معرفی کتاب: ارزانخورها
رمان «ارزانخورها» نوشتهی توماس برنهارد یکی از آثار شاخص این نویسندهی اتریشی است که در سال 1980 منتشر شد؛ اثری که همچون دیگر نوشتههای برنهارد، جهانی تیره، تکرارشونده؛ عصبی و سرشار از خشم نسبت به ابتذال اجتماعی را تصویر میکند. برنهارد در این رمان بار دیگر به سراغ همان مضامینی میرود که امضای ادبی او محسوب میشوند: انزوا، وسواس ذهنی، نفرت از جامعهی اتریش پس از جنگ و شخصیتهایی که در حصار افکار خود زندانیاند؛ اما در «ارزانخورها» این مضامین در قالب جمعی عجیب و نمادین از مردانی نمود پیدا میکند که هر روز برای خوردن غذای ارزان دور هم جمع میشوند.
داستان از منظر راویای روایت میشود که به حلقهی ارزانخورها پیوسته است؛ گروهی از مردان که در یک مهمانخانهی ارزانقیمت در وین گرد هم میآیند تا کمهزینهترین غذاهای ممکن را بخورند. این جمع در ظاهر صرفاً محفلی اقتصادی است: افرادی که میخواهند با کمترین پول، بیشترین بهره را ببرند؛ اما درواقع این دورهمی به آزمایشگاهی روانی بدل میشود که در آن حرص، رقابت، خودخواهی و پوچی انسان مدرن آشکار میگردد. عنوان رمان نهفقط به وضعیت مالی این افراد، بلکه به نوعی فقر روحی و فکری اشاره دارد؛ آنها نهتنها در خوردن، بلکه در اندیشیدن و زیستن نیز ارزان عمل میکنند.
مرکز ثقل رمان مردی وسواسی و بهظاهر نابغه، به نام کرایتر، است که پروژهای عظیم دربارهی شنوایی و گوش در دست نگارش دارد. او سالهاست که ادعا میکند در حال نوشتن اثری سترگ است، اما هرگز آن را به پایان نمیرساند. این پروژهی ناتمام، استعارهای از بنبست فکری و هنری است که برنهارد بارها در آثارش به آن پرداخته است. کرایتر همچون بسیاری از قهرمانان برنهارد، در مرز میان نبوغ و جنون حرکت میکند؛ از جامعه بیزار است، دیگران را تحقیر میکند و درعینحال به تأیید همانها نیاز دارد. او در جمع ارزانخورها نوعی سلطهی فکری اعمال میکند و دیگران، با وجود تمسخر پنهانی، به او وابستهاند.
توماس برنهارد در جوانی
فضای رمان بهشدت بسته و خفقانآور است. بیشتر رخدادها در همان مهمانخانهی تکراری اتفاق میافتد؛ جایی که گفتوگوها بیپایاناند و جملات همچون امواجی مداوم بر سر خواننده فرود میآیند. سبک نوشتاری برنهارد در این اثر نیز همانند دیگر آثارش مبتنی بر تکرار، جملههای بلند و مونولوگهای سیال است. او با تکرار وسواسگونهی واژهها و ساختارها، ذهن بیمار و گرفتار شخصیتها را بازتاب میدهد. این تکرار نه نشانهی فقر زبانی، بلکه تکنیکی آگاهانه برای القای حس محاصره و خستگی است؛ خواننده همان اضطرابی را تجربه میکند که شخصیتها در آن گرفتارند.
یکی از محورهای مهم رمان، نقد اجتماعی تند برنهارد نسبت به اتریش است. او که همواره رابطهای پرتنش با زادگاهش داشت، در «ارزانخورها» نیز جامعهی اتریشی را جامعهای ریاکار، محافظهکار و سرکوبگر تصویر میکند. «ارزانخورها» در ظاهر گروهی بیخطرند، اما در لایههای زیرین، نمایندهی همان جامعهایاند که در آن رقابتهای خرد و حسابگریهای حقیرانه جای هر نوع آرمان یا تعالی را گرفته است. خوردن غذای ارزان به نمادی از زیست حداقلی و بیافق بدل میشود؛ زیستی که در آن افراد تنها به بقای خود میاندیشند و از هرگونه تعهد اخلاقی یا خلاقیت گریزاناند.
