#
#

معرفی کتاب آن سوی مرگ

2 سال پیش زمان مطالعه 5 دقیقه

 

کتاب «آن سوی مرگ»، اثر جمال صادقی، از سوی انتشارات ذهن‌آویز منتشر شده است. همان‌گونه که از اسمش پیداست «آن سوی مرگ» کتابی است با موضوع مرگ و ماجرای کسانی را نقل می‌کند که مدعی‌اند دنیای پس از مرگ را دیده‌اند.

جمال صادقی در سال 1388، به همراه دوستش، محمد حسین حاجی ده‌آبادی، فیلم‌ساز و پژوهشـگر، سفر به نقاط مختلف ایران را آغاز می‌کند. سفری که به‌قول خودش نه برای نوشتن مطالبی در بارۀ فرهنگ عامه بود و نه برای شناختن و انعکاس مناطق گردشگری و باستانی ایران. این سفر برای بهتر شناختن انسان بود. و حاصل این سفر صدها دست‌نوشته‌ای شد که انسان را معنا می‌کرد؛ انسان، نمرده بود. انسان، زنده بود؛ زنده‎تر از هر زمان دیگر. او عمیقاً نفس می‎کشید؛ عمیق‎تر از همۀ نفس‎هایی که در تاریخ کشیده است (و همچنان پابرجاست).

در این سفرهای پر ماجرا، جمال صادقی و یار دیرینش با افرادی آشنا شدند که ادعا داشتند که به جهان پس از مرگ سفر کرده‌اند. آن دو از طریق مصاحبه با افرادی که ادعا دارند مرگ را دیده‌ و تجربه کرده‌اند این کتاب را نوشته‌اند که اکنون به چاپ 87‌ام رسیده است.

«آن سوی مرگ» ۳ بخش دارد که هر بخش آن به یک خاطره می‌پردازد و در قالب مصاحبه ثبت روایت می‌کند.

سید حسین میرصادقی که به جمال میرصادقی معروف است نویسنده، مدرس و پژوهشگری زبردست است. او بیش از ۷۰ جلد کتاب با موضوعاتی مانند رمان و داستان های بلند و نقد ادبی و … دارد و این کتاب یکی از آثار موفق اوست که خواننده را مشتاق و راغب می‌کند که کتاب را به پایان برساند.

جمال صادقی نوشتن را از بیمارستان‌های تهران شروع می‌کند و به سراغ افرادی می‌رود که مرگ را تجربه کرده‌اند. او در این میان با افراد زیادی روبه‌رو می‌شود که همه تجربه‌هایی شبیه به هم داشتند و در حالت کلی به ۳ دسته تقسیم می‌شدند:

  • افرادی که پس از خارج شدن از جسم خود در محیط بیمارستان باقی مانده بودند.
  • افرادی که پس از خارج شدن از جسم خود، روحشان را در بیرون از بیماستان و در بین مردم یافت بودند.
  • افرادی که پس از خارج شدن از جسم خود به جهانی ورای جهان کنونی رفته بودند.

 

قسمتی از کتاب آن سوی مرگ، نوشته‌ی جمال صادقی

چه موقع تو را به اتاق عمل بردند؟

ـ ساعت هشت شب. اما قبل از عمل، هر کاری را که لازم بود، انجام دادند. من از ساعت هشت شب تا نه صبح فردایش در اتاق عمل بودم. یعنی سیزده ساعت.

- کی به هوش آمدی؟

ـ تا سه روز بعد از عمل، بیهوش بودم. وقتی هشیاری‎ام را به دست آوردم، خودم را در آی‎سی‎یو دیدم. برادرهایم به دیدنم آمده بودند. دور و بر تختم به قدری وسیله آویزان بود که به سختی کسی را می‎دیدم...

- بی‎صبرانه منتظرم که بدانم چه زمانی مرگ را تجربه کردی.

