معرفی کتاب: پُشتبام
کتاب «پُشتبام» نوشتهی فرناندا تریاس رمانی کوتاه، فشرده و بهشدت خفقانآور است که با زبانی مینیمال، فضایی آخرالزمانی و تمرکزی وسواسگونه بر بدن، ترس و فروپاشی روان، تجربهای متفاوت از خواندن ادبیات معاصر امریکای لاتین ارائه میدهد. این رمان که در اصل به زبان اسپانیایی نوشته شده، بیش از آنکه به روایت کلاسیک تکیه کند، بر حس، وضعیت و اضطرابی مداوم بنا شده است؛ اضطرابی که از نخستین صفحه آغاز میشود و تا پایان، نفس خواننده را در سینه حبس میکند.
داستان «پشتبام» در آپارتمانی کوچک و در شهری نامشخص میگذرد؛ شهری که به نظر میرسد درگیر نوعی بحران اجتماعی یا زیستی است. روایت از زاویه دید زنی بینام شکل میگیرد که همراه با پدر پیر و بیمار خود در این آپارتمان زندگی میکند. بیماری پدر ـ که بهتدریج شدت میگیرد و نشانههایی هولناک و نامعمول پیدا میکند ـ محور اصلی روایت است، اما آنچه رمان را پیش میبرد، نه خود بیماری بلکه واکنش ذهنی و روانی راوی به این وضعیت است. ترس از دیده شدن، ترس از دخالت دیگران، ترس از فروپاشی نظم ظاهری زندگی و درنهایت ترس از جهان بیرون، همچون لایههایی تودرتو بر متن سایه میاندازد.
فرناندا تریاس
«پشتبام» در این رمان نقشی نمادین و چندلایه دارد. از یکسو آخرین نقطهی تماس شخصیتها با هوای آزاد و جهان بیرون است و ازسویدیگر، مرزی لرزان میان پنهانکاری و افشا شدن. راوی گاه به پشتبام پناه میبرد، گاه از آن میترسد و گاه آن را تنها راه نجات یا آخرین امکان تصور میکند. پشتبام در این رمان نه صرفاً یک مکان فیزیکی، بلکه استعارهای از وضعیت تعلیقی شخصیتهاست: جایی میان سقوط و بقا، میان پنهان شدن و دیده شدن.
فرناندا تریاس با مهارتی چشمگیر، فضای آپارتمان را به موجودی زنده و تهدیدکننده بدل میکند. دیوارها، بوها، صداها و حتی سکوت، همگی در خدمت ساختن حسی از محاصرهاند. بدن پدر ـ که بهتدریج از کنترل خارج میشود ـ بازتابی از وضعیت شهر و جهان اطراف است: بدنی بیمار، متورم و غیرقابلمهار که هر لحظه میتواند فاجعهای به بار آورد. در این میان، راوی بهعنوان مراقب پدر، همزمان نقش زندانبان، پرستار و شاهد را ایفا میکند؛ نقشی که او را بیش از پیش در تنهایی و اضطراب فرو میبرد.
یکی از مهمترین ویژگیهای «پشتبام» زبان آن است. تریاس از جملات کوتاه، توصیفهای دقیق و لحنی سرد و بیتعارف استفاده میکند. احساسات شدید، نه با فوران کلمات، بلکه با حذف، سکوت و تکرار منتقل میشوند. این اقتصاد زبانی باعث میشود هر جمله وزن خاص خود را داشته باشد و هر تصویر، تا مدتها در ذهن باقی بماند. رمان به جای توضیح دادن، نشان میدهد و به جای قضاوت، وضعیت را عریان پیش چشم خواننده میگذارد.