رمان همچنین به مسئلهی هنر و شکست هنرمند میپردازد. کرایتر با پروژهی ناتمامش نمونهای از هنرمندی است که در دام کمالگرایی فلجکننده گرفتار شده است. او مدام از عظمت اثرش سخن میگوید، اما هرگز جرئت یا توان تحقق آن را ندارد. این وضعیت، بازتابی از دغدغههای خود برنهارد نیز هست؛ نویسندهای که بارها دربارهی دشواری نوشتن و بیمعنایی تلاش هنری در جهان پوچ سخن گفته است. در اینجا، نوشتن به عملی شکنجهآور بدل میشود و هنر نه راه رهایی، بلکه شکلی دیگر از اسارت ذهنی است.
طنز سیاه در سراسر رمان جاری است. برنهارد با بزرگنمایی خصیصههای مضحک شخصیتها، وضعیتی کمیک اما تلخ میآفریند. خواننده گاه به رفتارهای وسواسآمیز ارزانخورها میخندد، اما این خنده خیلی زود به تلخی بدل میشود؛ زیرا درمییابد این رفتارها تصویری اغراقشده از واقعیت اجتماعیاند. برنهارد استاد آن است که از دل نومیدی، طنزی گزنده استخراج کند؛ طنزی که نه برای سرگرمی، بلکه برای افشاگری به کار میرود.
در سطحی عمیقتر، «ارزانخورها» تأملی است بر مفهوم جمع و فرد. هر چند ارزانخورها بهظاهر جمعی متحدند، اما در حقیقت هریک در تنهایی مطلق به سر میبرد. گفتوگوهای طولانیشان بیشتر شبیه مونولوگهایی موازی است تا ارتباطی واقعی. آنها کنار هم مینشینند، اما هیچگاه به هم نمیرسند. این وضعیت، بازتابی از تنهایی انسان مدرن است که حتی در دل جمع نیز منزوی باقی میماند.
جایگاه این رمان در کارنامهی توماس برنهارد درخور توجه است؛ زیرا بسیاری از عناصر سبکی و مضمونی آثار پیشین او را به شکلی فشرده در خود دارد. اگر در رمانهای دیگر برنهارد با شخصیتهای وسواسی و منزوی روبهرو هستیم، در «ارزانخورها» این ویژگیها در قالب گروهی نمادین تشدید میشوند. این اثر را میتوان نمونهای روشن از جهانبینی برنهارد دانست: جهانی که در آن امید جای چندانی ندارد و انسان در چرخهای از تکرار و ناکامی گرفتار است.
قسمتی از رمان «ارزانخورها»:
اولین فکری که به ذهنش میرسد این است که آنها بدونشک همیشه در خوردن ارزانترین غذای آنجا تخصص داشتهاند، با همین فکر، طبعاً اسم این آدمهایی را که دور آن میزِ گوشهی سالن نشسته بودهاند ارزانخورها میگذارد و از همان ابتدا، آنها را ارزانخور به حساب میآوَرَد، آنها همیشه ارزانترین غذای آنجا را میخوردهاند و او، کُلر، اشتباه نمیکرده، چون آنها، تازمانیکه او به کافه میآمد، گرچه بهرسم آعو همیشه میتوانستند بین چهار دسته غذا یکی را انتخاب کنند، همیشه بهطورکلی ارزانترین غذای کافه را میخوردند و آنها هم درست مثل او، هرگز و تحت هیچ شرایطی، دستهای جز ارزانترین غذاها را انتخاب نمیکردند. کُلر، حتی قبل از اینکه سر میز ارزانخورها بنشیند، این تصور را داشته که ارزانخورها دائماً روی ارزانترین غذای کافه تمرکز میکنند. این موضوع را از همان اول از منظر مطالعاتی خودش از روی حالت و حرکات بدن ارزانخورها استنباط کرده بود و بعدها از طرز تفکر و حالات ذهنی آنها دریافته بود که آنها ارزانخورهای بالفطره و بلکه تجسم ارزانخوری هستند، عین خودش که ارزانخور بالفطره و مجسم بود. او از منظر علمالفراسه چهرههای آنها را همیشه چهرهی ارزانخورهای بالفطره و مجسم میدانسته است. ارزانخورها نهفقط اکثر اوقات بلکه درواقع همیشه ارزانترین و به عبارتی اولین دستهی غذا را انتخاب میکردند. به گفتهی کُلر آنها هرگز دستهی دوم یا سوم را انتخاب نمیکردند، چه رسد به دستهی چهارم! اصلاً قادر به این کار نبودند. تنها عاملی که مانع از این میشده که روزی او را از میزشان، از میز ارزانخورها، طرد کنند این بوده که خود او هم از قماش آنها بوده است: یک به اصطلاح «ارزانخور ثابتقدم».