معرفی کتاب: مرگ یک خردهبورژوا
رمان کوتاه «مرگ یک خردهبورژوا» از فرانتس ورفل یکی از آثار کوتاه اما عمیق اوست که با نگاهی تیزبین و انتقادی، زوال اخلاقی و روانی طبقهای را به تصویر میکشد که در ادبیات مدرن اروپایی نقشی کلیدی دارد: خردهبورژوازی. ورفل در این رمان، به جای روایت رویدادهای پرهیجان، به کالبدشکافی ذهن و زیست روزمرهی انسانی میپردازد که میان ترس، محافظهکاری و توهم امنیت اجتماعی گرفتار آمده و مرگش بیش از آنکه جسمانی باشد، مرگ تدریجی روح و معناست.
داستان در فضایی شهری و ظاهراً آشنا رخ میدهد؛ فضایی که نظم، قانون، شغل ثابت و مناسبات اجتماعیِ بهظاهر بیخطر در آن حاکم است. قهرمان رمان یک خردهبورژواست؛ انسانی معمولی با شغلی متوسط، آرزوهایی کوچک و افقی محدود. او نه قهرمان است و نه ضدقهرمان، بلکه نمونهای تیپیک از فردی است که زندگیاش را با قواعد تثبیتشدهی جامعه تنظیم کرده و از هرگونه ریسک، تخطی یا پرسش بنیادین میگریزد. ورفل آگاهانه این معمولی بودن را برجسته میکند تا نشان دهد فاجعه نه در استثناها، بلکه در عادتها و روزمرگیها ریشه دارد.
محور اصلی رمان، فرآیند فرسایش درونی این شخصیت است. ورفل با نثری فشرده و روانشناسانه، نشان میدهد چگونه ترس از ازدستدادن جایگاه اجتماعی، درآمد یا احترام ظاهری دیگران، فرد را به انفعال میکشاند.
فرانتس ورفل
ورفل در این رمان، از ابزارهای نمادین بهره میگیرد بیآنکه روایت را به تمثیلی خشک تبدیل کند. فضاهای بسته، اتاقها، ادارهها و مسیرهای تکراری شهر، بازتابی از وضعیت روانی شخصیتاند؛ جهان بیرونی همچون آینهای عمل میکند که تنگی و خفگی درون را تشدید میسازد؛ حتی گفتوگوها، اغلب کلیشهای و محتاطانهاند؛ گویی زبان نیز در این جهان توان بیان امر اصیل را از دست داده است. این محدودیت زبانی، خود نشانهای از مرگ تدریجی معنا در زندگی خردهبورژوایی است.
از منظر تاریخی و فکری، مرگ یک خردهبورژوا را میتوان در امتداد نقدهای مدرنیستیِ اوایل قرن بیستم از جامعهی بورژوایی دانست. ورفل که همدورهی نویسندگانی چون کافکا، موسیل و اشتفان تسوایک است، به جای حمله مستقیم ایدئولوژیک، بر تجربهی زیسته فرد تمرکز میکند. او نشان میدهد چگونه ساختارهای اجتماعی، بدون خشونت آشکار، انسان را به انقیاد میکشند؛ چگونه «عادی بودن» میتواند به ابزار سلطه تبدیل شود. در این معنا، مرگ یک خردهبورژوا نه فقط سرنوشت یک فرد، بلکه نشانهی بیماری یک نظم اجتماعی است.
یکی از نقاط قوت رمان، همدلی پیچیدهی نویسنده با شخصیت اصلی است. ورفل او را تحقیر نمیکند و به کاریکاتور بدل نمیسازد، بلکه با نگاهی انسانی، ترسها و تردیدهایش را قابلفهم میکند. همین همدلی است که اثر را تکاندهنده میسازد: خواننده در آینه این شخصیت، امکانهای ازدسترفتهی خود را میبیند. پرسش محوری رمان نیز از همینجا برمیخیزد: مرز میان احتیاط معقول و بزدلی ویرانگر کجاست؟ در چه لحظهای محافظهکاری به خیانت به خویشتن بدل میشود؟
نثر ورفل در این اثر، موجز و درعینحال سرشار از ظرافتهای روانشناختی است. او از توصیفهای طولانی پرهیز میکند و به جایش بر جزئیات معنادار تکیه دارد؛ نگاهها، مکثها، افکار گذرا و احساسات سرکوبشده. همین اقتصاد زبانی، به رمان ضرباهنگی درونی میدهد که با موضوع مرگ تدریجی همخوان است. خواننده احساس میکند هر جمله، گامی است به سوی پایانی اجتنابناپذیر.
درنهایت، «مرگ یک خردهبورژوا» اثری است دربارهی مسئولیت فردی در جهانی که بهطور نظاممند افراد را به سازش فرا میخواند. ورفل هشدار میدهد که مرگ واقعی، لزوماً در پایان زندگی رخ نمیدهد؛ گاه بسیار زودتر، در لحظهای که انسان از پرسشگری، خطر کردن و زیستن اصیل دست میکشد، آغاز میشود. این رمان کوتاه، با وجود حجم اندکش، تأملی عمیق بر نسبت انسان با جامعه، ترس با اخلاق و امنیت با آزادی ارائه میدهد و همچنان برای خوانندهی معاصر، آینهای نگرانکننده و بیدارکننده باقی میماند.
قسمتی از کتاب مرگ یک خردهبورژوا:
وقتی که همسر آقای فیالا با سینی قهوه بهزحمت از در وارد شد، او هنوز هم غوطهور در افکار دلپذیرش آنجا ایستاده بود. آقای فیالا از دیدن آن سینی شگفتزده شد؛ چون علاوهبراینکه روی آن، دو قوری شیک و قیمتی برای شیر و قهوه قرار داشت که تابهحال هرگز از آنها استفاده نشده بود، سینی با شیرینیهای خانگی، شیرینی اسپانیایی، رولت مغزدار، کیک کولاچ و شیرینیهای خامهای هم پر شده بود.
خانم فیالا که میگویند این است؛ دختر آقای شیرینیپز، کدبانوی هنرمند! اما اینبار هنرش را برای چه کسی به کار برده بود؟
البته او معمولاً فقط هنگام همنشینی با بانوان ثروتمندی که آنان را میشناخت و همیشه در حق او لطف و محبت داشتند، شیرینی میپخت تا از آنها تشکر کند؛ اما حالا خانم فیالا کاملاً آشفته بود؛ چون هم باید چیزی میگفت، هم این عصرانهی باشکوه که تمام روز را بهخاطر آن خوشحال بود، حالا به نظرش بسیار عجیب میآمد.
«خب، کارل! امروز، روز نامگذاری تو است!»
اما به نظرش رسید دلیلش بهقدر کافی قانعکننده نیست و سرش را کمی تکان داد. آن حس و میل کاملاً ناگهانی در او ایجاد شده بود. او هنوز هم لباسهای خوبی داشت، ولی همسرش خود را عذاب میداد، همیشه غمگین به خانه میآمد. هرگز بیرون نمیرفت، چیزی نمیخواست، سیگار نمیکشید، چیزی نمینوشید. فکر کردن به این مسائل او را تمام امروز صبح متأثر ساخته بود. البته که آدم نیاز به تفریح دارد، حتی زمانیکه پیر شده باشد.
اما شاید ایجاد آن میل، تنها بهخاطر این افکار نبود. شاید او هم نگاهی به آن عکس دستهجمعی انداخته و احساساتش به غلیان آمده بود.