در سطحی عمیقتر، «پشتبام» رمانی دربارهی مراقبت و خشونت پنهان در آن است. مراقبت از بدن دیگری، بهویژه وقتی آن بدن از کنترل خارج میشود، مرزهای اخلاقی و عاطفی را مخدوش میکند. راوی مدام میان دلسوزی و انزجار، میان عشق و ترس، در نوسان است. این دوگانگی، بدون آنکه صریحاً نامگذاری شود، در تمام متن جریان دارد و یکی از نقاط قوت رمان محسوب میشود. تریاس نشان میدهد که چگونه روابط خانوادگی، بهویژه رابطهی والد و فرزند، میتواند در شرایط بحرانی به میدان کشمکشهای خاموش و ویرانگر بدل شود.
بیرون از آپارتمان، شهری حضور دارد که هرگز بهطورکامل دیده نمیشود، اما همواره حس میشود. شایعهها، صداها و ترس از دیگران، فضایی شبهآخرالزمانی میسازد که میتواند یادآور همهگیریها، فروپاشیهای اجتماعی یا رژیمهای سرکوبگر باشد. بااینحال، تریاس عمداً از مشخص کردن دقیق بحران خودداری میکند. این ابهام، رمان را از محدود شدن به یک خوانش خاص نجات میدهد و آن را به متنی جهانشمول بدل میکند؛ متنی که میتوان آن را دربارهی ترس جمعی، انزوا و شکنندگی نظم اجتماعی دانست.
درنهایت، «پُشتبام» رمانی است دربارهی زندگی در لبهها؛ لبهی سقف، لبهی فروپاشی و لبهی انسان بودن. کتابی که خواننده را وادار میکند با ترسهای خاموش، وابستگیهای ناگفته و خشونتهای پنهان در دل مراقبت و عشق روبهرو شود و همین مواجهه است که آن را به اثری مهم و قابلتأمل در ادبیات معاصر بدل میکند.
قسمتی از رمان «پُشتبام» نوشتهی فرناندا تریاس:
زن چاقالوِ واحد 302 در را باز کرد و جیغجیغکنان رفت سمت نردهها. کارمن هم شتابان از پلهها آمد بالا؛ زن چاق دوباره به کارمن بدوبیراه گفت و جادوگر خطابش کرد. پلیس ایستاد بینشان و کارمن هم پشت پلیس قایم شد تا از دست زنی که داشت گیسهایش را میکشید خلاص شود. پلیس تقلا کرد جدایشان کند (مثل اسبی پیر به نفسنفس افتاده بود) و تهدید کرد هر دوشان را دستگیر میکند.
فریادزنان گفت: «باور کنید هر دوتون رو میندازم توی یه سلول. مفهومه؟»
میدیدم که پلیس، زیرچشمی، خصمانه نگاهم میکند. با چشمان تیزبینش مدام ابروی زخمیام را نگاه میکرد.
گفت: «پس آروم بگیرید، خب؟» جملهاش دستوری بود، نه پرسشی.
در را بستم و باقی ماجرا را از توی چشمی دیدم. حرفی زدند که متوجهاش نشدم و بعدش زن چاقالو رفت توی آپارتمانش و در را محکم بست. پلیس هم با بیحالی دستش را گذاشت پشت کارمن و با همدیگر از پلهها رفتند پایین.
از آن روز به بعد، میترسیدم پلیس برگردد. امکان داشت کارمن دربارهی بابا یا مشکلهای من با مدیر ساختمان با او حرف زده باشد. مدتها بود که دیگر با کارمن رفتوآمد نداشتم؛ فقط کیسههای خرید را میانداخت جلوِ در و پولش را میگرفت. خریدهایم را مینوشتم روی تکهای کاغذ و به پرسشهای کارمن هم پاسخی نمیدادم. برای همین با من چپ افتاده بود. با توپوتشر شیرفهمش کرده بودم جز خانوادهام از کسی خوشم نمیآید؛ اما پلیس را که دیدم چشمهایم باز شد. اوضاع از آنچه تصور میکردم وخیمتر بود؛ بهتر بود فقط در مواقع کاملاً ضروری از خانه بروم بیرون.
باقی آن روز، حواسم فقط به صدای درزدنها بود و مدام توی چشمی را نگاه میکردم. بعدازظهر دیدم که پلیس رفت توی واحد 302. شک ندارم که خودش بود.