دسته بندی : رمان خارجی

روزی مثل امروز

(داستان های آمریکایی،قرن 21م)
نویسنده: کلی مک نیل
مترجم: رضا حسینی
320,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 432
شابک 9786006605821
تاریخ ورود 1401/09/05
نوبت چاپ 2
سال چاپ 1403
وزن (گرم) 413
قیمت پشت جلد 320,000 تومان
کد کالا 117921
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
اَنی بیرز در زندگی خود چیزی کم ندارد. خانه‌ای رویایی، شوهری دوست‌داشتنی و دختری زیبا دارد. روزی که اَنی دخترش را به مطب دکتر می‌برد روزی است مثل هر روز دیگر، تا اینکه او تصادف می‌کند و چند ساعت بعد وقتی در بیمارستان به‌هوش می‌آید و سراغ دخترش را می‌گیرد، دکترها به او می‌گویند که او اصلا بچه نداشته‌است. اَنی خیل زود متوجه می‌شود زندگی‌اش کاملا فرق کرده‌است و او و همه‌ی نزدیکانش شخصیت متفاوتی پیدا کرده‌اند؛ گویی داستان زندگی زن از نو نوشته شده است. اَنی در این زندگی جدید هنرمندی مشهور است که در آستانه‌ی جدایی از همسرش قرار دارد و دختر پنج‌ساله‌اش و همه‌ی خاطرات پنج سال مادر بودنش نیست‌ونابود شده‌اند. آنی سعی می‌کند از راز دگرگون شدن زندگی‌اش پرده بردارد و در این راه به حقایقی تکان‌دهنده و حیرت‌انگیز پی می‌برد. میدوست ریویو درباره این کتاب نوشته: روزی مثل امروز» شاهکاری ادبی در سبک رئالیسم جادویی است. این رمانِ مسحورکننده نشان می‌دهد که نویسنده‌اش در نوشتن قصه‌های نو و روایت‌محور استعدادی فوق‌العاده دارد. از دیدگاه گلندی وندرا، اثر کلی مک هوشمندانه، غم‌انگیز و شاعرانه است و به زیبایی به مساله‌ی انتخاب‌های ما در زندگی می‌پردازد. باربارا دیویس رمان حاضر را اثری توصیف می‌کند که باعث می‌شود خواننده خود را در موقعیت‌های دیگران قرار بدهد و و با شادی‌ها و غم‌ها و عشق‌ها و حسرت‌های آن‌ها زندگی کند. کلی مک‌نیل اهل پیتسبرگ در پنسیلوانیای آمریکاست که تا پیش از آن‌که به نویسنده‌ای حرفه‌ای و تمام‌وقت تبدیل شود، در حوزه‌ی سرگرم‌سازی و برگزاری کنسرت‌های موسیقی و رویدادهای تئاتری فعالیت داشته‌است. او مدتی را در منطقه‌ی کتس‌کیلز نیویورک زندگی کرده و اکنون در جنوب فلوریدا سکونت دارد. سیدرضا حسینی، متولد ۱۳۴۸ در رفسنجان، و دانش‌آموخته‌ی ارشد روانشناسی از دانشگاه تهران و دانشگاه علامه طباطبایی است. از این مترجم ترجمه‌ی رمان‌های «بازگشت»، «آنجا که جنگل و ستاره‌ها به هم می‌رسند»، «خاک آمریکا» و «آخرین چیزی که او به من گفت» در نشر آموت منتشر شده است.
بخشی از کتاب
من به یاس بنفش دلبستگی عجیبی دارم. بچه که بودم نزدیک خانه‌مان درخت‌های بلند یاس بنفش اینجا و آنجا به صورت خودرو سبز شده بودند و به محله دلگیرمان در شهر جلوه دیگری داده بودند. این درختچه ها که بر سنگفرش ترک‌خورده پیاده‌روها سایه می‌انداختند، به چشم تقریبا همه، علف‌های هرزی بودند که بی‌رویه سبز شده بودند و کسی کاری به کار آن‌ها نداشت، مگر وقتی که در انتهای راه ماشین‌روی خانه‌ها جلوی دید را میý‌گرفتند یا به پنجره خانه‌ها سرک می‌کشیدند. کار به اینجا که می‌رسید یا هرس‌شان می‌کردند و یا قطع‌شان، و آنجا از آن‌ها به جا می‌ماند منظره زشت ریشه‌ی درختی بود که به شکل چوب‌های قهوه‌ای رنگ سفت از زمین بیرون می‌زد و دیگر با هزار زحمت می‌شد آن ریشه‌ها را از زمین درآورد. اما بهار که می‌شد هر روز صبح با طلوع خورشید رایحه‌ی شکوفه‌های سفید و بنفش روشنی که درختچه‌ها را پر می‌کردند در هوا می‌پیچید و از راه رسیدن روزهای بلند تابستان را نوید می‌داد. یک‌بار پیرزن بداخلاقی که خانه‌شان در انتهای خیابان‌مان بود در حالی مچ من را گرفت که قیچی به دست روی پنجه‌ی پاهایم بلند شده بودم و می‌خواستم از درخت یاس بنفش حیاط‌شان گل بچینم. وقتی سرم داد کشید که از حیاط خانه‌شان بیرون بروم، تعجب کردم که چرا آن‌طور از کوره دررفته بود. یادم هست که یک کیسه خرید پلاستیکی کثیف به شاخه‌های درخت گیر کرده بود و خرده‌های یک بطری شیشهý‌ای هم پای درخت روی زمین ریخته بود. اما به هر حال مردم اصل خوش‌شان نمی‌آمد کسی در حیاط خانه‌شان پرسه بزند. گل‌های یاس را محکم‌تر توی مشتم گرفتم و آن‌ها را کندم و زدم به چاک. به خانه که رسیدم، خودم را از پیشخان آشپزخانه بالا کشیدم و یک لیوان برداشتم و آن را از آب پر کردم. چشمانم را بستم و رایحه گل‌ها را نفس کشیدم و بعد آن گل‌های ارزشمند را در لیوان گذاشتم تا به مادرم هدیه کنم. آن گل‌ها همیشه برای من یادآور ملحفه‌های تمیز و هوای تازه و امید بودند.
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است