معرفی کتاب: در خانوادهی من همه آدم کشتهاند
کتابِ «در خانوادهی من همه آدم کشتهاند» نوشتهی بنجامین استیونسن یکی از هوشمندانهترین و بازیگوشترین رمانهای جنایی سالهای اخیر است؛ اثری که هم به قواعد کلاسیک «چه کسی قاتل است» وفادار میماند و هم با جسارت آنها را به سخره میگیرد. استیونسن در این کتاب، با ترکیب طنز سیاه، روایت متافیکشنال و معمایی دقیق، اثری خلق میکند که هم سرگرمکننده است و هم به طرزی هوشمندانه دربارهی خودِ ژانر جنایی تأمل میکند.
ارنست کانینگهام راوی و شخصیت اصلی داستان است؛ مردی که از همان جملهی آغازین کتاب، خواننده را غافلگیر میکند: «در خانوادهی من همه آدم کشتهاند.» این اعتراف صریح و شوکهکننده، نهتنها قلاب اصلی داستان است، بلکه لحن و رویکرد کلی رمان را نیز مشخص میکند. ارنست نویسندهای ناموفق در حوزهی کتابهای جنایی است که وسواس عجیبی نسبت به قواعد رمانهای معمایی دارد؛ قواعدی که از آثار نویسندگانی چون آگاتا کریستی و نویسندگان عصر طلایی داستانهای کارآگاهی به ارث رسیدهاند. او باور دارد که یک داستان جنایی منصفانه باید همهی سرنخها را در اختیار خواننده بگذارد و هرگز نباید با حقههای غیرمنصفانه او را فریب دهد. همین باور، شیوهی روایت او را شکل میدهد و باعث میشود مدام از دل داستان بیرون بیاید، با خواننده حرف بزند و دربارهی ساختار روایت توضیح بدهد.
داستان در یک گردهمایی خانوادگی در یک پیست اسکی دورافتاده در استرالیا اتفاق میافتد؛ مکانی بسته و منزوی که یادآور فضاهای کلاسیک «اتاق در بسته» در ادبیات جنایی است. خانوادهی کانینگهام برای جشن انتشار کتابی دربارهی یکی از جنایتهای خانوادگی گذشته گرد هم آمدهاند. هرکدام از اعضای این خانواده، گذشتهای تاریک و رازی مرگبار دارند: برادری که در نوجوانی قاتل بوده، عمهای که مرتکب قتل شده، پدربزرگی با گذشتهای خونآلود و والدینی که دستشان به جنایت آلوده است. این پیشفرض بهخودیخود طنزآمیز و هولناک است: خانوادهای که قتل در آن نه استثنا، بلکه قاعده است.
بنجامین استیونسن
با وقوع یک قتل جدید در طول این گردهمایی، داستان وارد فاز کلاسیک معمایی میشود. حالا نهتنها باید قاتل را پیدا کرد، بلکه این سؤال مطرح میشود که در خانوادهای که همه سابقهی قتل دارند، اصلاً «بیگناه» چه معنایی دارد؟ استیونسن با هوشمندی، این موقعیت را به بستری برای بازی با انتظارهای خواننده تبدیل میکند. هر شخصیت میتواند قاتل باشد و درعینحال، هرکدام انگیزهای قابلدرک دارند. ارنست بهعنوان راوی، هم در دل ماجراست و هم تلاش میکند مثل یک نویسندهی جنایی، داستان را کنترل و تحلیل کند؛ تلاشی که بارها به شکست میانجامد.
یکی از جذابترین ویژگیهای کتاب، لحن طنزآمیز و خودآگاه آن است. ارنست مدام به قوانین ژانر اشاره میکند. از کلیشهها حرف میزند و حتی گاهی پیشاپیش به خواننده هشدار میدهد که چه چیزی قرار است رخ بدهد. این متافیکشن، نهتنها باعث خستگی نمیشود، ریتم داستان را تندتر و خواندن را لذتبخشتر میکند. خواننده حس میکند در یک بازی فکری شرکت کرده؛ بازیای که هم نویسنده و هم راوی از قوانینش آگاهاند و عمداً با آنها بازی میکنند.
