افسوسهای یک مُرتد/ داستانهای توکیویی
کتاب «افسوسهای یک مرتد» نوشتهی جونیچیرو تانیزاکی را انتشارات جهان کتاب به چاپ رسانده است. این کتاب سه داستان از این نویسندهی ژاپنی را دربرمیگیرد: حسرت، افسوسهای یک مرتد و داستان یک مادر غمگین. تانیزاکی نویسندهای است که همواره در مرز میان سنت و مدرنیته، میل و سرکوب، زیبایی و اضطراب حرکت میکند. این مجموعه، دریچهای فشرده اما عمیق به جهان فکری تانیزاکی میگشاید؛ جهانی که در آن خواستن نهفقط یک احساس، بلکه نیرویی سرنوشتساز است که شخصیتها را شکل میدهد و گاه به ویرانی میکشاند.
داستانهای این کتاب اغلب به دورهی آغازین فعالیت ادبی تانیزاکی تعلق دارند؛ دورهای که او بیش از هر زمان دیگری شیفتهی روان انسان و تنش میان اخلاق اجتماعی و امیال فردی بود. در این داستانها، خواننده با شخصیتهایی روبهرو میشود که در ظاهر زندگیای عادی دارند اما در لایههای زیرین وجودشان، میل، حسرت، وسواس و تمنایی خاموش جریان دارد.
تانیزاکی در این مجموعه، علاقهی همیشگیاش به کاوش در روابط انسانی را با نگاهی بیرحمانه و درعینحال شاعرانه دنبال میکند. شخصیتها نه بهدنبال عشق رمانتیک به معنای کلاسیک آن، بلکه در پی نوعی تملک، تسلیم یا محو شدن در دیگری هستند. این نگاه، خواننده را با وجهی تاریک از احساسات انسانی مواجه میکند؛ وجهی که معمولاً در ادبیات اخلاقگرا پنهان یا سانسور میشود.
یکی از ویژگیهای برجستهی مجموعهداستان افسوسهای یک مرتد، زبان و نثر تانیزاکی است. نثر او در عین سادگی، سرشار از دقت و ظرافت است. او با جزئینگری وسواسگونه، حرکات کوچک، نگاهها، سکوتها و حتی اشیای بیجان را به حاملان معنا تبدیل میکند. توصیف فضاها، بهویژه فضاهای بسته و خصوصی، نقش مهمی در انتقال حالات روانی شخصیتها دارد. خانهها، اتاقها، راهروها و گوشههای تاریک، اغلب به استعارههایی از ذهن و ناخودآگاه انسان بدل میشوند.
در داستانِ «افسوسهای یک مُرتد» که نام مجموعه از آن گرفته شده، تانیزاکی تصویری عمیق از تمنای سرکوبشده ارائه میدهد. شخصیت اصلی، گرفتار میل به چیزی است که نه میتواند بهطور کامل آن را بیان کند و نه قادر است از آن رها شود. این کشمکش درونی، بهتدریج زندگی او را تحت تأثیر قرار میدهد و مرز میان واقعیت و خیال را کمرنگ میکند. تانیزاکی در این داستان، نشان میدهد که اشتیاق چگونه میتواند هم نیروی محرک زندگی باشد و هم عامل فروپاشی روان.
از نظر تاریخی، این مجموعه بازتابدهندهی دورهای است که ژاپن با شتاب به سوی مدرنیته حرکت میکرد و ارزشهای سنتی در حال فروپاشی یا دگرگونی بودند. تانیزاکی، برخلاف برخی نویسندگان همعصرش، نه کاملاً شیفتهی غرب بود و نه مدافع سرسخت سنت. او بیشتر مجذوب تنش میان این دو جهان شد. در «افسوسهای یک مُرتَد»، این تنش به شکل بحرانهای هویتی شخصیتها نمود پیدا میکند؛ شخصیتهایی که میان خواستههای شخصی و انتظارات اجتماعی گرفتار شدهاند.
