معرفی کتاب: نازنین
«نازنین» اثر داستایفسکی را نشر عطر کاج با ترجمه بهناز ورشوی به چاپ رسانده است. این رمان، یکی از آثار کوتاه اما عمیق فئودور داستایفسکی است که در سال 1876 منتشر شد؛ اثری که با وجود حجم کم، یکی از فشردهترین و روانکاوانهترین روایتهای او به شمار میآید. این نوول نهتنها نمونهای برجسته از نبوغ داستایفسکی در واکاوی روان انسان است ، بلکه تصویری تلخ و تکاندهنده از رابطه قدرت، سکوت، عشق ناکام و فروپاشی اخلاقی در زندگی زناشویی ارائه میدهد.
داستان با صحنهای شوکآور آغاز میشود: زنی جوان خود را از پنجره به پایین پرتاب کرده و جان باخته است. راوی داستان، شوهر اوست؛ مردی که اکنون کنار جسد همسرش نشسته و در ذهن خود تلاش میکند بفهمد «چه شد که کار به اینجا کشید». ساختار روایت بر پایهی تکگویی درونی شکل میگیرد ؛ مونولوگی بیوقفه، آشفته و گاه متناقض که در آن راوی مدام به گذشته بازمیگردد، وقایع زندگی مشترکشان را مرور میکند و میکوشد با نوعی منطق شخصی، رفتار خود را توجیه کند. همین فرم روایی، که داستایفسکی آن را «گزارش ذهنی» مینامد، خواننده را مستقیماً به درون ذهن شخصیتی میبرد که هم قاضی است، هم متهم و هم شاهد.
فئودور داستایفسکی
شوهر زن، مردی رباخوار، سرد و بهشدت حسابگر است. او به نظم، کنترل و برتری اخلاقیِ ظاهری باور دارد و زندگی را عرصهای برای اثبات قدرت عقل بر احساس میداند. ازدواجش با دختر جوان، که بعدها فقط با عنوان «دوشیزه آرام» شناخته میشود، نه از سر عشق، بلکه از ترکیبی از ترحم، میل به سلطه و نیاز به داشتن «موضوعی برای نجات دادن» شکل میگیرد. زن، یتیم و فقیر است و در شرایطی آسیبپذیر قرار دارد؛ همین نابرابری اولیه، شالودهی رابطهای ناسالم را میسازد که بهتدریج به سکوت، تحقیر و فاصله عاطفی میانجامد.
نازنین شخصیتی کمحرف، درونگرا و سرشار از حساسیت است. سکوت او در داستان اهمیت نمادین دارد؛ او کمتر سخن میگوید، اما همین سکوت، فریادی خاموش در برابر سلطه و بیمهری شوهر است. داستایفسکی به جای دادن صدای مستقیم به زن، او را از خلال نگاه و روایت مرد بازمیسازد؛ روایتی که بهتدریج بیاعتباریاش آشکار میشود. خواننده درمییابد که حقیقت نه در کلمات راوی، بلکه در شکافها، تناقضها و ناتوانی او در درک همسرش پنهان است.
یکی از مضامین مرکزی رمان، قدرت و خشونت پنهان است. شوهر هرگز همسرش را کتک نمیزند یا آشکارا آزار نمیدهد، اما با سردی، سکوت تنبیهی، تحقیر روانی و کنترل دائمی، فضایی خفهکننده میسازد. داستایفسکی نشان میدهد که خشونت همیشه فریاد و ضربه نیست؛ گاهی در قالب عقلانیت افراطی، اخلاقگرایی خشک و حقبهجانببودن ظاهر میشود. مرد خود را انسانی شریف میداند که میخواهد زن را به راه درست هدایت کند، اما در واقع، او را از هرگونه استقلال، ابراز احساس و کرامت انسانی تهی میکند.
رمان همچنین تاملی عمیق درباره ناتوانی انسان در ارتباط واقعی است. شوهر مدام از این میگوید که چرا همسرش حرف نمیزد، چرا به او اعتماد نکرد، چرا عشقش را نشان نداد؛ بیآنکه لحظهای بپذیرد که خودش فضایی برای گفتوگو و صمیمیت باقی نگذاشته بود. این خودفریبی، که از ویژگیهای بارز شخصیتهای داستایفسکی است، در نازنین به اوج میرسد. راوی تا پایان داستان میان پشیمانی و توجیه، عشق و خودخواهی، گناه و انکار در نوسان است.
