سهم من از عاشقانه هایت
(داستان های فارسی،قرن 14)
نویسنده:
مائده فلاح
1,850,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات
822
شابک
9789642161560
تاریخ ورود
1401/03/16
نوبت چاپ
11
سال چاپ
1405
تاریخ تجدید چاپ
14050526
وزن (گرم)
876
قیمت پشت جلد
1,850,000 تومان
کد کالا
113800
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
کتاب سهم من از عاشقانههایت، اثر مائده فلاح است به چاپ انتشارات شقایق.
کتاب حاضر داستانی عاشقانه را روایت میکند. شخصیت اصلی داستان دختری به نام «سارا» است که سالها پیش به شیوهی سنتی با مردی ازدواج میکند و اکنون با گذشت 5 سال، تصمیم میگیرد از همسرش جدا شود. بعد از جدایی و طلاق، او به طور ناخواسته با پسری به نام «سیاوش» آشنا میشود که بهشدت به یکدیگر علاقهمند میشوند. اما این رابطه که با احساسی دوطرفه همراه است، مشکلات بسیاری را در پیش دارد. داستان از جدایی و مشکلات پیش و پس از آن سخن میگوید، از جدایی سارا از همسرش و علاقهمندشدن او به مرد دیگر...
بخشی از کتاب
بهادری توی دفتر مجله طوری رفتار میکرد که همه فهمیده بودند داره زیادی دور و برم میگرده. هر روز احساس صمیمیت بیشتری با من میکرد و بیبهونه و بابهونه به اتاقم میاومد؛ بیرون رفتنش هم با خدا بود. سر صحبت حرفهای بیخود رو باز میکرد و از این شاخه به اون شاخه میپرید. من هم در تمام مدت حضورش نگران بودم که آدمهای بیرون از این اتاق چه فکری دربارهم میکنند.
دیروز موقع رفتن از دفتر مجله متوجه شدم که شهرام مقابل دفتر منتظرشه. با هم سوار ماشین بهادری شدند و رفتند، نمیدونستم بینشون ارتباطی وجود داره. توی اتاق مشغول تایپ بودم که دوباره بهادری اومد و با انرژی گفت:
-خانم رهنما این متن برای تبلیغ چطوره؟ نظرتون چیه؟
توی کارهایی از من نظر میخواست که در حیطهی وظایفم نبود. هرکاری در دفتر مجله داشت مستقیم با خود من صحبت میکرد.
برگهی در دستش رو به دستم داد. نوک انگشتاش با پشت دست من برخورد کوتاهی داشت.
تند نگاهی به برگه و متن داخلش انداختم:
-بله، همین خوبه.
و گذاشتم روی میز که برداره. به محض گذاشتن من دستش رو جلو آورد و روی دست من گذاشت. به بهونهی اینکه میخواد مثلا برگه رو برداره! سریع دستم رو از زیر دستش برداشتم. نمیتونستم داد و فریاد راه بندازم و اون رو به خاطر این کار شرمآورش تنبه کنم. اگه داد میزدم همه چیز به ضرر خودم تموم میشد. اون جماعت بیرون منتظر بودند تا کلهپاچهی من رو بار بذارند. بهش اخم کردم، اما اون راحت و بیخیال بود. انگار که اتفاق خاصی نیفتاده. مطمئن بودم که از قصد این کاررو کرده.
وقتی اتاق از حضور نحسش خالی شد سرم رو روی میز گذاشتم و به سعید حق دادم که از گرگهای بیرون بترسه.
نظرات کاربران
افزودن نظر
هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است
افزودن نظر
منتظر نظرات شما هستیم ...
کالاهای مرتبط