میزانسن: بلک بِرد

2 سال پیش زمان مطالعه 6 دقیقه

 

«بلک بِرد» نمایشنامه‌ای است که در سال 2005، نمایشنامه‌نویس اسکاتلندی، دیوید هِروئر، آن را نوشته است. این نمایشنامه تا حدی از جنایات مجرم جنسی، توبی استودبیکر الهام گرفته شده است و زن جوانی را به تصویر می‌کشد که با مرد میانسالی پانزده سال بعد از آنکه او را در دوازده سالگی مورد آزار قرار داده بوده مواجه می‌شود.

ری بروکس 55 ساله در محل کار خود از ملاقات زن جوانی، به نام یونا اسپنسر 27 ساله، شوکه می‌شود. پانزده سال قبل، زمانی که یونا دوازده ساله و ری چهل ساله بوده، آن‌ها به مدت سه ماه با هم رابطه داشته‌اند. پس از آن، ری از نظر قانون، به‌دلیل آزار جنسی به سه سال زندان محکوم می‌شود. آن‌ها با هم فرار می‌کنند اما ناآگاه از اینکه کش‌وقوس‌های زیادی هنوز بر سر راه‌شان قرار دارد.

سال‌ها بعد یونا، ری را در یک عکس شناسایی می‌کند و به دنبال او می‌گردد و او را می‌یابد. ری یونا را به اتاق استراحت اداری می‌برد، جایی که آن دو درگیر یک رویارویی طولانی و دشوار می‌شوند که شامل مبارزات مداوم یونا برای درک و کنار آمدنش با سوءاستفاده و احساسات شدیداً متضادش می‌شود. احساساتی که مابین خشم، کنجکاوی، سردرگمی و... می‌چرخد.

یک اقتباس سینمایی از این نمایشنامه با عنوان Una، در سپتامبر 2016 در چهل و سومین جشنواره فیلم تلوراید به نمایش درآمد. رونی مارا در نقش یونا و بن مندلسون در نقش ری در این فیلم به نقش‌آفرینی پرداخته‌اند.

این نمایشنامه با استقبال خوب منتقدان و تماشاگران مواجه شد و جوایز متعددی گرفت و تا به امروز بارها در اروپا و امریکا روی صحنه رفته است. «بلک بِرد» همواره در لیست بهترین نمایشنامه‌های معاصر اسکاتلندی قرار داشته و در سال 2016 در برادوی به کارگردانی جو مِنتلو و با بازی جف دنیلز و میشل ویلیامز به روی صحنه رفته است.

قسمتی از نمایشنامه‌ی «بلک بِرد» نوشته‌ی دیوید هِروئر:

یونا: برات نامه نوشتم.

ری: نامه؟

یونا: اون نامه‌ها...

ری: هیچ نامه‌ای از تو به دستم نرسید.

یونا: نامه‌ها هیچ...

ری: کِی؟

یونا: هیچ‌وقت پست نشدن.

مکث

ری: چی بهت گفتن؟ این ماجرا مال چه زمانیه؟

یونا: ننوشته بودم که بفرستم‌شون. اون‌ها بهم گفتن که... کسایی که بهم کمک کردن گفتن. که... اون آدم‌ها... گفتن که برات نامه بنویسم... چندتا نامه بنویسم... راجع به اینکه چه فکری راجع بهت می‌کنم. چه حسی بهت دارم. چیزهایی که می‌خواستم بهت بگم رو... که اجازه ندم احساس پیروزی داشته باشی، احساس قدرت، و برای همین...

ری: قدرت؟ چی...

یونا: صدها... نامه نوشتم. چشم‌هات رو درآوردم. نوشتم که می‌خوام چشم‌هات رو درآرم، نوشتم می‌خوام از حدقه درشون بیارم، له‌شون کنم؛ اون چشم‌هایی که من رو دیده بودن رو با دست‌هام... برای اینکه... هر کاری که بشه... هنوز نامه‌ها رو دارم.

