قدرت و افتخار

(داستان های انگلیسی،قرن 20م)
نویسنده: گراهام گرین
مترجم: احمد شاملو
750,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 375
شابک 9786222676599
تاریخ ورود 1405/02/16
نوبت چاپ 1
سال چاپ 1405
وزن (گرم) 335
قیمت پشت جلد 750,000 تومان
کد کالا 153310
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
در ایالتی در مکزیکِ دهه‌ی سی، جایی که خدا غیرقانونی اعلام شده و کلیساها به ویرانه بدل شده‌اند، آخرین کشیشِ باقی‌مانده در حال فرار است. اما او قهرمانی که انتظارش را دارید نیست؛ او مردی دائم‌الخمر، گناهکار و پدرِ فرزندی نامشروع است که از سایه‌ی خود نیز می‌هراسد. ستوانی جوان و انقلابی در تعقیب اوست. این تعقیب و گریز نفس‌گیر در میان جنگل‌های مرطوب و روستاهای طاعون‌زده، صرفاً شکاری پلیسی نیست؛ بلکه نبردی است اگزیستانسیال میان دو نوع ایمان: ایمان خشک و بی‌رحم یک ایدئالیست، و ایمان لرزان و آلوده‌ی یک گناهکار. گراهام گرین در قدرت و افتخار، که بسیاری آن را قله‌ی آفرینش ادبی او می‌دانند، شجاعانه به قلب پارادوکس ایمان می‌زند. او نشان می‌دهد چگونه فیض و رستگاری، گاه نه با قدیسانِ پاک‌دامن، که از مجرای ظرفی شکسته و انسانی حقیر جاری می‌شود. این رمان، روایتی است تکان‌دهنده از ترس، خیانت و شهادتی ناخواسته؛ داستانی که ثابت می‌کند حتی در عمیق‌ترین تاریکی‌ها و در اوج سقوط اخلاقی، بارقه‌ای از «جلال» می‌تواند آدمی را احاطه کند.
بخشی از کتاب
آقای تنچ از میدانچه گذشت. به مرد تفنگ به دستی که تنگِ دیوار تو لکه کوچک سایه نشسته بود با «بوئنوس دیاسِ» کوتاهی سلام کرد. اما این‌جا مثل انگلستان نبود: طرف جوابی بِش نداد، همین‌قدر زُل زد و با نگاهی بدخواهانه به‌اش خیره ماند. جوری که انگار هیچ‌وقتِ خدا با این اجنبی سروکاری نداشته و پنداری بابایی که دندان‌های نیشش را روکش طلا کرده اصلا آقای تنچ نبوده. آقای تنچ عرقریزان راهش را ادامه داد. از کلیسای سابق که حالا جُل و پلاس خزانه‌داری را توش پهن کرده بودند گذشت رفت طرف بندرگاه. وسط راه ناگهان از خودش پرسید از خانه آمده بود بیرون چه کار کند؟ یک شیشه آب‌معدنی بیندازد بالا؟ ـــدر این کشورِ منعِ نوشابه‌های الکلی تنها چیزی که می‌شد باش گلویی تازه کرد آب‌معدنی بود. آب‌جو هم گیر می‌آمد، گیرم آب‌جو در انحصار دولت بود و به قیمتِ خونِ پدرش. ببینی چه مناسبتِ مهمی پیش بیاید که آدم ناچار بشود سرکیسه را شُل کند بگوید سگ‌خور! تهوع شدیدی دل و اندرون آقای تنچ را مچاله کرد. نه، نیامده بود آب‌معدنی بخرد. «آخ، آره: مخزنِ گازِ اِتِر…» _ کشتی رسیده بود. بعد از ناهار که رو تخت ولو شده بود سوت‌های ظفرمندانه‌اش را شنیده بود.
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است