بیوگرافی: دبورا لوی

10 ماه پیش زمان مطالعه 5 دقیقه

 

دبورا لوی رمان‌نویس، نمایشنامه‌نویس و شاعر بریتانیایی است. او ابتدا برای نوشتن تئاتر متمرکز شد و نمایشنامه‌هایش توسط رویال شکسپیر کمپانی به روی صحنه رفتند. بعدها تمرکز خود را بر رمان‌نویسی گذاشت. از رمان‌های اولیه‌ی او می‌توان به آثاری همچون «جهش‌یافته‌های زیبا»، «جغرافیای بلعیدن» و «بیلی و دختر» اشاره کرد. همچنین از رمان‌های متأخر او می‌توان از رمان‌های «شیرِ داغ» و «خانه‌ی شناور» نام برد.

لوی در ژوهانسبورگ واقع در افریقای جنوبی به دنیا آمد. خانواده‌ی پدری‌اش مهاجران یهودی لیتوانیایی‌تبار بودند و خانواده‌ی مادری‌اش جزء خانواده‌های طبقه‌ی متوسط قرار داشتند. پدرش، نورمن لوی، یکی از اعضای کنگره ملی افریقا و یک دانشگاهی و مورخ بود و مادرش فیلیپا نام داشت. پدرش از سال 1964، از سوی دولت آپارتاید افریقای جنوبی تحت ممنوعیت و تعقیب قرار گرفت تا اینکه خانواده در سال 1968 به لندن گریختند. آن‌ها ابتدا در ومبلی زندگی می‌کردند و سپس به پتس وود نقل‌مکان کردند. لوی بعدها در کالج هنر دارتینگتون آموزش دید و در آنجا از درک جارمن الهام گرفت که به‌طور اتفاقی با او آشنا شده بود.

پس از ترک دارتینگتون در سال 1981، لوی تعدادی نمایشنامه نوشت. در این برهه، او کارگردان و نویسنده‌ی کمپانی تئاتری Man Act بود. یک گروه رادیکال که زیر چتر تئاتر آزمایشگاهی کاردیف، مستقر در مرکز هنرهای نمایشی، فعالیت می‌کرد.

اثر اصلی لوی در مقام شاعر، «گفتمانی عاشقانه در حومه جهنم» (1990) است که به شکل گفت‌وگویی بین یک فرشته و یک حسابدار به پیش می‌رود. این منظومه مبارزه‌ای بین خودانگیختگی و جاه‌طلبی از یک‌سو و از سوی دیگر منطق و رضایت را در بر می‌گیرد.

لوی در سال 1985، مجموعه داستان کوتاهی به نام «افلیا و ایده‌ی بزرگ» را منتشر کرد. اولین رمان او را، که جهش‌یافته‌های زیبا» نام داشت، جاناتان کیپ در سال 1987 منتشر کرد. کیپ همچنین «جغرافیای بلعیدن» را، که دومین رمان لوی بود، در سال 1993، منتشر کرد. اما سومین رمان او، با نام «بیلی و دختر»، را بلومزی، در سال 1996، منتشر کرد.

«خانه شناور» در فهرست نهایی من‌بوکر 2012 قرار گرفت. یکی از داستان‌های کوتاه لوی، «ملت استارداست» که آندری کلیموفسکی، استاد بازنشسته‌ی کالج سلطنتی هنر، آن را به‌عنوان یک رمان گرافیکی اقتباس کرد و سلف‌مدهِرو در سال 2016 منتشر کرد. همچنین در سال 2019، رمان «مردی که همه‌چیز را دید» در فهرست جایزه‌ی بوکر قرار گرفت.