درعینحال، رمان فقط یک شوخی فرمال با ژانر جنایی نیست. در لایههای زیرین داستان، موضوعاتی چون گناه، وفاداری خانوادگی، مسئولیت اخلاقی و امکان رستگاری مطرح میشود. ارنست، برخلاف دیگر اعضای خانواده، ادعا میکند که هرگز کسی را نکشته است؛ اما همین ادعا او را به حاشیهی خانواده رانده و نوعی احساس طردشدگی در او ایجاد کرده است. کتاب بهطور ظریفی این پرسش را مطرح میکند که آیا «قتل نکردن» الزاماً به معنای بیگناهی است؟ یا سکوت، پنهانکاری و همراهی با جنایت دیگران نیز نوعی مشارکت در گناه محسوب میشود؟
شخصیتپردازی در رمان، با وجود تعدد شخصیتها، دقیق و کارآمد است. استیونسن با چند جزئیات بهجا، هر عضو خانواده را از دیگری متمایز میکند و گذشتهی جنایی آنها را به بخشی از هویت روانیشان تبدیل میکند. این شخصیتها صرفاً مظنونهای کارتنی نیستند، بلکه انسانهاییاند با ترسها، توجیهها و زخمهای قدیمی. همین امر باعث میشود که معما فقط به یافتن قاتل محدود نشود، بلکه به کندوکاوی در روان جمعی یک خانوادهی ازهمگسیخته تبدیل گردد.
از نظر ساختار، رمان بسیار منظم و حسابشده پیش میرود. سرنخها بهموقع داده میشوند، اطلاعات پنهان نمیمانند و پایانبندی هم غافلگیرکننده است و هم منصفانه؛ پایانی که اگرچه خواننده را شوکه میکند، اما با مرور دوبارهی داستان، میتوان منطق آن را بهروشنی دید. این وفاداری به بازی منصفانه، یکی از مهمترین دلایل موفقیت کتاب در میان دوستداران رمانهای معمایی کلاسیک است.
قسمتی از کتاب «در خانوادهی من همه آدم کشتهاند»:
به گمانم وقتش رسیده باشد که بگویم بابا چرا مرد.
شش سالم بود. قبل از اینکه از ادارهی پلیس برای خبر دادنش زنگ بزنند، در اخبار دیدیم. در فیلمها همیشه میآیند دم در و یکطور آهستهای در میزنند ـ میدانید چطوری ـ که قبل از باز کردن در، میدانید چه خبر بدی در انتظارتان است. کلاه پلیسها هم سرشان نیست. میدانم احمقانه است، اما یادم هست تلفن زنگ زد و فکر کردم زنگ پرابهتی است. همان زنگی بود که هزاران بار شنیده بودم، اما آن لحظه به اندازهی یک میلیثانیه آهستهتر و یک دسیبل بلند به گوش میرسید.
بابا همیشه شبها بیرون بود، تعجبی نداشت. من خاطرات خوشی از او دارم، واقعاً دارم؛ اما وقتی به او فکر میکنم، بیش از هر چیز جای خالی اوست. دانستن اینکه او کجا بوده آسانتر از دانستن این بود که کجاست. مبل خالی اتاق نشیمن، بشقاب توی فر، تهریش توی سینک حمام، سه جای خالی در بستهی شش تایی آبجو در یخچال. پدرم ردپا بود، تهمانده.
وقتی تلفن زنگ زد من پشت میز نشسته بودم و برادرهایم بالا بودند.
بله، گفتم برادرهایم. به آن هم میرسیم.
تلویزیون هنوز روشن بود، اما مامان کمی پیش صدایش را قطع کرده بود. گفته بود که نمیتواند بیشتر از این به صدای گزارشگر گوش دهد. هلیکوپتری در تصویر بود که به یک پمپ بنزین نور میتاباند. انگار یک ماشین پلیس به یخدان بزرگی برخورد کرده بود و محتوای کیسههای بازشدهی یخ روی کاپوت جمعشدهی آن پاشیده بود؛ اما من هنوز نمیدانستم مشکلی پیش آمده. احتمالاً مامان در جریان کلیات ماجرا بود، چون با اینکه وانمود میکرد برایش مهم نیست، میدیدم که گوشهچشمی هم به تلویزیون دارد. مدام هم با تدابیری دیدم را از صفحهی تلویزیون کور میکرد؛ مثلاً به این نتیجه میرسید که باید کابینت خاصی را زیرورو کند یا زمان مناسبی است که جای خاصی از صندلی را با جلادهنده بسابد. بعد تلفن زنگ زد. تلفن کنار در به دیوار نصب شده بود. او گوشی را برداشت. صدای کوبیده شدن سر مادرم به چارچوب در را یادم هست، و زمزمهاش را: «لعنت بهت رابرت.» میدانستم که با او صحبت نمیکند.
درست نمیدانم چطور اتفاق افتاد. اگر روراست باشم، چیزی است که هیچوقت نخواستم از جزئیاتش سر درآورم؛ اما توانستهام در طول این سالها تکههایش را از گزارشهای خبری کنار هم بگذارم، بهعلاوهی چیزهایی که از مادرم شنیدهام و خاطراتی که از خاکسپاری دارم. بنابراین بهتان میگویم. در نسخهی من از حوادث، تعدادی حدسیات هست، آمیخته با بخشهایی که تا حدی از آنها اطمینان دارم، همراه با چیزهایی که یقیناً میدانم.