معرفی کتاب: زمانلرزه
رمان «زمانلرزه» نوشتهی کورت ونهگات یکی از متفاوتترین و شخصیترین آثار اوست؛ کتابی که در سال 1997 منتشر شد و بهنوعی واپسین رمان این نویسندهی امریکایی بهشمار میآید. این اثر را نمیتوان صرفاً یک رمان داستانی کلاسیک دانست؛ زیرا در مرز میان خاطرهنویسی، طنز فلسفی، خودزندگینامه و داستان علمی ـ تخیلی حرکت میکند. ونهگات در «زمانلرزه» نهتنها داستانی دربارهی اختلال در زمان روایت میکند، بلکه دربارهی پیری، شکست خلاقیت، آزادی اراده و وضعیت انسان در جهانی ازپیشتعیینشده تأمل میکند. نتیجه، متنی است آمیخته از شوخطبعی تلخ، نگاه انتقادی و صدای منحصربهفرد نویسندهای که سالها با زبان طنز به جنگ پوچی رفته است.
ایدهی مرکزی کتاب از یک مفهوم علمی ـ تخیلی ساده اما عمیق آغاز میشود: در سال 2001، زلزلهای در زمان رخ میدهد که باعث میشود جهان ناگهان به ده سال قبل بازگردد، به سال 1991؛ اما این بازگشت با آزادی همراه نیست؛ انسانها مجبورند دقیقاً همان ده سال گذشته را دوباره زندگی کنند، بدون اینکه بتوانند تغییری ایجاد کنند. آنها صرفاً ناظران زندگی خود هستند، اسیر تکراری جبری. این وضعیت تا سال 2001 ادامه دارد و سپس ناگهان آزادی اراده باز میگردد؛ اما انسانها که یک دهه را همچون روباتها زیستهاند، توان تصمیمگیری و کنش مستقل را از دست دادهاند. این ایدهی ظاهراً فانتزی، بستری برای تأملی فلسفی دربارهی جبر و اختیار فراهم میکند؛ پرسشی که ونهگات سالها در آثارش به آن پرداخته بود.
شخصیت محوری این رمان، کیلگور تروت است؛ نویسندهای خیالی که در بسیاری از آثار ونهگات حضور دارد و در اینجا نیز بهنوعی سخنگوی نویسنده محسوب میشود. تروت پس از پایانِ «زمانلرزه»، در میان جمعی از مردم فریاد میزند: «شما آزادید! شما میتوانید کاری بکنید!» این جمله به شعاری مرکزی در کتاب تبدیل میشود؛ دعوتی به مسئولیتپذیری و بازپسگیری اختیار. کیلگور تروت که پیشتر نویسندهای گمنام و شکستخورده بود، در اینجا نقش پیامآور امیدی طنزآلود را بازی میکند. او همچون پیامبری خسته اما مصمم، انسانها را به عمل کردن فرا میخواند. حتی اگر جهان همچنان بیمعنا به نظر برسد.
کورت ونهگات
«زمانلرزه» از نظر ساختاری نیز اثری نامتعارف است. ونهگات در ابتدا قصد داشت رمانی داستانی دربارهی همین ایدهی زلزلهی زمانی بنویسد، اما از نتیجه راضی نبود. بنابراین تصمیم گرفت شکست خود را به بخشی از متن تبدیل کند. در کتاب، او آشکارا دربارهی ناتوانیاش در نوشتن نسخهی اولیهی رمان سخن میگوید و از پیشنویسی که کنار گذاشته، یاد میکند. بدینترتیب، اثر به متنی فراداستانی بدل میشود که دربارهی فرآیند نوشتن نیز تأمل میکند. خواننده با نویسندهای روبهروست که با صداقت و طنز، از بنبست خلاقانهی خود حرف میزند و همین شکست را به نیرویی تازه برای روایت تبدیل میکند.
از نظر مضمونی، کتاب ادامهی دغدغههای همیشگی ونهگات است؛ دغدغههایی که پیشتر در آثاری چون «سلاخخانه شماره 5» نیز دیده بودیم: مسئلهی زمان، جنگ، پوچی و ناتوانی انسان در کنترل سرنوشت. در «سلاخخانه شماره 5» نیز زمان خطی نبود و قهرمان داستان میان لحظات مختلف زندگیاش پرتاب میشد. اما در «زمانلرزه»، مسئله نه صرفاً جابهجایی در زمان، بلکه اجبار به تکرار است. این اجبار، تمثیلی از زندگی روزمرهی انسان مدرن است؛ انسانی که گاه احساس میکند در چرخهای تکراری و ازپیشتعیینشده گرفتار شده است.
