معرفی کتاب: خیابانی دنج در قلب مسکو

15 ساعت پیش زمان مطالعه 6 دقیقه


کتابِ «خیابانی دنج در قلب مسکو» نوشته‌ی میخاییل آسارگین از آن دست آثاری است که در ظاهر، روایت زندگی آرام و روزمره‌ی مردمی عادی را پیش چشم می‌گذارد، اما در لایه‌های پنهان خود، تصویری عمیق و چندوجهی از یکی از پرآشوب‌ترین دوره‌های تاریخ روسیه ارائه می‌دهد.
این رمان، که وقایع آن در سال‌های پیش و پس از انقلاب اکتبر 1917 و در بستر جنگ جهانی اول و جنگ داخلی روسیه رخ می‌دهد، نه به‌دنبال بازنمایی قهرمانان سیاسی یا میدان‌های نبرد، بلکه معطوف به زندگی انسان‌های معمولی است؛ انسان‌هایی که در دل تغییرات عظیم تاریخی، همچنان تلاش می‌کنند زندگی را به شیوه‌ای انسانی و قابل‌تحمل ادامه دهند.
آسارگین با انتخاب یک خیابان کوچک و نسبتاً آرام در مرکز مسکو به‌عنوان کانون روایت، نوعی مینیاتور اجتماعی خلق می‌کند. این خیابان دنج، در حکم جهانی کوچک است که تمام تنش‌ها، اضطراب‌ها، امیدها و تناقض‌های جامعه‌ی بزرگ‌تر روسیه را در خود منعکس می‌کند. ساکنان این خیابان، از پیرمردی پرنده‌شناس و خانواده‌اش گرفته تا همسایگان گوناگون با طبقات و دیدگاه‌های مختلف، هریک نماینده‌ی بخشی از جامعه‌اند و مجموع آن‌ها تصویری زنده از مسکو در آستانه‌ی فروپاشی نظم قدیم و شکل‌گیری نظمی جدید را شکل می‌دهد.

میخاییل آسارگین در جوانی

یکی از نکات برجسته‌ی این رمان، شیوه‌ی روایت آن است. آسارگین از ساختار خطی و تک‌صدایی فاصله می‌گیرد و با بهره‌گیری از زاویه‌دیدهای متنوع، داستان را از منظر شخصیت‌های مختلف ـ و گاه حتی از دید حیوانات یا اشیاء ـ روایت می‌کند. این چندصدایی بودن روایت، نه یک ترفند فرمی صرف، بلکه ابزاری برای نشان ‌دادن نسبی بودنِ تجربه‌ی تاریخی است. انقلاب، جنگ و تغییرات اجتماعی، برای هر شخصیت معنایی متفاوت دارد؛ برای یکی فاجعه، برای دیگری فرصت و برای سومی صرفاً واقعیتی ناگزیر که باید با آن کنار آمد. همین تنوع نگاه‌هاست که به رمان عمق انسانی و فلسفی می‌بخشد.
در این اثر، تاریخ نه به‌عنوان مجموعه‌ای از وقایع رسمی و تاریخ‌نگارانه، بلکه به‌مثابه نیرویی نامرئی و دائماً حاضر در زندگی روزمره نمایش داده می‌شود. آسارگین نشان می‌دهد که چگونه تصمیم‌های سیاسی، جنگ‌ها و انقلاب‌ها، پیش از آنکه در کتاب‌های تاریخ ثبت شوند، در آشپزخانه‌ها، اتاق‌های نشیمن، کوچه‌ها و خیابان‌های کوچک تأثیر خود را می‌گذارند. کمبود غذا، ناامنی، ترس از آینده و فروپاشی روابط اجتماع، همه به شکلی ملموس در زندگی شخصیت‌ها حضور دارند، بی‌آنکه نویسنده نیاز به شعار یا داوری مستقیم داشته باشد.
از نظر سبک نوشتاری، نثر آسارگین ساده، دقیق و درعین‌حال سرشار از ظرافت است. او با توصیف‌های جزئی و حساب‌شده، فضایی می‌سازد که خواننده به‌راحتی می‌تواند خود را در آن بیابد. خیابان‌ها، خانه‌ها، اتاق‌ها و حتی اشیای روزمره، در این رمان جان می‌گیرند و به بخشی از روایت تبدیل می‌شوند. همین توجه به جزئیات است که تضاد میان خشونت تاریخ و لطافت زندگی انسانی را برجسته می‌کند؛ تضادی که در سراسر رمان به‌عنوان یکی از مضامین اصلی تکرار می‌شود.

