در جستوجوی میلان کوندرا/ چهل سال در پاریس
کتاب «در جستوجوی میلان کوندرا» نوشتهی آریان شمن را نشر افق به چاپ رسانده است. این کتاب، اثری است روزنامهنگارانه، جستوجوگر و درعینحال عمیق که نهتنها به زندگی و کارنامهی میلان کوندرا میپردازد، بهگونهای استعاری دربارهی ناپدید شدن یک نویسنده، فاصله گرفتن آگاهانه از اسطورهی خویش و تنش همیشگی میان زندگی خصوصی و شهرت ادبی تأمل میکند. این کتاب بیش از آنکه یک زندگینامهی کلاسیک باشد، نوعی تحقیق روایی است؛ تلاشی برای دنبال کردن رد پای نویسندهای که خود، سالها کوشیده از هرگونه تعقیب، تفسیر و تصاحب عمومی بگریزد.
آریان شمن، روزنامهنگار برجستهی روزنامهی لوموند، در این کتاب از همان ابتدا اعلام میکند که با شخصیتی روبهروست که «نمیخواهد پیدا شود». کوندرا نویسندهای است که پس از مهاجرت به فرانسه، عمداً سکوت را برگزیده، مصاحبهها را کنار گذاشته، زندگی خصوصیاش را بهشدت محافظت کرده و حتی دربارهی آثارش نیز ترجیح داده خود سخنی نگوید. در چنین وضعیتی، پروژهی «در جستوجوی میلان کوندرا» معنایی دوگانه پیدا میکند: هم جستوجویی واقعی در اسناد، خاطرات و روایتها و هم سفری فلسفی به دل مفهوم غیاب.
کتاب ساختاری اپیزودیک و پژوهشی دارد. شمن از پراگ آغاز میکند؛ شهری که ریشههای فکری و ادبی کوندرا در آن شکل گرفت. او به دوران جوانی نویسنده، ارتباطش با حزب کمونیست، فضای روشنفکری چکسلواکی پس از جنگ و تأثیر عمیق سرکوب سیاسی بر جهانبینی کوندرا میپردازد؛ اما این پرداخت تاریخی، هرگز به روایت خشک و خطی تبدیل نمیشود. شمن همواره از خلال جزئیات کوچک، گفتوگوهای پراکنده و اسناد نیمهروشن، تصویری چندلایه از نویسنده میسازد؛ تصویری که هم انسانی است و هم گریزان از قطعیت.
آریان شمن
یکی از محورهای مهم کتاب، ماجرای جنجالی اتهام همکاری کوندرا با پلیس مخفی در دههی 1950 است؛ اتهامی که سالها پس از شهرت جهانی او مطرح شد و بحثهای فراوانی را در محافل ادبی و رسانهای برانگیخت. شمن با دقتی روزنامهنگارانه و لحنی محتاطانه، این پرونده را بررسی میکند، بدون آنکه داوری قطعی ارائه دهد. نقطهی قوت کتاب دقیقاً در همینجاست: نویسنده نه قاضی است و نه وکیل مدافع، بلکه کاوشگری است که پیچیدگی حقیقت تاریخی و شکنندگی حافظهی جمعی را برجسته میکند.
در بخشهای مربوط به مهاجرت کوندرا به فرانسه، کتاب رنگوبویی متفاوت میگیرد. اینجا دیگر فقط بحث سیاست و تاریخ نیست، بلکه مسئلهی زبان، هویت و انتخاب آگاهانهی تبعید مطرح میشود. کوندرا که از دههای به بعد ترجیح داد به زبان فرانسه بنویسد، عملاً گذشتهی ادبی خود را بازنویسی کرد. شمن نشان میدهد که این تغییر زبان، نه صرفاً یک انتخاب فنی بلکه حرکتی فلسفی و وجودی بود: بریدن از ریشهها برای رسیدن بهنوعی آزادی مطلق، حتی به بهای سوءتفاهم و انتقاد.
یکی از جذابترین جنبههای کتاب، رابطهی آن با آثار خود کوندراست. شمن بارها به رمانهایی چون «شوخی»، کتاب «خنده و فراموشی» و «سبکی تحملناپذیر هستی» ارجاع میدهد، اما نه برای تفسیر ادبی کلاسیک، بلکه برای نشان دادن پیوند میان زندگی و نوشتار. بااینحال، او همواره مراقب است که به دام زندگینامهگرایی سادهانگارانه نیفتد؛ همان دامی که کوندرا همواره از آن بیزار بوده است. درنتیجه، خواننده با نوعی بازی ظریف مواجه میشود: زندگی در آینهی ادبیات و ادبیات در سایهی سکوت زندگی.
