بیوگرافی: کریستوفر مور

1 سال پیش زمان مطالعه 6 دقیقه

 

کریستوفر مور (متولد 1 ژانویه‌ی 1957) نویسنده‌ی امریکایی است. او در تولدو، اوهایو متولد شد. در مانسفیلد، اوهایو بزرگ شد و به دانشگاه دولتی اوهایو و مؤسسه‌ی عکاسی بروکس در سانتا باربارای کالیفرنیا رفت. مور که تک‌فرزند بود، از کودکی یاد گرفته بود که خودش را با خیال‌ها و تصورهایش سرگرم کند. او عاشقِ خواندن بود و پدرش هر هفته کتاب‌های زیادی را از کتابخانه برایش می‌آورد. مور در حدود دوازده‌سالگی شروع به نوشتن کرد و در شانزده سالگی فهمید استعدادش را دارد و کم‌کم به این فکر افتاد که این کار را در آینده به‌عنوان حرفه‌ی خود دنبال کند.

رمان‌های مور اغلب شامل شخصیت‌هایی هستند با کشمکش‌ها و تعارض‌های درونی که با شرایط غیرطبیعی یا خارق‌العاده‌ای دست‌به‌گریبان‌اند؛ با قائل ‌شدن کمی استثنا برای احمق، شیطان ونیز و آبی مقدس، تمام کتاب‌های او در همان جهان اتفاق می‌افتند و برخی شخصیت‌ها در چند رمان تکرار می‌شوند.

طبق مصاحبه‌ی او در شماره‌ی ژوئن 2007، نشریه‌ی امریکایی رایترز دایجست، حق مالکیت فیلمِ اولین رمان مور، «راهنمای عملی نگهداری از شیطان 1992»، حتی قبل از انتشار کتاب، از طرف دیزنی خریداری شده بود. مور در پاسخ به سؤال‌های مکرر طرفدارانش در طول سالیان متمادی، اظهار داشت که تمام کتاب‌هایش برای تبدیل‌ شدن به فیلم انتخاب شده یا تا مرز فروش پیش رفته‌اند، اما هنوز «هیچ‌یک از آن‌ها در معرض خطر تبدیل‌شدن به فیلم قرار نگرفته‌اند».

مور از نویسندگانی همچون کورت ونه‌گات، داگلاس آدامز، جان اشتاین‌بک، تام رابینز، ریچارد براتیگان، رابرت بلاک، ریچارد ماتسون، ژول ورن، ری بردبری، اچ پی لاوکرافت، ادگار آلن‌پو و یان فلمینگ به‌عنوان تأثیرگذارترین اشخاص در کار نویسندگی‌اش نام برده است.

او پس از چند سال زندگی در جزیره‌ی کائوای هاوایی، از ژوئن 2006، در سان‌فرانسیسکو زندگی می‌کند.

مور هم‌چنین موفق شده است جوایزی همچون جایزه‌ی بهترین طنز گودریدز را در سال 2012 برای رمان «من رو گاز بگیر: یک داستان عاشقانه» و جایزه‌ی کوئیلز را برای بهترین داستان، بهترین داستان علمی‌تخیلی، بهترین داستان فانتزی و بهترین داستان وحشت، برای رمان «شغل کثیف» دریافت کند.

او در ژانر طنز، فانتزی، وحشت، ابسورد، کمدی‌فانتزی، معمایی و ماجراجویی می‌نویسد و شانزده رمان و دو مجموعه‌ی داستان کوتاه دارد.

قسمتی از رمان شغل کثیف نوشته‌ی کریستوفر مور:

ری دید که چارلی از تاکسی پیاده شد و به راننده‌اش گفت که چند متر جلوتر بایستد، سپس به‌سرعت پیاده شد، پنج دلار سمت راننده پرت کرد و به او گفت که باقی‌اش برای خودش؛ اما بعد درحالی‌که راننده بی‌صبرانه روی فرمان می‌کوبید و به زبان اردو زیر لب فحش می‌داد، برای بقیه‌ی کرایه دست در جیبش کرد.

ری گفت: «ببخشید، من خیلی وقته سوار تاکسی نشد‌م.» ری ماشین داشت، یک تویوتای خوب و کوچک اما تنها جای پارکی که می‌توانست پیدا کند حدود هشتصد متر دورتر از آپارتمانش در پارکینگ هتلی بود که مدیرش، یکی از دوستانش بود. در سان‌فرانسیسکو وقتی کسی جای پارکی گیرش می‌آمد، باید آن را غنیمت می‌شمرد؛ بنابراین ری بیشتر از وسایل حمل‌ونقل عمومی استفاده می‌کرد و فقط روزهای تعطیل برای شارژ نگه ‌داشتن باتری ماشینش، سوار آن می‌شد. او در تاکسی‌ای بیرون مغازه‌ی چارلی چپید و فریاد زد: «اون تاکسی رو تعقیب کن!» و با خانواده‌ای ژاپنی مواجه شد که وحشت‌زده روی صندلی عقب نشسته بودند.

