توپ ترامپ مکدونالد/ تاریخ امریکا به روایت فریور خراباتی
کتاب «توپ ترامپ مک دونالد» نوشتهی فریور خراباتی را انتشارات کتاب کوچه به چاپ رسانده است. خراباتی میگوید: اگر خیلی ادعای تاریخدان بودن و تاریخخوان بودن دارید، خواندن این کتاب به شما توصیه نمیشود. خب، یک عده از فیلسوفها و داناهای این مرز و بوم (منظورم حدود 93 درصد از جمعیت کشور عزیزمان است) پس از خواندن جلد اول و دوم این مجموعه (یعنی تاریخ روسیه و آلمان) انتقاد کرده بودند که «آقا در این کتاب تاریخ درست تحلیل نشده» و فلان!
این نقدها باعث شد که همین ابتدای کار آستین بالا بزنم و مثل قیصر پاشنهی کفشهایم را وَر بکشم و اتمام حجت بکنم که اگر تاریخ را میخواهید کامل و با تحلیل و تفسیر بخوانید، این کتاب به درد شما نمیخورد. مجموعهی تاریخ جهانی که من مینویسم، روایتی مختصر از تاریخ کشورهای گوناگون است و قرار نیست تمام اتفاقها و مسائل تاریخی در آن موشکافانه مورد بررسی قرار بگیرند، بلکه گریزی است از آنچه در یک کشور گذشته است.
پس اگر دنبال تحلیل حرفهای تاریخ هستید، توصیه میکنم بروید و کتابهای خسرو معتضد را بخوانید. هم تاریخی است، هم فانتزی و هم تخیلی. این از این!
عدهی دیگری هم نقد داشتند و معترض بودند که «آقا کتاب آنقدر طنز بود که ما نفهمیدیم کجاش راسته و کجاش دروغ». خب به من چه که شما نمیدانید کجایش راست است!
فریور خراباتی
در کتاب تاریخ آلمان، جنگ جهانی دوم شوخی بود یا در تاریخ روسیه، انقلاب بولشویکی؟ من غلط بکنم اتفاقات تاریخی یا اعداد و ارقام را دستکاری کنم. اینجا فقط نوع روایت بندهی کمترین با کتابهای تاریخی مرسوم و رایج تفاوت دارد. یا جملاتی که از دهان شخصیتها بیرون میآید، قطعاً به لحن و فرم طنز آمده است.
اما اگر دوست دارید بدانید در امریکا کلاً چه خبر بوده، این کتاب به دردتان میخورد. نمیخواهم بگویم من تاریخنویس هستم، چون نیستم و درواقع نهایتاً طنزنویسی باشم که با اتکا به مجموعهای از منابع معتبر، گزارشی از تاریخ کشورهای مختلف را برایتان نقل میکنم. چیزهایی که به نظر خودم اهمیت دارند و ممکن است کسی کتاب را بخواند و بگوید مثلاً چرا در این کتاب از نیکلا تسلا ننوشتهام که خب باید بگویم ایشان میتواند برود و زندگینامه نیکلا تسلا را پیدا کند و بخواند.
این کتاب دربارهی ایالات متحده امریکاست و بخشی از مجموعه تاریخ جهان است که در آن آنقدری به اتفاقات مختلف میپردازیم که از آن درس بگیریم و وقتی عبرت گرفتیم، از آن موضوع عبور میکنیم.
اینبار، صحبت از امریکاست. کشوری که با کانادا و مکزیک و اقیانوس اطلس و آرام همسایه است و حتی با روسیه مرز مشترک دارد. پایتختش واشینگتن دی سی و پرجمعیتترین شهرش نیویورک است. پنجاه ایالت و حدود 10 میلیون کیلومتر مربع مساحت دارد. حکومتش بهصورت جمهوری مشروطه ریاستی فدرال کشور را اداره میکند و تاریخش بدون در نظر گرفتن دوران کشف و استعمار، کمتر از سیصد سال است.
توپ ترامپ مک دونالد (تاریخ آمریکا به روایت فریور خراباتی)
کتاب کوچهقسمتی از کتاب «توپ ترامپ مکدونالد»:
کریستف کلمب زیر لحاف کرسی به پهلو افتاده بود که فیلیپا سقلمهای به او زد و گفت: «پاشو! پاشو! میدونی چی شده؟» کلمب ریش بلندش را خاراند و پرسید: «اسممون توی صندوق قرعهکشی خانوادگی دراومده؟»
فیلیپا که از حماقت شوهرش جا خورده بود، جیغی زد و گفت: «نه! لئونارد شوهرِ ویکتوریا الکل رو کشف کرده»، کلمب دهانی کج و کُله کرد و جواب داد: «واقعاً میگی؟ هفته پیش هم آتیش رو کشف کرد این پدرسگ زرنگ!» اما متوجه شد که این جوابی نبوده که فیلیپا منتظرش است، پس صدایی صاف کرد و پرسید: «خب؟ حالا من چیکار کنم؟» فیلیپا زد زیر گریه و هقهق کنان گفت: «تو اصلاً منو دوست نداری... اگه دوستم داشتی واسه خوشحالی منم شده یه کاری میکردی... چه میدونم... میرفتی یه قاره جدید کشف میکردی و میگفتی اصلاً برای تو کشف کردم.»
کریستف کلمب که به بقال و چقال بدهکار بود، با خودش فکری کرد و گفت: «چطوره برم همین داهات بابام اینا رو کشف کنم؟» قیافه فیلیپا نشان داد که راضی نیست. پس کلمب پلن B را مطرح کرد و پرسید: «فرانسه چطوره؟ تا عصر کشفش میکنم.» فیلیپا با بالش توی سر شوهرش زد و گفت: «بخاطر من حاضر نیستی دو تا قاره اونورتر بری؟ تازه فرانسه نزدیکه، زود برمیگردی تابلو میشه... پاشو برو پیش پادشاه و ملکه ازشون پول بگیر و بگو میخوای یه قاره جدید کشف کنی و براشون طلا بیاری... پاشو!» کلمب هم واقعاً پا شد.
و اینطور بود که کریستف کلمب فهمید این تو بمیری دیگر از آن تو بمیریها نیست و باید ماتحت هم بکشد و سوار کشتی بشود و برود یک جایی را کشف کند.
اما کریستف کلمب که بود؟ او مردی بود با آرزوهای بزرگ، اطلاعات جغرافیایی ضعیف و زنی که هر شب غر میزد: «چرا تو هیچوقت چیزی کشف نمیکنی؟!» کلمب هم که نمیخواست جلوی همسرش کم بیاورد، سوار کشتی شد تا برود هند و فلفلی، ادویهای، کاریشما کاپوری چیزی بیاورد، ولی به جایش ذرت و سرخپوست پیدا کرد.
بعدها هم سعی کرد طوری وانمود کند که از اول میدانسته دارد قارهی جدیدی کشف میکند. ولی دفترچه یادداشتش چیز دیگری میگفت: «امروز هم هند رو پیدا نکردم.» کریستف کلمب از آنهایی است که اگر بخواهد برود بروجرد، میرود بیرجند و اتفاقاً همین هم به کمکش آمد.
توپ ترامپ مکدونالد در 100 صفحهی رقعی و با جلد نرم چاپ و روانهی کتابفروشیها شده است.