سینما-اقتباس: مرگ در ونیز

17 ساعت پیش زمان مطالعه 6 دقیقه


رمان «مرگ در ونیز» یکی از شناخته‌شده‌ترین و بحث‌برانگیزترین آثار توماس مان است؛ رمانی کوتاه اما عمیق که در سال 1912 منتشر شد و خیلی زود به یکی از متن‌های کلیدی ادبیات مدرن اروپایی بدل گشت. این اثر نه‌فقط داستانی درباره‌ی شیفتگی و میل سرکوب‌شده است، بلکه تأملی فلسفی درباره‌‎ی پیری، هنر، زیبایی، انحطاط اخلاقی و رابطه‌ی مرگ و زندگی محسوب می‌شود. لوکینو ویسکونتی، فیلمساز بزرگ ایتالیایی، در سال 1971، اقتباسی سینمایی از این اثر ساخت که خود به یکی از مهم‌ترین فیلم‌های هنری قرن بیستم تبدیل شد؛ اقتباسی که در عین وفاداری به روح اثر، خوانشی مستقل و کاملاً سینمایی از آن ارائه می‌دهد.
داستان «مرگ در ونیز» حول شخصیت گوستاو فن آشنباخ، نویسنده‌ای آلمانی می‌چرخد؛ مردی منضبط، عقل‌گرا و به‌شدت پایبند به اخلاق بورژوایی و ارزش‌های کلاسیک. آشنباخ که دچار خستگی روحی و فرسودگی خلاقه شده، تصمیم می‌گیرد برای استراحت و تجدید قوا به ونیز سفر کند؛ اما این سفر، به جای آرامش، او را به درون بحرانی عمیق‌تر می‌کشاند.

توماس مان

توماس مان در این اثر، تقابل میان عقل و غریزه، آپولونی و دیونیزوسی، نظم و شور را با ظرافتی کم‌نظیر ترسیم می‌کند. آشنباخ نماینده‌ی هنرمندی است که سال‌ها کوشیده با انضباط و کنترل، اثری اخلاقی و والا بیافریند، اما اکنون در مواجهه با زیبایی محض، تمام این سازه‌ها فرو می‌ریزند. تاتسیو نه یک شخصیت واقعی، بلکه بیشتر تجسم یک ایده است: زیبایی‌ای که دست‌نیافتنی است و درست به همین دلیل، ویرانگر. ونیز نیز به‌عنوان مکان رخداد داستان، نقشی نمادین دارد؛ شهری زیبا اما پوسیده، باشکوه اما رو به زوال، که به‌تدریج با شیوع وبا، چهره‌ی مرگبار خود را آشکار می‌کند.
در لایه‌های زیرین «مرگ در ونیز» تأثیر اندیشه‌های نیچه و شوپنهاور کاملاً محسوس است. مان، به‌ویژه از دوگانگی آپولونی / دیونیزوسی نیچه بهره می‌گیرد تا نشان دهد سرکوب طولانی‌مدت میل، چگونه می‌تواند به فروپاشی ناگهانی و مرگ‌بار بینجامد. مرگ آشنباخ در پایان داستان، نه فقط مرگی جسمانی، بلکه نتیجه‌ی ناتوانی او در آشتی ‌دادن عقل و میل، هنر و زندگی است. 

نمایی از فیلم مرگ در ونیز

لوکینو ویسکونتی در اقتباس سینمایی خود، این مفاهیم را با زبان تصویر و موسیقی بازآفرینی می‌کند. یکی از مهم‌ترین تغییرات او، تبدیل آشنباخ از نویسنده به آهنگ‌ساز است؛ تصمیمی هوشمندانه که به ویسکونتی امکان می‌دهد از موسیقی گوستاو مالر، به‌ویژه «سمفونی پنجم»، به‌عنوان ستون عاطفی و مفهومی فیلم بهره ببرد. موسیقی مالر در فیلم، نقش همان نثر اندیشمندانه‌ی توماس مان را ایفا می‌کند: اندوهگین، باشکوه و سرشار از حس وداع.
فیلم «مرگ در ونیز» به‌شدت بصری است و بر سکوت، نگاه و حرکت تکیه دارد. دیالوگ‌ها به حداقل رسیده‌اند و در عوض، چهره‌ی فرسوده‌ی دیرک بوگارد در نقش آشنباخ، حامل تمام بحران‌های درونی شخصیت است. ویسکونتی با وسواس در قاب‌بندی، طراحی صحنه و لباس، زوال تدریجی شخصیت را به تصویر می‌کشد؛ از لباس‌های رسمی و مرتب آغاز فیلم تا چهره‌ی آرایش‌شده و مضحک آشنباخ در پایان، که تلاشی نومیدانه برای پنهان‌کردن پیری و مرگ است.