لحن کتاب، ترکیبی از همدلی و فاصلهگذاری است. شمن بهوضوح شیفتهی ذهن و آثار کوندراست، اما این شیفتگی هرگز به ستایش بیچونوچرا تبدیل نمیشود. او از تناقضها نمیگریزد: از خودشیفتگی احتمالی نویسنده، از وسواس او نسبت به کنترل تصویر عمومیاش و از گاه سختگیریاش دربرابر منتقدان. همین رویکرد متعادل باعث میشود کتاب برای خوانندهای که هم دوستدار کوندراست و هم منتقد او، جذاب و قابلاعتماد باشد.
«در جستوجوی میلان کوندرا» کتابی است برای خوانندگانی که میخواهند فراتر از اسطورهی نویسندهی بزرگ، با انسان پیچیده، متناقض و زمانهمند پشت آثارش آشنا شوند. این اثر نُه راز نهایی کوندرا را فاش میکند و نه ادعای چنین کاری را دارد، بلکه نشان میدهد که شاید بزرگترین راز او همین میل عمیق به ناپیدا ماندن بوده است. کتاب آریان شمن، به جای پایان دادن به جستوجو، آن را برای خواننده آغاز میکند؛ جستوجویی که میان زندگی، ادبیات و سکوت در نوسان است.
قسمتی از کتاب در جستوجوی میلان کوندرا:
پس از موفقیت سبکی تحملناپذیر هستی، هنردوستان و مزاحمها و هواداران و دوستداران هم هجوم آوردند. «میلااان» اینجا، «میلااان» آنجا... از سال 1984، باید از مردم کناره میگرفت و باز همان داستان تکرار شد: گوشهنشینی کنجکاوی همه را برانگیخت و سایهنشینی باعث شد نورها تعقیبش کنند. ورا کوندرا به هوست میگوید: «وقتی عکاسها کمکم موی دماغش شدند، وقتی غریبهها در خیابان جلوی او را گرفتند، برای اولینبار از زمان ورودمان به فرانسه، دچار تنگی نفس مزمن شد.»
اواسط دههی 1980، کسی اهمیتی به رمانهای خواندنی قدیمی نمیداد. در دانشکدهی ادبیات یا در سال دوم کلاسهای مقدماتی ادبی دانشسرای عالی نُرمال، آثار ساروت و روب-گریه را میخواندند و با نقد ساختارگرایانه از متون رمزگشایی میکردند. واژهی باب روز زمانه ساختارشکنی بود. تودورف و ژرار ژُنت اساتید ساختارشکنی بودند. من به یاد دارم که همه از این کار لذت میبردند، اما گهگاه لذت روایت را کموبیش فراموش میکردند.
کوندرا مظهر نوع دیگری از پیشگامی بود. زندگینامهها ـ هنوز به آنها «اتوفیکسیون» نمیگفتند ـ که رازهای زندگی شخصی را میکاویدند چندان ارزشی برای او نداشتند. او مینویسد: «عجیبترین تجلی اراده قدرت تحمیل خود بر دیگری است.» کوندرا کاوش در قلمروهای جدید را ترجیح میداد؛ او در رمانهایش تأملات و داستان را درمیآمیخت.
ملالِ روزگار فقط ادبی نبود. سالمون میگوید: «در سمینارهای کوندرا، یتیمان ایدئولوژیها و متفکران دور هم جمع میشدند.» نویسندهی داستانسرایی، کتاب پرفروشی که به تحلیل روایت رسانهای سالهای دههی 2000 میپردازد و بسیار وامدار سمینارهای کوندراست، به من میگوید که در اوایل دههی 1980 بحران مارکسیسم «زنگ پایان داستانهای بزرگ رهایی سیاسی را به صدا درآورد و مرحلهی تاریخی جدیدی را آغاز کرد». بین فروپاشی دیوار برلین در سال 1989 و حملات یازدهم سپتامبر 2001، کوندرا یک خلأ را پر میکند. ژان پییر سالگا ـ متخصص نویسندهی لهستانی، ویتولد گمبروویچ ـ در پایان یکی از کلاسهای کوندرا در گوش سالمون گفته بود: «کوندرا میتواند سارتر دیگری باشد. یک سارتر ضد ایدئولوژیک...»
در جستوجوی میلان کوندرا را ابوالفضل اللهدادی ترجمه کرده و کتاب حاضر در 152 صفحهی رقعی و با جلد نرم چاپ و روانهی کتابفروشیها شده است.