یکی دیگر از وجوه مهم «خیابانی دنج در قلب مسکو» نگاه انسان‌محور نویسنده است. آسارگین، برخلاف بسیاری از رمان‌های ایدئولوژیک هم‌دوره‌ی خود، از قضاوت‌های صریح سیاسی پرهیز می‌کند و تمرکز خود را بر تجربه‌ی انسانی می‌گذارد. او نه انقلاب را مطلقاً می‌ستاید و نه آن را صرفاً محکوم می‌کند، بلکه پیامدهای آن را در زندگی انسان‌های معمولی نشان می‌دهد. این رویکرد باعث می‌شود رمان، حتی برای خواننده‌ی امروزی که فاصله‌ی زمانی و مکانی زیادی با وقایع دارد، همچنان قابل لمس و همدلانه باشد.
از منظر ادبی، می‌توان این رمان را در کنار آثاری از سنت بزرگ ادبیات روسیه قرار داد که تاریخ را از زاویه‌ی زندگی فردی روایت می‌کنند. هرچند مقایسه‌هایی میان این اثر و رمان‌هایی چون دکتر ژیواگو مطرح شده، اما «خیابانی دنج در قلب مسکو» هویت تألیفی مستقل خود را حفظ می‌کند. ساختار اپیزودیک، فصل‌های کوتاه و تمرکز بر شخصیت‌های فرعی و گاه فراموش‌شده، این رمان را به تجربه‌ای متفاوت در روایت تاریخ بدل کرده است.
درنهایت، «خیابانی دنج در قلب مسکو» کتابی است درباره‌ی انسان در مواجهه با تغییر؛ درباره‌ی اینکه چگونه زندگی فردی در دل گردبادهای تاریخی معنا می‌یابد و چگونه جزئی‌ترین لحظات روزمره می‌توانند حامل بزرگ‌ترین پرسش‌های انسانی باشند. این رمان بدون اغراق و هیاهو، خواننده را به تأمل درباره‌ی رابطه‌ی میان تاریخ و زندگی، سیاست و اخلاق و خشونت و شفقت دعوت می‌کند. 

خیابانی دنج در قلب مسکو

خیابانی دنج در قلب مسکو

ماهی
افزودن به سبد خرید 625,000 تومان


قسمتی از کتاب «خیابانی دنج در قلب مسکو»:
در روز ششم، آندرِی کالچاگین با عجله وارد آشپزخانه‌ی عمارت پروفسور شد. اصلاح نکرده بود، سرخ شده بود و خوشحال به نظر می‌رسید، هرچند قدری هم متشنج بود: در آن روزها حسابی از پا افتاده بود. با تفنگ و کوله‌ای انباشته از چیزهای مختلف آمده بود: کالباس، یک قالب پنیر، یک برش بزرگ کره که روزنامه‌ی یخ‌زده‌ای هم به آن چسبیده بود. خرت‌وپرت‌های دیگری هم بود که به دونیاشا نشانشان نداد. البته یک ساعت زنگدار، یک شیشه ادوکلن که کمی از سرش خالی شده بود و یک پیراهن ابریشمی با آستین‌های تنگ و توری به او داد. 
«این‌ها دیگر چیست؟ از کجا آورده‌ای؟»
«پیدا کردمشان. یک جعبه وسط خیابان خرد شده بود.»
«آخر این به چه درد می‌خورد؟ من اصلاً توی این جا نمی‌شوم! این لباس خانم‌ارباب‌هاست.»
«فعلاً که خانم‌ارباب‌ها گاوشان زاییده، دونیاشا. هم خانم‌ارباب‌ها، هم خود ارباب‌ها، الان قدرت افتاده دست ما.»
«کجا غیبت زده بود؟ نکند تیراندازی هم کرده‌ای؟»
«معلوم است. جنگ واقعی بود. تلفنخانه را گرفتیم.»
«کی گرفت؟»
«کی؟ معلوم است که ما. بلشویک‌ها.»
«نکند تو با آن‌هایی؟»
«پس می‌خواستی با کی باشم؟ ما با مردمیم. علیه افسرها و تمام بورژواها. آن‌ها الان توی بد مخمصه‌ای افتاده‌اند. ما بردیم.»       

0
نظرات کاربران
افزودن نظر
نظری وجود ندارد، اولین نظر را شما ثبت کنید
کالاهای مرتبط