رییس ایستگاه/ واقعگرایی سرد با لحظاتی از زیبایی اثیری
مجموعه داستانِ «رییس ایستگاه» نوشتهی جیرو آسادا را نشر مهرگان خرد به چاپ رسانده است. تقریباً 5/2 میلیون نسخه از این کتاب در ژاپن، کشوری با بیش از 127 میلیون جمعیت چاپ شده است. داستان کوتاه به لطف مجلات و نشریات و همچنین بهدلیل علاقهی خوانندگان ژاپنی به این سبک، اخیراً حیات بسیار فعالی داشته است؛ اما «رییس ایستگاه» در این زمینه هم قابلتوجه است.
جیرو آسادا علاوهبر محبوبیت فراوان، نویسندهی بسیار پرکاربردی نیز هست. هفتاد کتاب در طول چهارده سال فراتر از توان غالب نویسندگان است! رمانهای جنایی در مورد یاکوزاها و داستانهای سامورایی، رمانهایی دربارهی تاریخ چین، رمانهای پیکارسک و روایتهایی از زندگی روزمره. بسیاری از داستانهای او به فیلم و سریال تلویزیونی درآمدهاند و همچنین از آنها رمانهای گرافیکی منتشر شده و تمام اینها در عمر نویسندگی نسبتاً کوتاهی رخ داده: اولین رمان او در سال 1991 و زمانی که چهل ساله بود منتشر شد. اگرچه به قول خودش سالها قبل و زمانیکه در نیروهای دفاع شخصی ژاپن خدمت میکرد و بعد که در مشاغل مختلف مشغول بود و مدام جواب رد میشنید، مینوشت. مجموعه داستان «رییس ایستگاه» از اولین آثار منتشرشدهی او بود و بردن جایزهی نائوکی ظهور او را بهعنوان یک ستاره تسریع کرد.
کلمهی مردمی از جملهای به معنای «مربوط به عموم مردم» است در مقابل اشراف و ثروتمندان (صاحبان قدرت و سرمایه) و مجموعه داستانِ «رئیس ایستگاه» از این نظر مردمی است. همانطور که خود آسادا نیز توضیح میدهد داستانها از پیشینهی زندگی خودش سرچشمه میگیرند. شخصیتهای این داستان در همان منطقهی خاکستری هستند که نویسندگانی مانند ژرژ سیمنون در رمانهای جنایی «بازرس مگره» یا نوشتههای اُ. هنری یا چخوف با لحنی مؤثر و گویا روایتشان میکنند.
جیرو آسادا
شخصیتهای آسادا که در این مرز اقتصادی زندگی میکنند پول یا ارتباطات کمی دارند یا خانوادههایی دارند که ترکشان کردهاند یا در حال فروپاشی هستند و باید برای سرپاماندن تقلا کنند؛ در شرایط آنها نوسانات مالی تأثیرات عمیقی بر زندگیشان میگذارد. قاعدتاً اعتبار زیادی ندارند و باید با توهین، بیتوجهی و تحقیر مبارزه کنند؛ بسیاری از آنها تحصیلات عالی ندارند. مانند سانتا در داستان «سانتای بیعرضه» که ضعیف، ناآگاه به قانون، نهچندان باهوش و حراف است. مشاغلی سخیف یا غیرقانونی دارند مانند شغل گورو در نامهی عاشقانه که کلاهبردار و عضو باندی خردهپاست. برخی از آنها مانند «رئیس ایستگاه» در داستانی با همین نام به دنیایی تعلق دارند که خیلی سریع در حال تغییر است و آنها عقب ماندهاند. دستاوردهایشان از سوی هیچکس دارای اهمیت تشخیص داده نشده و برایشان ارزشی قائل نمیشوند. موقعیتهای شغلیشان بهزودی از بین میروند و یک عمر سخت کار کردهاند و چیزی عایدشان نشده است.
جیرو آسادا اذعان میدارد که خودش به ماوراءالطبیعه از قبیل روح، خدایان و امثال اینها باور ندارد هرچند به آنچه پیامدهای معجزهآسا مینامد معتقد است و یکی از آنها این است که با وجود اینکه فرد ناامیدی بود هنوز در چهل سالگی سخت کار میکرد و توانست از طریق اشتیاق فراوان و پشتکار محض نویسنده شود؛ اما اعتقاد یا عدماعتقاد خود آسادا نکتهی اصلی نیست؛ شخصیتهای او در جهانی زندگی میکنند که در آن چنین تجربیاتی به آنها نسبت داده میشود.
جیرو آسادا میگوید بخش زیادی از این کتاب را براساس زندگی خودش نوشته است اما بسیاری از خوانندگان خود را در آن بازشناختهاند. شاید این سرنخی واقعی باشد برای محبوبیت این کتاب کوتاه اما قابلتوجه.
قسمتی از کتاب «رییس ایستگاه» نوشتهی جیرو آسادا:
من شیطان را دیدهام.
میخواهید حرفم را باور کنید یا نه! روزی که شیطان را دیدم خوب یادم هست، با آن دو شاخ پیچخورده و بالهای بزرگش و بدنی که با خز سیاه نمناکی پوشیده شده بود.
خانهای که در آن به دنیا آمدم، در میان عمارتهای مرفهنشین منطقهی یامانوته از همه بزرگتر و باشکوهتر بود. برای مثال، اگر بچههای در حیاط خانهی بغلی بیسبال بازی میکردند و توپ گرانقیمتشان به حیاط خانهی ما میافتاد جرئت نداشتند بیایند و توپشان را بخواهند یا اینکه مخفیانه وارد حیاط شوند. من که هیچ دوستی در محل نداشتم صدای شادی و خندهشان را میشنیدم، دستکشهایم را میپوشیدم به باغ میرفتم و آنجا ساعتها منتظر میماندم تا توپشان از دیوار رد شود و در حیاط ما بیفتد. دلم میخواست با آنها بیسبال بازی کنم اما از این کار منع شده بودم. تنها کاری که میتوانستم بکنم این بود که در نقش بازیکن دفاعی نامرئی در دورترین نقطهی زمین بایستم و منتظر بمانم تا توپهای بهخطارفته را به زمین بازی برگردانم.
تا نیمههای پنجم دبستان در آن خانه زندگی میکردم و خاطراتم از آنجا همیشه در هالهای از نور سرخ همچون منظرهی غروب خورشید قرار دارد. به گمانم به این دلیل بود که خانه در احاطهی درختان متراکم و پربار سماق و گیلاس قرار داشت. در اوقات خاصی از سال کل عمارت از جمله استخرها، چمنزار، تپههای دستساز، ملک قدیمی سامورایی، ضلع غربی مجزای خانه همگی به رنگ سرخ درمیآمدند.
اولینبار در همین فصل از سال بود که نزدیک غروب آن مرد را دیدم. داشت دزدکی از راه سنگفرششده به سمت ورودی شیروانی خانه میرفت. من پنهانی به اتاق خدمتکار رفته بودم که کنار ورودی بود و مخفیانه تلویزیون تماشا میکردم. آن موقعها مردم جلوی ایستگاههای قطار جمع میشدند و تلویزیونهایی را که بیرون نصب شده بود تماشا میکردند اما ما در خانهمان حتی در اتاق خدمتکار دستگاه تلویزیون خارجی داشتیم.
«ببخشید کسی خونه هست؟»
ورودی خانه با آن کف حصیرپوش شبیه معبد ذن بود که با یک پتک و تختهی چوبی کامل شده بود؛ اما مرد آنجا ایستاده بود و کسی جوابش را نمیداد.