بیوگرافی: پیتر بروک
پیتر بروک، کارگردان بزرگ تئاتر و سینما و یکی از معدود هنرمندانی بود که زندگی هنریاش را میتوان همچون یک آزمایش مداوم درک کرد؛ آزمایشی برای کشف اینکه «تئاتر واقعاً چیست»، «چگونه عمل میکند» و «چطور میتواند به جوهر ناب خودش برگردد». او نهتنها یکی از پیشگامان تئاتر معاصر جهان بود، بلکه با آثارش مرز میان سنت و مدرنیته را جابهجا کرد، ساختار صحنه را شکافت و قاعدههای بازی را از نو نوشت.
پیتر استیون پل بروک، در سال 1925، در لندن به دنیا آمد. والدینش یهودیهایی روستبار بودند که پس از انقلاب بلشویکی به انگلستان مهاجرت کرده بودند. این پیشینهی مهاجرتی و همزیستی فرهنگی، نقش مهمی در نگاه او به جهان گذاشت؛ نگاهی که از همان ابتدا چندزبانه، چندفرهنگی و کنجکاو بود.
خانهای که پیتر در آن بزرگ شد، خانهای نبود که هنر در آن غریب باشد. برعکس، کتاب، موسیقی و گفتوگوهای عمیق بخشی از روزمرگی خانواده بود و همین فضا باعث شد پیتر در همان کودکی به نمایش و روایت علاقهمند شود.
پیتر بروک در جوانی
در هفت سالگی نخستین نمایشنامهاش را نوشت و خودش آن را کارگردانی کرد. در ده سالگی به ساخت فیلم کوتاه با دوربین سادهی خانوادگی روی آورد. چنین استعداد زودرسی سبب شد معلمان مدرسه و خانوادهاش متوجه شوند با کودکی معمولی روبهرو نیستند. او از همان ابتدا تصویری از جهان در ذهن داشت که دیگران نداشتن؛ جهانی که در آن، بازیگر و داستان و تماشاگر نه سه عنصر جدا از هم، بلکه سه بُعد از یک حقیقت مشترکاند.
پس از پایان مدرسه، بروک در دانشگاه آکسفورد در رشته ادبیات انگلیسی تحصیل کرد؛ اما کلاسهای آکادمیک برای ذهن جستوجوگرش کافی نبود. او به جای فقط درسخواندن، از هر فرصت برای تجربهی خلاقانه استفاده میکرد: اجرای نمایش برای دانشجویان، خلق صحنههای تجربی و مطالعهی آثار تئاتری از یونان باستان تا دوران مدرن.
در سال 1945، یعنی وقتی تنها 20 سال داشت، برای نخستینبار یک نمایش حرفهای روی صحنه برد. این اتفاق، شروع مسیری طولانی بود که او را تبدیل به یکی از مهمترین کارگردانهای قرن کرد. او در دههی 40 و 50 خیلی زود به چشم مدیران هنری لندن آمد و توانست به رویال شکسپیر کمپانی بپیوندد؛ اتفاقی که سرنوشت او و تئاتر بریتانیا را تغییر داد.
پیتر بروک
ورود بروک به کمپانی شکسپیر فرصتی طلایی بود. او خیلی زود فهمید که قرار نیست شکسپیر را صرفاً با احترام اجرا کند؛ قصدش این بود که شکسپیر را دوباره کشف کند. او بهدنبال روح متن بود، نه پوستهی پر زرق و برقش. به همین خاطر، در سالهای نخست فعالیتش، نمایشهایی چون «تیتوس آندرونیکوس» با بازی لارنس اولیویه و ویوین لی را اجرا کرد که باعث شد جایگاهش در تئاتر تثبیت شود.
کار بروک با کلاسیکها نشان داد که او روحی مدرن دارد: صحنه را مینیمال میکرد، انرژی بازیگران را برجسته میکرد و از عناصر بصری نمادین بهره میبرد. او باور داشت که تئاتر باید زنده باشد، نه نمایشی مصنوعی و تزئینشده.
