بیوگرافی: لری براون
لری براون یکی از صداهای یگانه و صریح ادبیات معاصر امریکا بود؛ نویسندهای که از دل زندگی طبقهی کارگر جنوب ایالات متحده برخاست و با نثری عریان، بیپیرایه و بهشدت انسانی، رنجها، خشونتها و امیدهای پنهان مردمانی را روایت کرد که معمولاً در حاشیهی ادبیات رسمی دیده نمیشوند. براون نه نویسندهای دانشگاهی بود و نه محصول کارگاههای خلاقنویسی، او پیش از آنکه نویسنده شود، سالها آتشنشان بود و تجربهی زیستهی همین سالها، شالودهی جهان داستانیاش را شکل داد.
لری براون در 13 ژانویه 1951 در شهر آکسفورد، ایالت میسیسیپی به دنیا آمد؛ شهری که بیش از هر چیز با نام ویلیام فاکنر شناخته میشود؛ اما براون، برخلاف فاکنر، از طبقهی متوسط یا روشنفکر نیامده بود. خانوادهاش درگیر مشکلات اقتصادی بودند و فضای کودکیاش آمیخته با کار سخت، محدودیت و نوعی سکوت عاطفی بود که بعدها در آثارش بازتاب یافت. جنوب امریکا برای براون نه یک مفهوم رمانتیک، بلکه واقعیتی خشن، عرقریزان و گاه بیرحم بود؛ جایی که مردانگی با خشونت، کار یدی و تحمل درد تعریف میشد.
براون پس از ترک تحصیل، به شغلهای مختلفی روی آورد و سرانجام بهعنوان آتشنشان در آکسفورد مشغول به کار شد. او نزدیک به دو دهه در این حرفه باقی ماند. آتشنشانی برای براون فقط یک شغل نبود؛ مدرسهای بود برای دیدن مرگ، تصادف، سوختن، فروپاشی خانوادهها و لحظههایی که انسان در مرز میان زندگی و نابودی قرار میگیرد. او بارها گفته بود که نوشتن را در ایستگاه آتشنشانی آغاز کرده؛ شبهایی که میان مأموریتها مینشست و مینوشت، بیآنکه بداند روزی به یکی از نویسندگان مهم امریکا تبدیل خواهد شد.
لری براون
براون نوشتن را بهطور جدی در دههی 1980 آغاز کرد. نخستین آثارش داستانهای کوتاه بودند؛ فرم ادبیای که کاملاً با روحیه و زبان او سازگار بود. اولین مجموعهداستانش با عنوان «تاوان» در سال 1988 منتشر شد و توجه منتقدان را به نویسندهای جلب کرد که صدایی تازه و بیتعارف داشت. شخصیتهای براون اغلب مردانی خسته، زخمی، شکستخورده یا در آستانهی فروپاشیاند؛ آدمهایی که با اعتیاد، فقر، خشونت خانگی، بیکاری یا احساس پوچی دستوپنجه نرم میکنند. زنان در آثار او نیز حضوری پررنگ دارند، اما معمولاً در موقعیتهایی پیچیده و دردناک، گرفتار در روابط نابرابر و آسیبزا.
نثر لری براون مینیمالیستی، موجز و عاری از تزئینات ادبی است. او از جملات کوتاه، توصیفهای مستقیم و دیالوگهایی استفاده میکند که بهظاهر سادهاند، اما لایههای عمیقی از معنا و احساس را منتقل میکنند. در این ویژگیها، تأثیر نویسندگانی چون ریموند کارور و ارنست همینگوی دیده میشود، اما براون تقلیدگر نبود؛ او زبان خودش را داشت، زبانی که بوی دود و خاک میداد.
پس از موفقیت در داستان کوتاه، براون به سراغ رمان رفت. رمان «کار کثیف» یکی از آثار شاخص اوست که داستان دو کهنهسرباز معلول جنگ ویتنام را روایت میکند. این رمان تصویری تلخ از پیامدهای جنگ، تنهایی و ناتوانی جسمی و روانی ارائه میدهد و نشان میدهد چگونه جامعه، قهرمانان دیروز را به حال خود رها میکند. اثر مهم دیگر او، «پدر و پسر» است؛ رمانی قدرتمند دربارهی رابطهی پدر و پسری درگیر خشونت، جرم و تلاش نافرجام برای رستگاری. این رمان بهدلیل صداقت بیرحمانه و شخصیتپردازی عمیقش، جایگاه ویژهای در ادبیات جنوب امریکا دارد.