آنچه این مجموعه را برای خوانندهی امروز همچنان جذاب میکند، جهانی بودن مضامین آن است. اشتیاق، حسادت، میل به دیده شدن، ترس از تنهایی و ناتوانی در برقراری ارتباط صادقانه، مسائلی نیستند که به زمان یا مکان خاصی محدود شوند. تانیزاکی با نگاه عمیق و بدون قضاوت اخلاقی، این احساسات را به تصویر میکشد و اجازه میدهد خواننده خود با آنها مواجه شود، حتی اگر این مواجهه ناراحتکننده باشد.
درعینحال، داستانهای این مجموعه فاقد پایانبندیهای قطعی و آرامشبخش هستند. تانیزاکی علاقهای به ارائهی پاسخهای روشن ندارد. او بیشتر سؤال میپرسد و خواننده را در فضایی معلق رها میکند؛ فضایی که در آن، معنا نه در نتیجه، بلکه در فرآیند تجربهی روانی شخصیتها شکل میگیرد. این ویژگی، «افسوسهای یک مرتد» را به اثری تأملبرانگیز تبدیل میکند که خواندنش نیازمند توجه و صبر است.
در مجموع، «افسوسهای یک مرتد» را میتوان مدخلی مناسب برای آشنایی با جهان داستانی جونیچیرو تانیزاکی دانست. این کتاب، عصارهای از دغدغههای فکری، زیباییشناختی و روانشناختی نویسنده را در قالب داستانهای کوتاه ارائه میدهد. داستانهایی که خواندنش حس اشتیاق در خواننده را سبب میشود.
قسمتی از کتاب «افسوسهای یک مرتد»:
هرقدر هم که دنیای انسانی زشت و پلید باشد، شوزابورو هیچ علاقهای نداشت که زمینی را که رویش زندگی میکرد ترک کند و مثل بچهای در داستانی کودکانه وارد بهشتی خیالی شود یا حتی به دنیایی تخیلی برده شود. دلش میخواست درحالیکه دلبستهی دنیایی واقعی است به دنبال لذت و خوشی باشد؛ مثل گیاهی که از خاک میروید، ریشههایش را در هر سو میپراکند و از حیاتش لذت میبرد. چنین چیزی به نظرش غیرممکن نبود. بااینحال زشتی، سایهها و بداقبالی هرگز از کوچهی فلاکتبار و خانهی ویرانهای که در آن زندگی میکرد، دور نبودند. باورش نمیشد که همهی دنیای انسانی به همین تاریکی و سردی باشد. برعکس، اگر میتوانست ثروت و مکنت فراوانی که همیشه آرزویش را داشت به دست بیاورد و مثل یک پادشاه زندگی کند، بیشک همین دنیا به مراتب زیباتر و لذتبخشتر از هر بهشت یا دنیای خیالی میشد. غرق در فلاکت و بدبختی، به آدمی میمانست که در آرزوی آن است که اقبالی غیرمنتظره به او روی آورد؛ اما چنین عاقبتی واقعیتر از تلاش برای دوباره متولد شدن در بهشت یا در هوآسو بود، آرمانشهرِ افسانههای چینی.
همین طرز فکر بود که او را از ناامیدی نسبت به دنیا و زندگیاش دور نگه میداشت. حتی اگر نمیتوانست به درجهی متعالی پادشاهی برسد، میخواست که بتواند کمکم و پلهپله از وضعیت اسفناک فعلیاش خارج شود و به طبقات بالای جامعه راه یابد؛ حتی یک قدم بالاتر رفتن هم برایش لذتبخش بود، اما اینکه هیچ راهی نداشت که به اندازهی همین یک قدم هم خودش را بالا بکشد، عصبانیاش میکرد.
افسوسهای یک مرتد را آزاده سلحشور ترجمه کرده و کتاب حاضر در 164 صفحهی رقعی و با جلد نرم چاپ و روانهی کتابفروشیها شده است.