ری: نگه‌شون داشتی؟

یونا: بهترین‌هاش رو. هنوز گاهی می‌خونم‌شون، خشمی که درشون هست رو. بعد باید راجع به امید می‌نوشتم. مجبورم کردن راجع به امید بنویسم. راجع به کارهایی که می‌تونستم بکنم. کارهایی که حالا اجازه داشتم انجام بدم. آینده‌ای که می‌تونستم داشته باشم... آینده‌ی امیدبخش... امیدی که تو دل آینده بود... تو نفرت ازت... تو بدخواستن برات، تو نخواستنت. جوابم رو ندادی، دوست‌هات آدم‌های تازه‌ان؟ یا دوست‌های قدیمیت ترکت نکردن؟

ری: خودت چی فکر می‌کنی؟

یونا: فکر می‌کنم... به حقیقت فکر می‌کنم...

ری: شش هفت ساعت تا اینجا رانندگی کردی. که چی بشه؟

یونا: چون تو اون عکس تو...

ری: که عذابم بدی؟

یونا: از نظر من عذاب نیست... چشم‌هات... دارن اذیت می‌شن. زیاد می‌مالیشون. محکم‌تر می‌مالی.

ری: دلیلی نداشت باهات هم‌کلام شم. می‌تونستم راهم رو بکشم برم. من تحت هیچ...

یونا: اون مَرده...

ری: کدوم مرد؟

یونا: همون مردی که آشغال ریخت... مسئله آشغال نیست... آشغال نبود... کثیف‌کردن مسئله نیست. مسئله اون مَرده بود، کسی که اون کار رو می‌کرد، چون اون با فرهنگ نبود... تحصیل‌کرده نبود... به قدر کافی متمدن نبود. بعد فکر کردم که... اگه می‌رفتم خونه‌ش و رو فرشش آشغال می‌ریختم چی... اما خیابون یا پیاده‌رو خونه‌ی من نیست، برای همین برام مهم نیست رو زمینِ اونجا آشغال بریزه. فکر کردم تو یه هیولایی. هیچ‌کس تا حالا مثل آدم بهت اهمیت نداده و احمق‌تر از اونی هستی که... احمق‌تر از اونی هستی که ازش آگاه باشی، یا بذاری بقیه آدم‌ها بفهمن... که چه... بفهمن که چه آدمی هستی. همینی... حتی از حضور خودت آگاه نیستی. گفتم می‌خوام با پیتر حرف بزنم، اون‌وقت ری جلوم سبز شد.

مکث.

ری: این کار هیچ فایده‌ای نداشت. کاملاً بی‌فایده‌ است. متوجهی؟ متوجهش نمی‌شی؟ کی گفت این کار رو کنی؟ هر کی بهت توصیه کرده که...

یونا: هیچ‌کس.

ری: کسایی که... کسایی که کمکت کردن، دوست‌هات...

یونا: سال‌هاست ندیدم‌شون، نخواستم. برای همیشه که نیستن.

ری: دکترت گفت که یه مواجهه... اسمش رو چی می‌ذارن؟ یه... که با من رودررو شی... من همچین چیزی رو قبول نکردم.

یونا: نه.

ری: که به چی برسی؟ حق نداری من رو، من رو، من رو تحقیر کنی، تو محل کارم. جلو آدم‌های دیگه، همکارهام، کسایی که باهاشون کار می‌کنم. همین‌جوری بیای، دنبالم بگردی. حرفی برای گفتن ندارم. من... تو یه... یه جور شبحی هستی که... که از ناکجا اومده تا... برو خونه. خواهش می‌کنم. دست از سرم بردار، برو خونه.

یونا: فکر می‌کنی هنوز تو همون شهرم؟

ری: نمی‌دونم، نمی‌دونم کجا زندگی می‌کنی. از کجا باید بدونم؟

یونا: اون‌جام. هنوز همون جام. ما...

ری: از این‌جا برو و...

یونا: هیچ‌وقت از اون‌جا نرفتیم.

ری: برگرد همون‌جا، برگرد.

یونا: حس می‌کنم مثل یه شبحم. جدی می‌گم. حس می‌کنم مثل یه شبحم. هرجا که می‌رم حس می‌کنم. تو نامه‌ها هم نوشتم. من رو تبدیل کردی به یه شبح.

خرید کتاب بلک بِرد

بلک برد

بلک برد

مروارید
افزودن به سبد خرید 120,000 تومان
0
نظرات کاربران
افزودن نظر
نظری وجود ندارد، اولین نظر را شما ثبت کنید
کالاهای مرتبط