کتابدار خاموش
(داستان های آمریکایی،قرن 21م)
نویسنده:
آلن اسکینز
مترجم:
رضوانه ارشادپور
620,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات
311
شابک
9786229375662
تاریخ ورود
1404/10/02
نوبت چاپ
1
سال چاپ
1404
وزن (گرم)
275
قیمت پشت جلد
620,000 تومان
کد کالا
150831
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
بهترین کتاب سال به انتخاب سایت آمازون
کتابدار خاموش رمانی تأثیرگذار است که با ترکیب دو خط زمانی، داستانی از هویت، بقا و انتقام را روایت میکند.
در زمان حال، «هانا بابیچ»، کتابداری ساکت و منزوی در مینهسوتا، با خبر قتل بهترین دوستش، آمنه، مواجه میشود. این حادثه، گذشتهای تاریک را برای هانا زنده میکند و او را مجبور میسازد تا از هویت مخفیاش به عنوان «نورا دیویاک»، جنگجوی افسانهای معروف به «مورای شب» در جنگ بوسنی، پرده بردارد. هانا باید با تهدیدات گذشته مقابله کند و از نوهی آمنه، دیلن، محافظت کند، بدون اینکه رازهایش فاش شود.
این رمان با الهام از جنگ بوسنی که بین سالهای 1992 تا 1995 اتفاق افتاد با پرداختن به موضوعاتی همچون هویت، عشق و ازخودگذشتگی، نشان میدهد که چگونه گذشته میتواند بر حال تأثیر بگذارد و انسان را وادار به مواجهه با ترسها و تصمیمات دشوار کند. کتابدار خاموش داستانی است دربارهی قدرت سکوت، شجاعت درونی و تلاش برای یافتن آرامش در میان آشوبهای زندگی.
بخشی از کتاب
مرد لبخند ضعیفی میزند، حرکتی که بهنظر اجباری و تمرینشده میآید. چشمانش، از نزدیک، بیشتر غمگین به نظر میرسند تا خوابآلود و ویژگیهای چهرهاش قویتر از آنچه از دور به نظر میرسید، هستند. او چند قدم دورتر میایستد و میپرسد: «تو هانا بابیچ هستی؟»
او نام خانوادگیاش را اشتباه تلفظ میکند و آن را با یک «ک» سخت، همانند آمریکاییها، به پایان میرساند.
«با-بیچ.» هانا بهآرامی تصحیح میکند و سعی میکند آنچه از لهجهاش باقی مانده پنهان کند، «هانا با-بیچ.»
«متأسفم.» مرد به جیب روی سینهاش دست میبرد و چیزی شبیه کیف پول بیرون میآورد، سپس آن را باز میکند تا به هانا یک نشان طلایی نشان دهد، «من دیوید کلیپول هستم، کارآگاهی از ادارهی پلیس سنت پل. جایی هست که بتونیم صحبت کنیم؟»
در این لحظه است که هانا متوجه اسلحهای میشود که روی کمر او بسته شده است. چطور وقتی او اولین بار وارد شد، آن را ندیده بود؟
خاطراتی از مردانی که اسلحه حمل میکردند، از بدنهایی که با ملافههای سفید پوشانده شده بودند و با خون قرمز لکهدار شده بودند از ذهنش میگذرد. هانا دهانش را باز میکند، اما هیچ کلمهای شکل نمیگیرد. او میخواهد بداند چرا این مرد بهدنبال او آمده است، اما نمیخواهد بشنود که او چهچیزی ممکن است بگوید. او میخواهد بپرسد آیا کار اشتباهی انجام داده است، اما این هم سؤال درستی نیست. سؤال بهتر این است: آیا او میداند؟
کتابی که در دستش است از انگشتانش لیز میخورد و میافتد. او زمزمه میکند: «متأسفم.»
قبل از اینکه هانا بتواند خم شود و آن را بردارد، مرد چمباتمه میزند، کتاب را بلند میکند و روی گاری میگذارد، چشمان تیرهاش دوباره با چشمان او برخورد میکند؛ هانا مهربانی یا شاید ترحم را در آنها میبیند. او دوباره میپرسد: «میتونیم صحبت کنیم؟»
نظرات کاربران
افزودن نظر
هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است
افزودن نظر
منتظر نظرات شما هستیم ...
کالاهای مرتبط