آخرین تزار/ زندگی و مرگ نیکالای دوم
کتاب «آخرین تزار» نوشتهی ادوارد رادزینسکی به همت نشر ماهی به چاپ رسیده است. به گواه تاریخ، واپسین فرمانروایان دودمانهای برافتاده، سنگینترین بارها را به دوش میکشند؛ زیرا هر خطای آنها با تمام خطاهای نیاکانشان برابری میکند. نیکلای دوم، آخرین تزار روس، در ازای تاجی که بر سر نهاده بود بهای خوفناکی پرداخت، بهای غفلتهای خود و نیز تاوان لغزشها و بیعدالتیهای حکومت سیصدسالهی رمانفها را.
فروپاشی سلطنت تزار توفانی را برانگیخت که پیامدهایش تا روزگار ما ادامه یافته است. از زندگی پرفرازونشیب و سرنوشت فاجعهبار نیکلای و خانوادهاش، یعنی ملکه آلکساندرا و پنج فرزندشان، اسناد گوناگونی در دست است، از یادداشتهای روزانهی زوج سلطنتی گرفته تا گزارشهای قاتلان آنها. با این همه، گویی هرچه شواهد بیشتری یافت میشود، رازهای سرگذشت آنان دو چندان میگردد. کتاب حاضر روایت تلاشی جانفرسا برای گشودن این رازهاست، روایتی از عشق و خیانت و توطئه و کشتار و دروغ و حقیقت.
نویسنده میگوید: در دههی شصت قرن پیش، پیرزن عجیبی در مسکو زندگی میکرد، با چهرهای چروکیده و پوشیده در لایهی بسیار غلیظی از انواع و اقسام مواد گریم تئاتر و جثهای خمیده که بر فراز کفشهای پاشنهبلند لق میزد... کموبیش کورمالکورمال راه میرفت، اما به هیچ قیمتی حاضر نبود عینک بزند. اصلاً دلش نمیخواست مثل پیرزنها به نظر برسد! بنا بر دانشنامهی تئاتر، او در آن زمان نهمین دههی زندگی خود را میگذراند.
این زن کسی نبود جز ورا لئانیدُنا یورینیوا، ستارهی تئاتر روسیه در آغاز قرن بیستم. بعد از نمایشهای ورا لئانیدُونا، دانشجویان هوادارش مالبندهای کالسکهی او را به دوش میگرفتند و آن را تا خانه میکشاندند. زندگی او زمانی اینچنین بود؛ اما اکنون این زن، که روزگاری با زیبایی خیرهکنندهی خود دل از همه میربود، در آپارتمان شهری محقری میزیست و با مستمری ناچیزی گذران میکرد. یکی از دو اتاق خانهاش را هم به من اجاره داده بود، به یک دانشجوی فلکزدهی مؤسسهی بایگانی اسناد و تاریخ.
شبها، پس از بازگشت به خانه، اغلب در آشپزخانهی کوچک آپارتمانش مینشستیم و با هم گپ میزدیم... اتاقهای خصوصی رستورانهای پترزبورگ، باشگاه افسانهای قایقسواری با مِهیندوکهایی که مشتریاش بودند، کاخهای درخشان در پرتو شبهای روشن... ورا لئانیدُونا این دنیای غرقشده را ریشخندکنان آتلانتیس مینامید. او از سر عادت از همه با اسم کوچک یاد میکرد: «آنیا...» همین، فقط آنیا، بدون نام پدر و نام خانوادگی. اما همین آنیا، در واقع آنا، کسی نبود جز ویرُبُوا، رفیق شفیق و دوست سرنوشتساز امپراتریس... همچنین «سانا»، کسی که برای بقیهی مردم روسیه امپراتریس آلکساندرا فیودورونا نام داشت.
چنین بود که گفتوگوهای شبانهی ما در آشپزخانهی آپارتمان او در مسکو آغاز شد: سفر به آتلانتیس غرقشده... من با ولع حکایات او را مینوشتم... و حالا، پس از خواندن انبوهی از خاطرات افرادی که در آن حوادث توفانی دخیل یا با معرکهداران آنها همدست بودهاند، گفتههای او برایم جذابیت خاصی یافتهاند، صرفاً ازاینرو که او نه در حادثهای دخیل بود و نه همدست کسی... آخر این افراد بسیار متعصباند و همهچیز را مغرضانه حکایت میکنند.
من این قانون مشهور را بهخوبی درک کردهام: «طرف طوری حقبهجانب دروغ میگوید که انگار خودش آنجا بوده است.» اما ورا لئانیدُونا فقط و فقط یک آدم کنجکاو و بیطرف بود که با آنها در یک دوران زندگی میکرد.