پایانبندی اثر، پس از خودکشی زن، به یکی از تاثیرگذارین لحظات ادبیات داستایفسکی بدل میشود. شوهر در مواجهه با جسد همسرش، برای نخستینبار با حقیقتی روبهرو میشود که دیگر نمیتوان آن را با منطق یا استدلال پوشاند. پرسش اصلی داستان نه این است که «چرا زن خودکشی کرد» بلکه این است که «چگونه انسانی میتواند دیگری را تا مرز نابودی پیش ببرد، بیآنکه خود را جنایتکار بداند». داستایفسکی پاسخ روشنی نمیدهد، اما خواننده را وادار میکند با ناراحتی و تامل، این پرسش را با خود حمل کند.
از نظر سبکی، نازنین نمونهای درخشان از رئالیسم روانشناختی داستایفسکی است. زبان اثر ساده اما پرتنش است و ریتم روایت، متناسب با آشفتگی ذهن راوی مدام تغییر میکند. این رمان را میتوان پیشدرآمدی فشرده بر رمانهای بزرگتر داستایفسکی دانست؛ جایی که دغدغههایی چون گناه، رنج، آزادی و مسئولیت فردی در مقیاسی کوچک اما بسیار متمرکز بررسی میشوند.
در مجموع، نازنین اثری است کوتاه، تلخ و بهشدت انسانی؛ داستانی درباره عشقِ نافهمیده، سلطهی پنهان و سکوتی که در نهایت به مرگ میانجامد. این رمان نشان میدهد که داستایفسکی حتی در قالبی محدود نیز میتواند ژرفترین لایههای روان بشر را بشکافد و تصویری هولناک اما صادقانه از روابط انسانی پیش چشم ما بگذارد؛ تصویری که هنوز تکاندهنده و معاصر به نظر میرسد.
قسمتی از کتاب نازنین نوشتهی فیودور داستایفسکی:
کدامیک از ما اول شروع کرد؟
هیچکدام. همهچیز از همان ابتدا به خودیخود شروع شد. قبلاً گفته بودم که وقتی او را به خانه آوردم، سختگیر و جدی بودم؛ اما از همان قدم اول نحوهی رفتارم را نرم کردم. قبل از ازدواج، به او توضیح دادم که باید اقلام گرویی را تحویل بگیرد و پولها را پرداخت کند و او در آن زمان چیزی نگفت (به این نکته توجه داشته باشید). علاوه بر این، او با انگیزه و شور و شوق زیاد شروع به کار کرد. خب، البته، محل سکونت و اثاثیهی من همچنان همانطور که بود باقی ماند. محل سکونت من دو اتاق دارد؛ یک اتاق بزرگ که مغازه از آن جدا شده است و اتاق دیگری که آن هم بزرگ است و به عنوان اتاق نشیمن و خواب ما استفاده میشد. اثاثیهی من مختصر است: حتی عمههای او هم وسایل بهتری داشتند. چراغ نفتی در هال، جایی که مغازه بود قرار داشت. در اتاق خواب، یک کتابخانه با چند جلد کتاب و یک صندوق وجود داشت که کلیدش را پیش خودم نگه میداشتم. وقتی ازدواج کردیم، به او گفتم که تنها یک روبل در روز برای خرجیمان-یعنی هزینهی خورد و خوراک من، او و لوکریا که حالا او را به خانهمان آورده بودم-خرج شود و بیشتر از این نباشد. گفتم: «باید طی سه سال سی هزار روبل جمع کنم و اگر بیشتر خرج کنیم، نمیتوانیم پول پسانداز کنیم.»
او با این موضوع کنار آمد، اما من مبلغ خرجی را به سی کوپک در روز افزایش دادم. در مورد تئاتر هم همینطور بود. قبل از ازدواج به او گفته بودم که از تئاتر خبری نیست، اما بااینحال، تصمیم گرفتم که هر ماه به آنجا برویم و آنطور که شایستهمان بود در ردیف جلو مینشستیم. ما با هم میرفتیم. فکر میکنم سه بار به تئاتر رفتیم و نمایشهای شکار خوشبختی و پرندگان آوازخوان را دیدیم (اوه، چه اهمیتی دارد؟!). بیآنکه با هم حرفی بزنیم، میرفتیم و برمیگشتیم. چرا؟ از همان ابتدا، چرا تصمیم به سکوت گرفتیم؟ میدانید، از همان اول ما هیچوقت دعوایی نداشتیم، اما همیشه همان سکوت برقرار بود. به یاد دارم که او همیشه، در آن روزها، پنهانی مرا تماشا میکرد. بهمحض این که متوجه شدم، حتی بیشتر از قبل ساکت شدم. راستش این من بودم که روی سکوت تاکید میکردم، نه او.