معرفی کتاب: مرگ به وقت بهار
رمان «مرگ به وقت بهار» نوشتهی مرسه رودوردا یکی از تیرهترین، شاعرانهترین و درعینحال تکاندهندهترین آثار ادبیات کاتالان قرن بیستم است؛ اثری که اگرچه سالها پس از مرگ نویسنده منتشر شد، اما امروز بهعنوان یکی از عمیقترین کاوشها در باب خشونت جمعی، سرنوشت، آیین و فروپاشی انسان در دل سنت شناخته میشود. این رمان کوتاه اما فشرده، جهانی را ترسیم میکند که در آن زندگی و مرگ، کودکی و خشونت، طبیعت و آیینهای بیرحمانه به شکلی ناگسستنی در هم تنیدهاند و خواننده را به سفری کابوسوار اما بهشدت ادبی میبرند.
داستان رمان در روستایی نامعلوم و خارج از زمان مشخص میگذرد؛ مکانی که بیشتر به یک جهان اسطورهای یا تمثیلی شباهت دارد تا یک نقطهی جغرافیایی واقعی. راوی داستان پسری نوجوان است که از خلال نگاه او با ساختارهای خشن و غیرانسانی جامعهای بسته آشنا میشویم. در این روستا، مرگ نه یک اتفاق طبیعی، بلکه بخشی از نظم اجتماعی و آیینی است. مردان سالخورده، پیش از آنکه توان جسمیشان را از دست بدهند، مجبور میشوند خودخواسته بمیرند؛ بدنشان با سیمان پر میشود تا فرار نکنند! و مرگ بهعنوان یک وظیفهی جمعی پذیرفته میشود. بهار، که معمولاً نماد تولد و زندگی است، در اینجا به فصل مرگ بدل میشود و همین وارونگی نمادین، از همان عنوان کتاب، فضای اثر را تعریف میکند.
مرسه رودوردا
مرسه رودوردا در این رمان، مانند بسیاری از آثار دیگرش، به جای روایت خطی و داستانمحور، بر فضاسازی، تصویرسازی و تجربهی زیستهی شخصیت تمرکز میکند. روایت از نگاه اولشخص نوجوانی بیان میشود که هنوز توانایی کامل برای درک یا قضاوت دربارهی خشونت اطرافش را ندارد. همین ناآگاهی نسبی، خشونت را عریانتر و ترسناکتر میکند. آیینهای مرگ، تنبیه، سرکوب زنان، کنترل بدن و حذف فردیت، همگی بدون توضیح اخلاقی یا فلسفی عرضه میشوند؛ گویی این جهان نیازی به توجیه ندارد و خشونت، بخشی بدیهی از زندگی است.
یکی از مهمترین مضامین رمان، تقابل فرد با جمع است. در این روستا، هیچکس مالک زندگی یا بدن خود نیست. سرنوشت افراد از پیش تعیین شده و هرگونه تلاش برای فرار یا مقاومت، با مجازاتهای سنگین روبهرو میشود. راوی نوجوان، بهتدریج درمییابد که بزرگ شدن در این جهان، به معنای پذیرفتن مرگ، اطاعت و سرکوب احساسات است. عشق، میل، کنجکاوی و حتی اندوه، همگی تحت کنترل قوانین نانوشتهی جامعه قرار دارند. رودوردا با ظرافت نشان میدهد که چگونه خشونت ساختاری، پیش از آنکه بدنها را نابود کند، ذهنها را شکل میدهد.
رمان «مرگ به وقت بهار» را میتوان بازتابی تمثیلی از تجربهی تاریخی اسپانیا و کاتالونیا دانست؛ بهویژه زخمهای ناشی از جنگ داخلی، دیکتاتوری فرانکو و سرکوبهای جمعی. بااینحال، رودوردا هرگز به طور مستقیم به تاریخ اشاره نمیکند. همین بیزمانی و بیمکانی، اثر را جهانشمول میسازد. روستای رمان میتواند نمادی از هر جامعهای باشد که در آن سنت، قدرت و ترس، فرد را قربانی بقای جمع میکنند.