قسمتی از کتاب آخرین تزار:
مجلس دوما همهی بگومگوهای خود را به فراموشی سپرد. همبستگی، همبستگی! در خاندان بزرگ رُمانُف نیز همچون مجلس دوما، تمام اختلافنظرها از خاطرها رفت. در آن روزهای جنگ میهنی، نیکلای حق بخشیدن همگان را به دست آورد. بدینترتیب عمو پاول و برادرش میشا به روسیه بازگشتند، البته برای اینکه در آنجا جان دهند...
نیکلای زمان نیای بزرگش را به خاطر میآورد: این جنگ، مثل نبرد با ناپلئون، یک کارزار میهنپرستانه است... تزار راهی مسکو میشود، پایتخت کهن، نماد میهن.
کرملین. امپراتور و خانوادهاش به تالار مرمر سفید سنگئورگی پا گذاشتند. پای آلکسی چندی پیش ضرب دیده و حالا عمو ملوان او را روی دست به تالار میآورد. اِلا، خواهر آلیکس، در کنار ملکه ایستاده است... سخنان امپراتور:
«شوری شگفت سراسر روسیه را فراگرفته است، فارغ از تفاوتهای طوایف و قومیتها. از اینجا، از قلب سرزمین روسیه، درودهای گرم خود را به پیشگاه سربازان دلاورم میفرستم. خدا با ماست!»
در برابر کلیسای جامع ارتدکس مسکو و جلو برج ناقوس ایوان کبیر، جمعیت بیشماری گرد آمده بودند. طنین ناقوسها فریاد پرشور حاضران را در خود خفه میکرد. کنت بِنکندُرف، با دیدن انبوه جمعیت شادمان، فاتحانه و ریشخندکنان گفت: «این همان انقلابی است که در برلین وعدهاش را به ما داده بودند؟»
آری، پیشتر در برلین به آنها هشدار میدادند: اگر جنگی آغاز شود، با انقلاب روسیه به پایان خواهد رسید. بسیار پیشتر از این زمان نیز بارها به نیکلای چنین هشداری داده بودند، از همان روزهای آغاز سلطنتش.
اما اکنون همهچیز به دست فراموشی سپرده شده است: فریادهای شادمانی از هرگوشهای به گوش میرسد _مردم چنین به استقبال خانوادهی سلطنتی میروند. برای نخستینبار پس از ماههای پیاپی، شادی و سعادت از چهرهی آلیکس میبارد. رؤیا به حقیقت پیوسته است. بهراستی همبستگی مردم و تزار که مدتی چنان دراز انتظارش را میکشیدند، چقدر غیرمنتظره محقق شده است!
در سایهی تیرهی گسترده در پیشگاه کلیسای جامع مسکو، دستهی همسرایان دربار به صف شدهاند، با لباسهای نقرهای سدهی پرافتخار هفدهم، خاستگاه دودمان رُمانُف... طنین نیایشهای الهی برمیخیزد. سنگهای گرانبهای نشسته بر جامهی روحانیان در نور شمع سوسو میزنند. سه سالی پس از این روز، خانوادهی سلطنتی، رهاشده در زمستان سیبری، این مسکوی سرخوش را به یاد خواهند آورد، نیز طنین این ناقوسها و شور و شعف مردم از دیدن امپراتور خویش را.
سفیر فرانسه در خاطرات خود مینویسد: «تمام اطلاعاتی که از سرتاسر روسیه میرسد، اعم از رسمی و غیررسمی، تنها گویای یک چیز است. همهی گزارشها از فریاد پرشور مردم حکایت دارند، از شور و شوقی ستایشآمیز، از همبستگی ملت حول محور تزار... هیچ اختلافنظری در کار نیست. به نظر میرسد روزهای دشوار سال 1905 برای همیشه از یادها پاک شدهاند. از سال 1812 تاکنون، روح همبستگی روسیهی مقدس هرگز نمودی چنین قدرتمندانه نداشته است.»
آخرین قطعهی سمفونی سلطنت با نُتهای شکوهمندی آغاز شد.
در سال 1914 نومیدی و دلمردگی بر جمع انقلابیان تبعیدشده به قلمرو توروخانسک سایه افکنده بود.
یکی از نمایندگان مجلس دوما نوشته است: «بساط انقلابیها برچیده شده و هریک از آنان خود را در گوشهای پنهان کرده است. همه تنها به خدمت متحدانه در راه میهن میاندیشند. نفسکشیدن در هوایی چنین پاکیزه بسیار آسان است، هوایی کموبیش ناشناخته در سرزمین ما.»
در آن سال، گروه غریبی از تبعیدیان در تبعیدگاه توروخانسک گرد آمده بودند. در میان آنها مرد گُرجی گمنامی بود که تمام روز را در تختخواب سفری خود سپری میکرد و چشم از دیوار برنمیداشت. مدتی بود که هیچ به خودش نمیرسید. حتی ظرفهایش را هم نمیشست و سگی بشقابهایش را لیس میزد.
تنها چهار سال بعد، او در آن سوی دیوارهای کاخ کرملین زندگی خواهد کرد، در همان جایی که اینک تزار و خانوادهاش زندگی میکنند.