و سپس تاجر شد. در عدن و حبشه (اتیوپی کنونی) به تجارت قهوه، پوست و حتی اسلحه پرداخت. این رمبو دیگر شباهتی به شاعر عصیانگر نوجوان نداشت؛ مردی خاموش، عملگرا و دور از ادبیات که گذشتهاش را تقریباً انکار میکرد.
بااینحال، شعر رمبو زندگی مستقل خود را آغاز کرده بود. نسلهای بعدی شاعران و نویسندگان، از مالارمه و والری گرفته تا سوررئالیستها، از برتون تا آراگون و حتی هنرمندان قرن بیستم مانند جیم موریسون و آلن گینزبرگ، او را یکی از سرچشمههای اصلی الهام خود دانستند. رمبو به نماد شورش جوانی، آزادی مطلق و امکان گسستن رادیکال از سنت تبدیل شد.
پایان زندگی رمبو نیز به اندازهی آغازش تلخ و دراماتیک بود. او در اواخر عمر به سرطان استخوان مبتلا شد و مجبور شد به فرانسه بازگردد. پای راستش را قطع کردند، اما بیماری پیشرفت کرد و او سرانجام در 10 نوامبر 1891، در 37 سالگی در مارسی درگذشت. شاعری که جهان شعر را دگرگون کرده بود، بیآنکه خود را شاعر بداند، از دنیا رفت.
آرتور رمبو امروز نهفقط بهعنوان یک شاعر بزرگ، بلکه بهمثابه یک اسطورهی فرهنگی شناخته میشود: نابغهای زودرس، شورشی بیامان و انسانی که زندگیاش را همچون اثر هنریای افراطی و بیپروا زیست. او نشان داد که شعر میتواند تجربهای خطرناک، رهاییبخش و ویرانگر باشد و شاید همین است که پس از گذشت بیش از یک قرن، نام رمبو هنوز با طغیان، کشف و آزادی گره خورده است.
قسمتی از کتاب «دزد آتش» نوشتهی سارا کوئن اسکالی پیرامون آرتور رمبو:
با آنکه این یکشنبهی ماه سپتامبر غمانگیز و دلگیر بود، هوا بهقدر کافی روشن بود. خانهی جدیدشان، از خانهی قبلی که در خیابان بوربون قرار داشت بزرگتر بود. باوجوداین، آرتور خانهی قبلی را ترجیح میداد. دیگر تمام شده بود، جمعیت کارگران که شب در حال برگشت به خانه بودند تمام شده بود، دیگر خبری از بوی گند کلم در راهروها نبود، جروبحث همسایهها، همهی اینها تمام شده بود، بازی با دختر کوچولوی همسایه، دختری که شکل و شمایل هندیها را داشت...
«تو آمادهای آرتور؟»
مادرش بود. دیگر مجالی برای رؤیاپردازی باقی نمانده بود. با بیحالی خود را به سمت بوفه کشاند و کتاب مقدسش را برداشت.
فردریک جلوِ در منتظر ایستاده بود، از سر تا پا همانند او لباس پوشیده بود: موهای روغنزده، شلوار پشمی گشادِ آبیرنگ مخصوص یکشنبهها ـ در دیگر روزهای هفته، آبیِ تیره میپوشیدند ـ پیراهن یقه سفید، کت مشکی، کفشهای ورنی مشکی، کلاه لگنی و چتری از جنس کتان به رنگ آبی.
ویتالی با لبخندی گَل و گشاد بر روی لب پرسید: «آرتور بگو ببینم، چطور شدم؟»
با وجود بدخلقیاش اما دلش نمیخواست شادی خواهرش را خراب کند.
«پیراهنت خیلی زیباست، آبی خیلی بهت میآید.»
و با عصبانیت نگاهی به ایزابل، که مادر به او لباس پوشانده بود انداخت، پیراهن او نیز آبی بود. رنگی که به آن حساسیت داشت...