از منظر شخصیتپردازی، راوی نوجوان مهمترین دستاورد رمان است. او نه قهرمان است و نه قربانی صرف، بلکه شاهدی است در حال شکلگیری. نگاه او به جهان، ترکیبی از ترس، کنجکاوی و نوعی پذیرش ناخواسته است. رودوردا بهخوبی نشان میدهد که چگونه خشونت، وقتی از کودکی تجربه شود، به امری عادی بدل میشود. این عادیسازی، شاید ترسناکترین جنبهی رمان باشد؛ زیرا نشان میدهد که شر همیشه با فریاد وارد نمیشود، بلکه گاه آرام و تدریجی در زندگی روزمره نفوذ میکند.
جایگاه «مرگ به وقت بهار» در کارنامهی مرسه رودوردا جایگاهی ویژه است؛ این اثر تجربهای تاریکتر، انتزاعیتر و فلسفیتر است. بسیاری از منتقدان این رمان را نزدیک به آثار کافکا یا حتی ویلیام فاکنر دانستهاند؛ نه از نظر سبک ظاهری، بلکه از حیث خلق جهانی بسته، قانونمند و درعینحال غیرانسانی.
درنهایت، «مرگ به وقت بهار» رمانی است که بیش از آنکه خوانده شود، تجربه میشود. اثری که خواننده را وادار میکند با پرسشهایی بنیادین روبهرو شود: جامعه تا کجا میتواند برای حفظ نظم، فرد را قربانی کند؟ سنت چه زمانی به خشونت بدل میشود؟ و انسان چگونه در جهانی که مرگ قانون است، میتواند معنایی برای زندگی بیابد؟ این رمان با نثری شاعرانه و جهانی هولناک، در ذهن میماند و نشان میدهد که مرسه رودوردا نهفقط راوی رنج، بلکه کاوشگر عمیق تاریکیهای پنهان در دل انسان و اجتماع است.
قسمتی از رمان «مرگ به وقت بهار»:
در راه برگشت، گفت دلش نمیخواهد از دهکده برویم. حتماً مردان بیچهره آن موقع داشتند خیابانها را جارو میزدند و تکهپارههای بهجامانده از شب را با خود میبردند و نامادریام را میترساندند. راهی پدرس آلتس شدیم، از میان زمینهای تشنه و ترکخورده. روی ساعت آفتابی نشستیم. سنگی بود گرد و تخت به رنگ گِل خشک، با خالخالهای سیاهرنگ. آهنگر به من گفته بود که ساعت آفتابی قبلاً وسط پلاسا قرار داشت؛ او خودش جای ساعتها را مشخص کرده و سوزن وسطش را در کوره ساخته بود تا ساعت را نشان دهد. یک سال بعد، یکی سوزن را دزدید، ولی هیچکس ککش هم نگزید؛ هیچکس نمیخواست زمان و ساعت را بداند. از آنجایی که نشسته بودیم دستههای نی پیدا بودند و پرندههایی را میدیدیم که نزدیک به آب پرواز میکردند. خورشید بالا آمد و طلوعش را با چشمانی بازِ باز تماشا کردیم، گرچه دلمان میخواست خواب بودیم. خورشید گوی آتشینی بود که همهجا شعله میدواند، شعلههایی سرکش. چشمهایمان را که میبستیم، نقطهای سیاه و لرزان میدیدیم. صدای پتکی میآمد که به سندان کوبیده میشد. نامادریام بلند شد و درست وسط سنگ ایستاد، پاهایش را سفت به هم چسباند تا سوراخی را که قبلاً جای سوزن ساعت بود بپوشاند. گفت خودش زمان میشود. بیحرکت ایستاد، جوری که سایهاش بین دو عدد قرار بگیرد. کمکم سایه حرکت کرد. کمی که گذشت و وقتی مردان جوان از دهکده راهی شدند تا به اسطبلها بروند و پیرها هم راهیِ سلاخخانه شدند، سایهی نامادریام مدتی روی عددی ماند و بعد به حرکت آهستهاش ادامه داد. دوباره سایه بین دو عدد از حرکت باز ایستاد. از او پرسیدم میداند زمان چیست و در جواب گفت زمان منم... و تویی.