ـ در پنجمین روزی که توی آی‎سی‎یو بودم. حدود ساعت هشت صبح بود. زن عمویم از بخشِ خودش به آی‎سی‎یو آمده بود تا مرا ببیند. داشت با من حرف می‎زد که دردهای شدیدی به سراغم آمد. یکی از دیگری بی‎رحم‎تر... و بعد، آخرین درد. بی‎رحم‎ترین درد. اگر بگویم سخت‎ترین و خُرد کننده‎ترین دردِ ممکن بود، اغراق نکرده‎ام. به دنبالش، همۀ عضلاتم منقبض شد و گردنم روی شانه‎ام چسبید.

سکوت کرد و به فنجان جلویش چشم دوخت... گفتی میلیون‎ها کیلومتر از ما دور شده بود. ده، دوازده ثانیه‎ای منتظر ماندم و سپس پرسیدم:

- بعد، چه شد؟

ـ .........................

- سحر! بگو بعد چه شد؟

به خودش آمد:

ـ در حالی که صداهای مبهمی را می‎شنیدم، توی تاریکی فرو رفتم. توی تاریکی غلیظ. در آن تاریکی، خودم را مانند غلافی احساس می‎کردم که داشت از جسم زُمختی جدا می‎شد. همزمان، به خوبی می‎فهمیدم که دردهایم دارد کمتر و کمتر می‎شود. حتی زمانی رسید که دیگر هیچ دردی نداشتم. بعد، این حس به من دست داد که دارم به صورت افقی در هوا بالا می‎روم... قدری که گذشت، احساس کردم به حالت عمودی درآمده‎ام و در فضای اتاق، معلق مانده‎ام.

- البته هنوز در تاریکی محض بودی.

ـ بله. کم‎کم، فضای تاریک به فضایی مات تبدیل شد. انگار، همه جا و همه چیز در شیر فرو رفته بود... اما طولی نکشید که توانستم اطرافم را به وضوح ببینم.

- یعنی فضا، کاملاً شفاف شد؟

ـ اوهوم.

- در آن لحظات، کجای آی‎سی‎یو قرار داشتی؟

ـ نزدیک سقف آی‎سی‎یو بودم. حدوداً یک و نیم متر بالاتر از سطح زمین.

- به حالت ایستاده؟

ـ آره. به حالت عمودی؛ و به نظرم کمی متمایل به جلو.

- می‎توانستی خودت را... یعنی وجود اثیری‎ یا باصطلاح، آسمانی‌ات را ببینی؟

ـ نه. مطلقاً خودم را نمی‎دیدم. مثل اینکه فقط چشم باشم.

- آن موقع، چه حالی داشتی؟

ـ ببینید، من، اول، خیلی مَنگ بودم. تقریباً ذهنم خالی بود. درست است که چیزهای اطرافم را می‎دیدم؛ ولی اصلاً قوه استنباط نداشتم. نمی‎دانستم چه اتفاقی افتاده... هنوز به این باور نرسیده بودم که مُرده‎ام... کمی بعد، از خودم پرسیدم: «چرا این بالا هستم؟ چرا دیگر درد ندارم؟ چرا یکهو حالم خوب شد؟» و واقعاً حالم خوب بود. به طرزی خارق‎العاده، خوب بود. اگر بدانید! خیلی سرحال، راحت و سبک بودم. داشتم نوعی آرامش بی‎نظیر را تجربه می‎کردم و نوعی بی‎وزنیِ بسیار لذت‎بخش.

انگشتانش را قلاب کرد و چند بار، لب پایینی‎اش را مکید. سپس:

ـ باید بگویم من، رفته‎رفته، توانستم حقیقت را درک کنم.


 

آن سوی مرگ

آن سوی مرگ

ذهن آویز
افزودن به سبد خرید 280,000 تومان
0
نظرات کاربران
افزودن نظر
نظری وجود ندارد، اولین نظر را شما ثبت کنید
کالاهای مرتبط