درعینحال، «زمانلرزه» کتابی دربارهی پیری و وداع نیز هست. ونهگات در زمان نگارش این اثر، در دههی هفتاد زندگیاش بود و آشکارا با مسئلهی مرگ و پایان کار خلاقانه روبهرو میشد. او با طنزی سیاه به وضعیت جسمی خود، دوستان ازدسترفته و خاطرات گذشته اشاره میکند. لحن کتاب گاه اندوهگین است، اما هرگز به یأس کامل فرو نمیغلتد. برعکس، پیام نهایی کتاب ـ که در فریاد کیلگور تروت متجلی میشود ـ دعوت به کنش و مسئولیت است. حتی اگر جهان بارها تکرار شود، حتی اگر آزادی دیر برسد، لحظهای که اختیار بازمیگردد، باید از آن استفاده کرد.

سبک نوشتاری ونهگات در این رمان همچنان ساده، موجز و سرشار از جملات کوتاه و برنده است. او استاد بیان ایدههای پیچیده در قالب عباراتی ظاهراً ساده است. شوخیهای او اغلب با نوعی تلخی همراهاند؛ خندهای که در پس آن، نقدی اجتماعی نهفته است. در «زمانلرزه» نیز جامعهی امریکایی، فرهنگ مصرفگرایی و بیمعنایی برخی نهادهای اجتماعی هدف طنز قرار میگیرند؛ اما این طنز هرگز از انسانیت خالی نمیشود. ونهگات همواره نگاهی دلسوزانه به انسان دارد؛ حتی وقتی حماقتها و ضعفهایش را به تصویر میکشد.
یکی از نکات جالب کتاب، درهمتنیدگی زندگی واقعی نویسنده با جهان داستانی است. مرز میان کورت ونهگاتِ واقعی و راوی داستان گاه محو میشود. او دربارهی خانوادهاش، تجربههایش و حتی شکستهای حرفهایاش سخن میگوید. این رویکرد، خواننده را به رابطهای صمیمیتر با متن دعوت میکند؛ گویی با نویسندهای روبهرو هستیم که پشت میز آشپزخانه نشسته و بیواسطه با ما حرف میزند.
درنهایت، «زمانلرزه» را میتوان وصیتنامهی ادبی ونهگات دانست؛ اثری که در آن همهی عناصر کلیدی جهانبینی او جمع شدهاند: تردید نسبت به آزادی اراده، همدلی با انسانهای شکستخورده، خشم از ساختارهای بیرحم اجتماعی، و درعینحال امیدی کوچک اما سرسخت به امکان انتخاب. پیام کتاب شاید در همین جمله خلاصه شود: وقتی آزادی بازمیگردد، حتی اگر دیر و پس از تکراری طولانی، باید برخاست و کاری کرد.
قسمتی از کتاب «زمانلرزه» نوشتهی کورت ونهگات:
راستِ راستش را بخواهید، خیلی از داستانهای تروت، به جز از لحاظِ کاراکترهای دور از ذهنشان، اصلاً علمی ـ تخیلی نبودند. برای مثال، «دکتر شادِنفروید» اصلاً و ابداً علمی ـ تخیلی نبود، مگر آنکه کسی آنقدر بیذوق باشد که بخواهد شلغم را قاطی میوهها کند و روانکاوی را علم بداند. آن داستانی هم که بعد از دکتر شادِنفروید توی سطل آشغالِ فرهنگستان انداخت، یعنی همان موقع که زمانلرزه داشت هر لحظه نزدیکتر میشد، داستانی بود به اسمِ ضیافتِ بینگو در زاغه و رمان آکله یا رمان کلیددار بود.
این داستان توی جانپناه یا زاغهی ضدبمب و جادارِ آدولف هیتلر، زیر خرابههای برلین، آخرهای جنگ جهانی دوم توی اروپا اتفاق میافتاد. توی آن داستان، تروت جنگش را و نیز جنگ من را، «دومین نوبت زورِ بیخود و بینتیجهی تمدنِ غرب برای خودکشی» میخوانَد. توی حرفهایش هم تروت همین را میگوید و یکبار جلوِ خودم اضافه کرد که: «اگه بار اول موفق نشدید، دوباره سعی کنید، خواهش میکنم دوباره سعی کنید.»
پیادهنظام و تانکهای شوروی چندصدمتر بیشتر با درِ آهنی جانپناه که همسطحِ خیابان است، فاصله ندارند. تروت مینویسد: «هیتلر که آن پایین گیر کرده، نفرتانگیزترین انسانی است که تا آن موقع پا به دنیا گذاشته. او آن پایین با معشوقهاش، اِوا براون، و چندتایی رفیقِ گرمابه و گلستانش از جمله یوزف گوبِلز، وزیر تبلیغات و همسر و فرزندان گوبلز ماند.»
هیتلر انگار برای آنکه کاری قاطع انجام داده باشد، به اِوا پیشنهاد ازدواج میدهد. او هم قبول میکند!
این جای داستان، تروت، سوای پاراگرافی که به حالِ خود رها کرده، سؤالی میپرسد که انتظار شنیدنِ جوابی برایش ندارد:
«آخه که چی؟»