در دههی 70، بروک به همراه گروهش سفری طولانی به افریقا، آسیا و خاورمیانه آغاز کرد. او میخواست ببیند نمایش در فرهنگهای مختلف چه معنایی دارد. این سفرها تأثیر عمیقی بر شیوهی کار او گذاشت؛ بهویژه در نگاهش به بدن، حرکت، موسیقی و مراسمهای سنتی.
در جریان همین سفرها بود که بروک فهمید نمایش در برخی فرهنگها نه سرگرمی، بلکه آیین است؛ چیزی میان دعا و رقص، میان درمان و روایت. این کشف باعث شد او بهتدریج به سمت تئاتر فیزیکی و تجربی حرکت کند.
پیتر بروک
بخشی از شهرت جهانی بروک بهخاطر اجرای آثار بزرگی است که مرزهای تئاتر را جابهجا کردند. برخی از این آثار عبارتاند از: مهاباراتا (1985)، کنفرانس پرندگان (1979)، اورگاست (1971) و مغازه کوچک وحشت (1963).
بروک حتی در سالهای پیری نیز دست از کار نکشید. او در دههی 80 و 90 عمرش همچنان نمایشهای تازه خلق میکرد؛ ازجمله «چرا؟»، «نبرد خوبیها» و «معامله». در سال 2019، یعنی چهار سال پیش از مرگش، آخرین پروژهی خود را روی صحنه برد؛ پروژهای کوچک، آرام اما دقیق، شبیه شمعی که در انتهای زندگی هنوز روشن مانده است.
پیتر بروک، در ژوئیه 2022 در پاریس، در 97 سالگی درگذشت؛ در شهری که نیم قرن خانهی هنریاش بود؛ اما میراث او همچنان در تمام مدارس تئاتری و اجراهای معاصر دیده میشود.
قسمتی از نمایشنامهی «مردی که همسرش را با کلاه اشتباه میگرفت» نوشتهی پیتر بروک:
بیمار: دیروز یه خرس دیدم که سوار دوچرخه بود.
دکتر: دوباره.
بیمار: دیروز یه خرس دیدم که سوار دوچرخه بود.
دکتر: دوباره.
بیمار: دیروز یه خرس دیدم که سوار دوچرخه بود.
دکتر: آهان! حالا شد، رفت توی مخت.
بیمار: خب، من یه خرسم. احمق!
دکتر: الان دیگه کاملاً رفت توی مخت؟
بیمار: احمق مثل یه خرس...
دکتر: حافظهی خوبی داری؟
بیمار: خیلی خوب. واقعاً خیلی خوب.
دکتر: وقتی چیزی میخونی، یادت میمونه؟
بیمار: کلمه به کلمه، حتی بعد از یه مدت طولانی...
دکتر: تازگیها چی خوندی؟
بیمار: تازگیها خوندم که یه مَرده سوار دوچرخه بوده، مطمئن نیستم شما بودین یا نه، یه خرس هم پشت سرش بوده و سعی میکرده بگیردش. صبح شنیدم این رو، یکی بهم گفت، یه خرس تعقیبش میکرده، درست پشت سر یارو بوده. یا شاید هم اون سوار دوچرخه بوده و خرسه هم همینطور. خب، لابد اون هر کاری از دستش برمیاومده کرده، اونها همدیگه رو تا نزدیک کلیسایی که توی همسایگیشون بوده تعقیب کردن. همین. خرس سوار دوچرخه بوده، میدونم که خرسها میتونن دوچرخهسواری کنن. آقای دکتر هم مجبور شد قبول کنه که خرس سوار دوچرخه بوده.
دکتر: چند سالته؟
بیمار: بیست و سه.
دکتر: بیست و سه. (آینهای به بیمار میدهد.) ممکنه یه نگاهی به خودت بندازی؟