براون علاوهبر داستان کوتاه و رمان، در نوشتن جُستار و ناداستان نیز توانمند بود. مجموعه جستار در آتش، تجربههای او بهعنوان آتشنشان را بازگو میکند و شاید شخصیترین اثرش باشد. در این کتاب، مرز میان ادبیات و زندگی واقعی تقریباً از میان میرود؛ براون بدون اغراق یا احساساتیگری، با نگاهی انسانی به موقعیتهایی مینگرد که اغلب تحملناپذیرند.
زندگی شخصی براون همانقدر پرتنش و ناپایدار بود که آثارش. او با اعتیاد به الکل دستبهگریبان بود و بارها تلاش کرد آن را ترک کند. این مبارزهی درونی، چه در زندگی و چه در نوشتههایش، حضوری پررنگ دارد. براون هرگز خود را نویسندهای «نجاتیافته» معرفی نکرد؛ او از شکستها، لغزشها و بازگشتهای مکرر مینوشت، بیآنکه وعدهی رستگاری قطعی بدهد.
لری براون در سال 2004 و در 53 سالگی، براثر حملهی قلبی درگذشت. مرگ زودهنگامش شوکی برای جامعهی ادبی امریکا بود، چراکه بسیاری معتقد بودند هنوز آثار درخشانی در راه دارد. بااینحال، میراث او در همان عمر کوتاه شکل گرفت: مجموعهای از داستانها و رمانها که تصویری صادقانه و بیرحم از زندگی مردمانی ارائه میدهد که معمولاً صدایشان شنیده نمیشود.
امروز لری براون بهعنوان یکی از مهمترین نویسندگان رئالیسم معاصر امریکا و یکی از چهرههای شاخص «ادبیات جنوب» شناخته میشود. ارزش کار او نه در پیچیدگیهای فرمی، بلکه در شجاعتش برای نگاه کردن مستقیم به زخمهاست؛ زخمهایی که هم فردیاند و هم اجتماعی. براون نشان داد که ادبیات میتواند از دل تجربهی کارگری و زندگی روزمره برخیزد و همچنان عمیق، تأثیرگذار و ماندگار باشد. او نویسندهی انسانهای شکسته بود؛ انسانهایی که با همهی شکستهایشان، هنوز سزاوار دیدهشدن و روایتشدناند.
قسمتی از کتاب «تاوان» اثر لری براون:
گاهی برای استراحت شبانه به مشکل میخورم، بنابراین فیلم میبینم تا خوابم بگیرد. این برنامهها ـ فیلمهای شبانه ـ را از ایستگاههای ممفیس و توپلو پخش میکنند. احتمالاً آدمهای زیادی مثل مناند، بیخوابها، دراز میکشند و با من فیلمها را تماشا میکنند. ریموت کنترل را برداشتهام تا بتوانم تلویزیون را خاموش و روشن کنم و شبکهها را عوض کنم. زنم در اتاق میپلکد، مشغول کاری است ـ نمیدانم چه کاری. باید خودش را سرگرم کند. بچههایمان رفتهاند و حیوان خانگی نداریم. قبلاً سگ داشتیم، سگ قهوهای کوچکی، اما اتفاقی کشتمش. یک روز صبح با ماشین دنده عقب از روی سرش رد شدم. زنم توی آشپزخانه بهش غذا میداد، درست بعد از اینکه از بیمارستان به خانه برمیگشت؛ اما به زنم گفتم دیگر کافی است. ازدستدادن عزیز سخت است.
بالاخره میگویم: «مهم نیست» که درواقع حرف دلم نیست.
میگوید: «رِی میلَنده. چقدر جوون بود.» با حسرت.
بله، بود. من هم زمانی بودم. زنم هم زمانی بود. همه زمانی بودند. بههرحال، این فیلم چهلساله است.
میگوید: «میخوای تا تهش ببینی؟» درست کنار من روی تخت مینشیند. به بالش تکیه دادهام. آبی کبریتی است و کریسمس پارسال آن را هدیه گرفتم. زنم میگفت من زمان زیادی را در تختخواب سپری میکنم، شاید بهتر باشد که راحت باشم. همینطور گفت شاید به درد چیزهای دیگر هم بخورد. گفتم مثلاً چه؟
نمیدانم چرا باید اینجور با او بداخلاق باشم، انگار تقصیری دارد. ازم میپرسد آیا کمی دیگر یخ میخواهم. ویسکی مینوشم. زنم میداند کمکحالم است. آنقدر بیشرف نیستم که ندانم عاشقم است.
درواقع، قضیه بدتر از اینهاست. قصد کفرگویی ندارم، اما گاهی گمان میکنم من را میپرستد.
میگویم: «ردیفم.»