دسته بندی : رمان ایرانی

خیال ماندنت را دوست دارم

(داستان های فارسی،قرن 14)
نویسنده: مائده فلاح
1,320,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 728
شابک 9782000994442
تاریخ ورود 1401/03/16
نوبت چاپ 11
سال چاپ 1405
تاریخ تجدید چاپ 14050131
وزن (گرم) 700
قیمت پشت جلد 1,320,000 تومان
کد کالا 113819
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
کتاب خیال ماندنت را دوست دارم، اثر مائده فلاح است به چاپ انتشارات شقایق. شخصیت اصلی داستان این کتاب دختری به نام آرام است که برخلاف اسمش همیشه ناآرام و پرشروشور است. آرام از بی‌عرضگی‌های نامزدش «وحید» خسته می‌شود و او را رها می‌کند. دوست وحید «مازیار» که عاشق و شیفته‌ی او است، بعد از مطمئن شدن از پایان رابطه‌ی آن‌ها، قدم پیش می‌گذارد و سعی می‌کند نظر آرام را جلب کند و او را به دختری آرام تبدیل کند. در اولین سفر مازیار و دختر به شمال، فیلمی از طرف یک ناشناس برای آرام فرستاده می‌شود که باعث می‌شود او پنهانی پا به فرار بگذارد؛ این فرار منجر به شروع اتفاقاتی عجیب می‌شود.
بخشی از کتاب
سه روزی بود که هوای شرجی و گرم انزلی را تحمل می‌نمود. با تمام تعریف هایی که وحید از منظره و سبک معماری شهرک ساحلی می‌کرد، اما مازیار نه از سبک ساختش خوشش آمده بود و نه از منظره‌ی پشت و مقابل شهرک. اصولا از خانه‌هایی ویلایی که پشت هم و به یک شکل ساخته می‌شدند، خوشش نمی‌آمد. هنوز وحید را ندیده بود. خود وحید در رامسر بود و مازیار امشب با او قرار داشت. با هتل محل اقامتش تسویه حساب کرد و به سمت رامسر رفت. با وحید مقابل هتلی که در آن ساکن بود، قرار داشت. خیلی رک و راست به وحید گفته بود که ویلای شهرک ساحلی را نپسندیده است. وحید هم از او خواست به رامسر برود و ویلاهای آن‌جا را هم ببیند. تمایلی به رفتن نداشت. شهرک ساحلی بندر انزلی که نشان می‌داد، وحید خیلی خوش‌سلیقه نیست، اما به خاطر رفاقتش ترجیح داد این یکی دو ساعت راه را تا رامسر هم بیاید. وحید با پیراهن آستین کوتاه جین آبی روشن و شلواری هم به همان جنس و رنگ مقابل هتل ایستاده و منتظرش بود. لبخندی روی لبش نشست. احتمالا چشم پدرش را دور دیده بود که این‌طور لباس می پوشید. عینکی ریبنی هم بر روی سرش داشت. به دو طرف خیابان نگاه می‌کرد و منتظرش ایستاده بود. مثل این‌که ماشین مازیار را شناخته بود، چرا که دیگر سرش به طرف چپ نچرخید. با دیدن ماشین مازیار چند قدمی به سمتش برداشت. پنج دقیقه‌ای بود که از هتل بیرون زده بود، اما همین پنج دقیقه هم او را عاصی کرده بود. با وجود اقامت پانزده روزه‌اش در شمال هنوز به آب و هوایش عادت نکرده بود. مازیار دقیقا زیر پایش پارک کرد. شیشه‌ی ماشین را پایین داد: -سلام جناب ستاره‌ی سهیل. بپر بالا تا دوباره خیس عرق نشدیم.
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است