خون و شن/ از میدان گاوبازی تا توصیفهای پرشور از زندگی شهری
کتاب «خون و شن» نوشتهی ویسنته بلاسکو ایبانز را انتشارات قصهی باران به چاپ رسانده است. این کتاب، نخستینبار در سال 1908 منتشر شد و جریانِ روایت، برگرفته از زندگی یکی از گاوبازان اسپانیایی است.
گاوبازی از قدیمیترین و جنجالیترین آیینهای تاریخی اسپانیاست و نویسنده در این رمان، تاریخچهی این آیین را مستندسازی کرده است. داستان «خون و شن»، جریان آنهایی است که این نمایشها را برگزار میکنند و جریان حیواناتی که در جریان این نمایشها مورد حمله و آزار و اذیت قرار میگیرند. گاوهایی که در واگنهایی تنگ محبوس میشوند تا به شهرهایی برده شوند که در آنجا با تحمل یک عذاب طاقتفرسا، اسباب سرخوشی یک جمعیت پرشُمار را فراهم کنند.
رمانِ «خون و شن» جریانِ ظهور و سقوط یکی از شجاعترین مردان جهان با نام تورو خوان گالاردو را پی میگیرد که بدل به یکی از قهرمانان گاوباز اسپانیا میشود.
خوان گالاردو که پدرش نیز گاوباز بوده، رؤیاهایی باشکوه را در سر میپروراند. او به همراه خانوادهاش در یکی از محلههای فقیرنشین سویا زندگی میکند و با رؤیاهایی در سر، خانه را به مقصد مادرید ترک میکند تا در مادرید حرفهی گاوبازی را دنبال کند.
گالاردو که فقر شدید در دوران کودکی را تجربه کرده است، بهخوبی با مفاهیم مبارزه و زنده ماندن آشناست. فقدان علاقه به مدرسه سبب شده بود تا او تنها یک علاقه را به شکل مدام در ذهن خود مرور کند: گاوبازی.
ویسنته بلاسکو ایبانز
خانوادهی گالاردو در ابتدا او را چندان جدی نمیگیرند، اما با فرارسیدن موفقیتها، شرایط عوض میشود. بازگشت به سویا با ازدواج با دوست دوران کودکی کارمن همراه میشود و زندگی پس از آن وارد روالی میشود که گالاردو وارد چرخهی سفرهای مداومی از شمال تا جنوب اسپانیا میشود تا با گاوهای قویتری روبهرو شود.
ویسنته بلاسکو ایبانز سیاستمدار و ژورنالیستی بود که نام خود را بهعنوان نویسندهای باشکوه وارد تاریخ ادبیات اسپانیا کرد. رمان «خون و شن» پس از گذشت دههها از زمان نوشتنش همچنان رمانی محبوب در ادبیات اسپانیایی است چراکه مضامینی همچون عشق، ماجراجویی، خشونت و اشتیاق در سرتاسر آن مضامینی پررنگاند.
ویسنته بلاسکو ایبانز، در 29 ژانویه 1867، در والنسیا به دنیا آمد. او فرزند پدر و مادری بود که هر دو اصالتی آراگونی داشتند. ایبانز پس از پایان تحصیلات آکادمیکش در سال 1871، به تدریس در شهرهای مختلف پرداخت و بعدها بهدلیل علاقهی شخصی به ترجمه نیز پرداخت. ترجمهی آثاری از نویسندگانی همچون ماتیلده سرائو، گراتزیا کوزیما دلدا، آنتونیو فوگاتسارو و گابریله دانونزیو از جملهی ترجمههای اوست.
قسمتی از رمان «خون و شن» نوشتهی ویسنته بلاسکو ایبانز:
گایاردو دلایل زیادی برای افتخار کردن به خود داشت و حالا این اتفاق تازه خشنودی عظیمی به غرورش اضافه کرد.
حالا دیگر لحن و نگاهش هنگام صحبت نسبت به مارکیز د مورایما، از نوع محبتی مثل والد و فرزند بود. آن نجیبزاده که چونان روستاییان لباس میپوشید، سناتوری خشن با زاخونس و گارروچای سنگین، شخصیتی برجسته بود که میتوانست سینهاش را با نوارها و نشانهای افتخار بیاراید و در کاخ شاهانهاش، کتِ گلدوزیشدهای بر تن داشت که کلید طلاییای بر یک سوی آن دوخته شده بود. نیاکان دوردست او، همراه آن پادشاهی که مورها را از اندلس بیرون راند، به سویا آمده بودند و در ازای دلاوریهایشان، سرزمینهای وسیعی را که از دشمن بازپس گرفته شده بود، بهعنوان پاداش گرفته بودند و بازماندهی آن اراضی، همان دشتهای پهناوری بود که مارکیز اکنون در آن دامهایش را پرورش میداد.
و این اشرافزادهی بزرگ که با وجود زندگی سادهاش در روستا، بزرگی و وقار نیاکان ممتازش را حفظ کرده بود، از نگاه گایاردو همچون یکی از بستگان نزدیک مینمود.
فرزند کفاش چنان با غرور رفتار میکرد که گویی واقعاً عضو خانوادهی مارکیز شده بود. مارکیز د مورایما عموی او بود و گرچه نمیتوانست این موضوع را علنی اعلام کند و این خویشاوندی نیز مشروع نبود، اما خود را با اندیشهی سلطهای که بر یکی از بانوان آن خانواده یافته بود، تسلی میداد، آن هم به لطف عشقی که انگار به تمامی تعصبات طبقاتی میخندید.
تمام آن اشرافزادگانی که تا پیش از این، با نوعی صمیمیت آمیخته به تحقیر با او رفتار میکردند، اشرافزادگانی که از طبقهی ممتاز به شمار میرفتند و از علاقهمندان به ورزش گاوبازی بودند، اکنون بهگونهای خویشاوندان او محسوب میشدند و گایاردو نیز آغاز کرده بود تا با ایشان همچون همرتبهاش رفتار کند.
زندگی و عادات گایاردو کاملاً دگرگون شده بود. دیگر بهندرت به کافههای خیابان کایه د لاس سیرپس سر میزد؛ جایی که بیشتر هواداران گاوبازی گرد هم میآمدند. آنان مردمانی ساده و مشتاق، اما بیاهمیت بودند؛ کسبهی خُرد، کارگرانی که به کارفرما بدل شده بودند، دفترداران جزء، یا کسانی بدون پیشهی مشخص که به طرزی معجزهآسا از طریق انجام دادن کارهای عجیب و غریب روزگار میگذراندند و ظاهراً شغلشان چیزی جز گفتوگو دربارهی گاوها نبود.
گایاردو از کنار پنجرههای این کافهها میگذشت و به تحسینکنندگانش سلام میداد؛ کسانی که دیوانهوار با دست به او اشاره میکردند تا وارد شود. میگفت: «الان برمیگردم.» اما بازنمیگشت، بلکه در خیابان بالاتر میرفت، تا به باشگاهی بسیار اشرافی برسد، مزین به سبک گوتیک؛ جایی که پیشخدمتها شلوارک به پا داشتند و میزها با ظروف نقرهای پوشیده شده بود.
خون و شن را فروزان صاعدی ترجمه کرده و کتاب حاضر در 368 صفحهی رقعی و با جلد نرم چاپ و روانهی کتابفروشیها شده است.