پوستر فیلم مرگ در ونیز

یکی از نقاط قوت اقتباس ویسکونتی، وفاداری‌اش به فضای اخلاقی مبهم اثر است. فیلم نه شیفتگی آشنباخ را محکوم می‌کند و نه آن را رمانتیک می‌سازد، بلکه همچون خودِ رمان، آن را به‌مثابه تجربه‌ای انسانی، خطرناک و تراژیک نمایش می‌دهد. تاتسیو در فیلم نیز تقریباً هیچ‌گاه سخن نمی‌گوید و بیشتر همچون مجسمه‌ای زنده، همچون رؤیایی دست‌نیافتنی، در قاب‌ها ظاهر می‌شود.
درنهایت، «مرگ در ونیز» چه در قالب رمان توماس مان و چه در شکل فیلم لوکینو ویسکونتی، اثری درباره‌ی مرز باریک میان ستایش زیبایی و نابودی است. این اثر نشان می‌دهد که هنر، اگر از زندگی جدا شود و صرفاً به ایده‌ای انتزاعی بدل گردد، می‌تواند مرگ‌بار باشد. مرگ آشنباخ، مرگ انسانی است که بیش‌از‌حد به نظم و کمال چنگ زده و در مواجهه با زندگی واقعی، تاب نیاورده است. شاید به همین دلیل است که «مرگ در ونیز» همچنان پس از بیش از یک قرن، اثری زنده، تکان‌دهنده و عمیقاً معاصر باقی مانده است. 

مرگ در ونیز

مرگ در ونیز

افق
افزودن به سبد خرید 235,000 تومان


قسمتی از کتاب «مرگ در ونیز» نوشته‌ی توماس مان:
در چهارمین هفته‌ی اقامتش در لیدو، گوستاو فون آشنباخ در جهانِ پیرامونِ خود به نکته‌هایی چند، نکته‌هایی همه بیم‌آور پی برد. نخست آنکه می‌یافت شمارِ میهمانانِ هتل با اوج‌گیریِ فصل، انگاری بیش از آنکه افزایش، کاهش می‌گیرد. خاصه انگاری چشمه‌ی زبان آلمانی در دوروبرش خشک می‌شود، چندان که در تالار غذا و پای ساحل دیگر جز آواهایی ناآشنا نمی‌شنید. سرانجام یک روز، از دهان آرایشگر هتل، جایی که تازگی مصاحبتش را بیش از پیش می‌جست، در گپ و گفت واژه‌ای را گرفت که به بهت فرویش برد. آرایشگر به خانواده‌ای آلمانی اشاره کرد که انگاری هنوز از گرد راه نرسیده از نو بار بسته و برگشته بود. مردک سپس چاپلوسانه و خودمانی افزود: «ولی شما می‌مانید، حضرت آقا، شما از بلا پروایی ندارید.» آشنباخ نگاهش را به او دوخت و با تعجب تکرار کرد: «از بلا؟» و این پرگو یک‌باره دهان قفل کرد و مشغله نشان داد و پرسش ناشنیده گرفت و چون پافشاری دید، بهانه آورد که چیزی نمی‌داند، و هول و دستپاچه به مسائلی دیگر گریز زد.

جلد کتاب زبان اصلی مرگ در ونیز

این گفت‌وگو پیش از ظهر رخ داد. بعدازظهر همان روز آشنباخ در هوایی آفتابی، ساکن و گرم، به ونیز رفت. یک‌باره و جنون‌آسا به سرش زده بود دنبال این بچه‌های لهستانی بیفتد که به همراهی سرپرست‌شان در راه پلِ ایستگاه کشتی‌ها دیده‌ بودشان. آن بتِ معبود را بر سر میدان سن‌مارکوس نیافت. ولی در بخش سایه‌گیر این میدان، در پای میزچه‌ای آهنی در پیش لیوانی چای، ناگهان رایحه‌ای عجیب به مشامش خورد، رایحه‌ای که اینک دانست چند روزی است به مشامش می‌خورد، بی‌آنکه به آگاهی‌اش راه بیابد، بویی شیرین و دارویی که خاطره‌ی نکبت و ریم، یاد نظافتی نارسا را در ذهن بیدار می‌کرد. به آزمون، این بو را به درون کشید و تشخیصش داد و دل‌نگران غذایش را به آخر برد و از جبهه‌ی روبه‌روی معبد، از میدان بیرون آمد. بو در پس‌کوچه‌ها غلظت می‌گرفت. در نبش خیابان‌ها، آگهی‌هایی چند بر سینه‌ی دیوار، ساکنان را پدرانه و دل‌سوزانه از برخی بیماری‌های گوارشیِ خاص فصل گرما و شرجی، و از مصرف انواع صدف زنهار می‌داد. لحن پرده‌پوشانه‌ی متن جای انکار نمی‌گذاشت. کپه‌های کوچک مردم خاموش بر سر پل‌ها و میدان‌ها گرد آمده بودند و این بیگانه هم با کنجکاوی و تردید در میان‌شان.    

0
نظرات کاربران
افزودن نظر
نظری وجود ندارد، اولین نظر را شما ثبت کنید
کالاهای مرتبط