ری گفت: «ببخشید. کونیچیوا. من خیلی وقتی سوار تاکسی نشد‌م.» بعد به‌سرعت پیاده شد و تاکسی‌ای گرفت که مسافر نداشت.

او به‌تندی و یواشکی از خیابان عبور کرد؛ از تیر چراغ برق به ماشین خودکار روزنامه‌فروشی و بعد به کیوسک تبلیغاتی رفت و پشت آن‌ها پنهان شد؛ خم شد و خودش را مخفی کرد اما هیچ‌چیز دستگیرش نشد جز اینکه به چشم بچه‌ای که در ایستگاه اتوبوسِ آن‌سوی خیابان ایستاده بود، آدم خل‌وچلی به نظر رسید. درست زمانی‌که آن‌طرف خیابان، چارلی داشت وارد ساختمان می‌شد به ورودی پارکینگ زیرزمینی فونتانا رسید. ری پشت ستون کارت کلید خم شد.

نمی‌دانست که چارلی وارد ساختمان می‌شد. تا چه کار کند. خوشبختانه، او شماره تلفن مدیسون مک‌کرنی را به‌خاطر سپرده بود و می‌توانست به او هشدار دهد که چارلی دارد می‌آید. در راه آمدن در تاکسی یادش آمده بود که اسم او را کجا دیده است: در دفتر ثبت‌نام باشگاهش. مدیسون مک‌کرنی یکی از آن عروسک‌های لعنتی بود که صبح‌ها به باشگاه می‌آمد و همان‌‌طور که ری حدس می‌زد، چارلی به دنبال او بود.

چارلی را دید که به آهستگی پشت زن جوانی با لباس فرم کار راه می‌رفت و شق‌ورق در حال ورود به ساختمان فونتانا بود، بعد دیگر چارلی را ندید. غیبش زده بود.

ری بیرون آمد و به پیاده‌رو رفت تا گوشه‌ی بهتری را پیدا کند. زن هنوز آنجا بود، فقط چند قدم پیش رفته بود، اما نمی‌توانست چارلی را ببیند. هیچ گلدانی، هیچ دیواری وجود نداشت، تمام آن لابی لعنتی شیشه‌ای بود، کدام جهنمی رفته بود؟ ری مطمئن بود که چشم از او برنداشته، حتی فکر نمی‌کرد پلک زده باشد و هر حرکت ناگهانی چارلی را می‌توانست ببیند.

ری با رجوع به تمایل مردانه‌ی بتایی‌اش به سرزنش خود، به این فکر افتاد که آیا ممکن است نوعی تشنج مختصر باعث شده باشد که یک ثانیه هشیاری‌اش را از دست بدهد. خواه این‌طور بود یا نه، مجبور بود به مدیسون مک‌کرنی هشدار دهد. دستش را به طرف کمربندش برد و جای خالی تلفن همراهش را احساس کرد، بعد یادش آمد که آن روز صبح به محض رسیدن سر کار، تلفنش را زیر صندوق گذاشته بود.

چارلی آپارتمان را پیدا کرد و زنگ را زد. اگر می‌شد مدیسون مک‌کرنی را به راهرو بکشاند، می‌توانست یواشکی پشت سر او وارد شود و در آپارتمانش دنبال جایگاه روحش بگردد. درست در پایین سالن، میزی با یک گلدان مصنوعی قرار داشت. ضربه‌ای به آن زد و آن را انداخت به این امید که او به اجبار یا با کنجکاوی از آپارتمانش بیرون بیاید تا از نزدیک نگاهی به آن بیندازد. اگر او خانه نبود، مجبور می‌شد به‌زور وارد شود. این شانس را داشت که مک‌کرنی با وجود یک دربان در طبقه‌ی پایین، دزدگیر نداشته باشد، اما اگر می‌توانست او را ببیند چه؟ بعضی وقت‌ها می‌توانستند، مشتری‌ها. نه همیشه، گاهی، اما این اتفاق افتاد، و...

او در را باز کرد.

چارلی خشکش زد. او واقعاً جذاب بود. نفس چارلی به شماره افتاد و به او خیره شد.

مشاهده آثار کریستوفر مور

شغل کثیف

شغل کثیف

رایبد
افزودن به سبد خرید 400,000 تومان
0
نظرات کاربران
افزودن نظر
نظری وجود ندارد، اولین نظر را شما ثبت کنید
کالاهای مرتبط