معرفی کتاب: بذرهای جهنمی
رمان «بذرهای جهنمی» اثر الساندرو داونیا یکی از مهمترین آثار ادبیات معاصر ایتالیاست؛ رمانی که در نقطهی تلاقی ایمان، بلوغ، مسئولیت اجتماعی و مبارزه با شر شکل میگیرد. داونیا اینبار با بهرهگیری از زبانی شاعرانه و بر پایهی یک شخصیت واقعی ـ پدر پینو پوگلیزی ـ داستانی میآفریند که همزمان زندگی نوجوانی 17 ساله و سرگذشت یک روحانی مبارز در دل شهر پالرمو را روایت میکند. فضای داستان در اوایل دههی نود میلادی و در محلهی فقیرنشین و خشن برانچچیو میگذرد، محلهای که سالها زیر سلطهی مافیا بوده و به جای امید، فقر و ترس را در چهره انسانها مینشاند. در چنین محیطی است که فدریکو، نوجوان ساکت و کتابخوان، با تابستانی روبهرو میشود که زندگیاش را برای همیشه تغییر خواهد داد.
مرکز معنایی و اخلاقی رمان پدر پینو است؛ روحانیای که زندگیاش را صرف مقابله با مافیا، خدمت به فقرا و آموزش کودکان کرده است. او آشکارا میداند که مبارزهاش آسان نیست و خطر در کمینش نشسته است، اما باور دارد که «اگر عشق را برداری، جهنم است؛ اگر عشق را بگذاری، جهنم نیست». او در حضور و گفتارش نه خشونت را که آرامش و امید را مینشاند و همین خصیصه، او را در چشم فدریکو به انسانی استثنایی تبدیل میکند. دونیا تصویر پدر پینو را نه همچون یک قدیس دوردست، بلکه بهصورت انسانی واقعی، نزدیک، شوخطبع و پر از مهر ترسیم میکند؛ فردی که با قدم زدن در کوچههای برانچچیو، با دست گذاشتن روی شانهی کودکی و با لبخندی ساده جهان کوچک اطرافش را تغییر میدهد.
الساندرو داونیا
نقطهی عطف روایت زمانی است که فدریکو مورد حمله قرار میگیرد و دوچرخهاش دزدیده میشود؛ تجربهای تلخ که او را نه از برانچچیو فراری میدهد و نه از فعالیتها دلزده، بلکه باعث میشود با چشمانی بازتر به ماهیت فقر و خشونت نگاه کند. او درمییابد که برای فهم حقیقت باید آن را لمس کرد؛ باید خطر را دید، درد را پذیرفت و با وجود همهچیز، باز هم انتخاب کرد که در سمت عشق و امید بایستد. این همان بلوغ معنوی است که داونیا به زیبایی در بطن داستان پرورده است.
زبان رمان آمیخته با شاعرانگی و تصویرپردازی است. دونیا به جای توصیف مستقیم، از استعاره و موسیقی واژهها استفاده میکند تا جهان درونی شخصیتها را آشکار کند. گاهی این زبان برای برخی خوانندگان سنگین میشود، اما برای روح اثر، کاملاً هماهنگ و ضروری است: داستان دربارهی جهنم و نجات است، دربارهی رنج و عشق، و چنین مفاهیمی به بیانی فراتر از نثر معمول نیاز دارد. این زبان شاعرانه به عمق تجربهی فدریکو میافزاید و خواننده را وامیدارد که جهان را از دید نوجوانی حساس و انساندوست تجربه کند.
اهمیت اجتماعی رمان نیز چشمگیر است؛ زیرا پدر پینو شخصیتی واقعی است، روحانیای که در تاریخ واقعی مبارزه با مافیا نقشی تعیینکننده داشت. داونیا با این اثر نهفقط روایتی ادبی، بلکه ادای دینی صادقانه به انسانیتی بزرگ ارائه میدهد. او نشان میدهد که چگونه یک فرد، تنها یک نفر، میتواند دربرابر سیستمی عظیم از فساد بایستد؛ نه با اسلحه، بلکه با ایمان و مهربانی. این پیام رمان را به اثری الهامبخش برای نسل جوان تبدیل کرده است.
قسمتی از کتاب بذرهای جهنمی نوشتهی الساندرو داونیا:
نیم ساعتی میشود زل زدهام به کتابهایم و دنبال کتابی مناسب برای لوسیا میگردم. میخواهم یکی از آنها را به او قرض دهم اما نمیدانم کدامشان را. اصلاً باید خود کتاب لوسیا را انتخاب کند. بنابراین چشمهایم را میبندم و سه دور به سمت راست، دو دور به سمت چپ، دوباره چهار دور به سمت راست و یک دور هم به سمت چپ میچرخم و بعد با همان چشمهای بسته، انگشت اشارهام را بالا میبرم و به سمت کتابخانهام اشاره میکنم. انگشت اشارهام روی عطف یک کتاب قرار میگیرد. چشمهایم را باز میکنم. کتاب پترارک عزیزم است. کتاب آهنگ. چه کسی بهتر از او؟ سرش میدهم داخل کیفم راه میافتم سمت برانکاچیو. پترارک هرگز به برانکاچیو نرفته بود. این کاملاً مشخص است. حداقل یک چیز در تاریخ ادبیات به نامم ثبت میشود. من اولین کسی بودهام که او را به برانکاچیو برده است.
بعدازظهر همچون زمان وداع آرام میگذرد. دقایق همچون امواج زیر آب به سمت یکدیگر جاری میشوند و از روی هم میگذرند. دن پینو از من خواسته که یک مسابقهی فوتبال را داوری کنم تا او بتواند به یک سری از کارهای ناتمامش در کلیسا رسیدگی کند به همین زودیها سروکلهاش پیدا میشود. هیچچیز مثل داوری شدن این بچهها را هیجانزده نمیکند.
دن پینو به من گفته بود: «هیچکس بهشون توجه نمیکنه. بچهای هم که بهش توجه نشه، از دست میره.»
فقط لازم است بازی را شروع کنم.
بچهها وسط زمین فوتبال داغ و نامتقارن هیجانزده در هم میلولند. من هم یک سوت داوری، وسیلهای برای اعمال قدرتی کاتالیزی، در اختیار دارم.
من که بهخاطر تجربههایم در بازیهای فوتبال مدرسه از خودم مطمئن هستم، بلند داد میزنم: «پیرهن تیرهها در مقابل پیرهن روشنها!»
«تو دیگه کدوم خری هستی؟»
«یکی از دانشآموزهای دن پینو هستم. قراره مسابقه رو داوری کنم.»
حتماً یک گندی زدهام. از قیافههای عبوسشان پیداست.
هنوز اسمم را بهشان نگفتهام.
«ما دون پینو رو میخوایم. تو اینجا چه غلطی میکنی؟»
سعی میکنم ناراحتیام را از استقبال گرمشان نشان ندهم؛ اما لحن صدایم دستم را رو میکند.
«دن پینو ازم خواسته به جاش داوری کنم. یالا دیگه! این جوری نباشین!»
یکی از آنها به گویش محلی سیسیلی میگوید: «این یارو رو نگاه! هیچ عددی نیست. اون وقت فکر کرده میتونه بیاد اینجا واسه ما رئیسبازی دربیاره. طرز حرفزدنش رو نگاه! انگار ایتالیایی حرف میزنه.»