آگوست آبی

آگوست آبی

طرح نقد
افزودن به سبد خرید 240,000 تومان

قسمتی از کتاب آگوست آبی نوشته‌ی دبورا لِوی:

آپارتمان بلوار سنت ژرمن به پنجشنبه‌بازار پِلیس مابِرت مشرف بود. رمز درِ ورودی را که زدم تا وارد آپارتمان شوم، تلفنم زنگ خورد. کلمه‌ی «در می‌زنند» روی صفحه‌ی موبایلم نوشته شده بود. از طرف سامانه‌ی آیفونِ جدیدی بود که در آپارتمان لندن نصب کرده بودم. کسی سعی کرده بود وارد ساختمان شود. احتمالاً پستچی بوده. دکمه‌ی مربع را روی گوشی زدم که درِ ساختمان لندن را باز می‌کرد. دقیقاً در همان لحظه، خودم هم داشتم درِ آپارتمان پاریس را باز می‌کردم. می‌توانستم صدای کامپیوتری در لندن را که می‌گفت «لطفاً وارد شوید» و صدای باز شدن درِ آپارتمان پاریس را بشنوم. اولین‌باری بود که حس می‌کردم در دو مکان حضور دارم و حس عجیبی بود.

آسانسورِ کوچکی که من را به طبقه‌ی پنجم می‌برد، بوی ادرار می‌داد. شاید ساکنانی در این آپارتمان هوشمند و گران‌قیمت بودند که دوست داشتند داخل آن ادرار کنند. لحظاتی طول کشید تا با کلیدی که شبیه پیچ‌گوشتی بود، درِ واحد را باز کنم. اول باید داخل قفل قرارش می‌دادم و بعد دوباره آن را فرو می‌کردم؛ نه یک‌بار، بلکه دوبار. انگار قفل انتهایی نداشت و کلید داشت با آن عشق‌بازی می‌کرد. ناگهان کلید زمین افتاد و مجبور شدم دوباره از اول این کار را بکنم.

آپارتمانِ دلباز و نورگیری بود. دیوارها سفیدرنگ بودند و کفِ واحد چوبی بود. یک میز هم بود که شش صندلی‌اش زیرش قرار گرفته بودند و شومینه‌ای که قاب مرمری خاکستری داشت. پیانویی وجود نداشت. در چند ماهِ گذشته، اولین‌بار در زندگی‌ام بود که بدون پیانو زندگی کرده بودم، اما کاغذ دیواری حمام به طرز عجیبی طرح نُت قطعه‌ی پاتتیک بتهوون بود. از دیدنش آرامش گرفتم. بتهوون پاتتیک را در بیست‌وهفت سالگی نوشته بود؛ همان سنی که متوجه شده بود دارد کَر می‌شود.

دومین‌باری که احساس کردم دو نفرم، وقتی بود که به حمام رفتم و دیدم دور وان حشرات در حال حرکت هستند. خیلی سریع و خوشحال و هدفمند حرکت می‌کردند. لبه‌ی وان خانه‌ی لندن و پاریس با حشرات احاطه شده بود. آن‌ها به تمام دنیاهایی که من در آن زندگی می‌کنم، راه پیدا کرده بودند.

همراهِ آکوردهای باشکوه بتهوون و موومان اولِ ناامیدکننده و غمگین قطعه‌ی پاتتیک.

یک ساعت بعد، دوستم ماری به دیدنم آمد. او استاد بازنشسته‌ی ریاضی و موسیقی بود و سه سال پیش برای زندگی به پاریس آمده بود. اولین‌بار همدیگر را در یک مهمانی بعد از کنسرت در کندی سنتر نیویورک دیدیم. آن زمان من بیست‌وهفت سال داشتم؛ همان سنی که بتهوون سونات شماره‌ی 8 خود را برای اولین‌بار منتشر کرد. موهای ماری حالا کوتاه و نقره‌ای بود. او لاغر، ریزاندام و باهوش بود. آخرین‌بار که او را در نیویورک دیدم، موهای فرِ مشکی داشت. گفت روزهای سختِ همه‌گیری را در محله‌ی سنت‌آندره گذرانده است. هر روز از رستوران لبنانی مقابل آپارتمانش نان می‌خریده. جمعه‌ها ماهی با سس فلفل قرمز درست می‌کرده. این‌ها و ساعت‌هایی که اجازه داشته برای ورزش از خانه خارج شود، کارهایی بوده که در دوران همه‌گیری انجام می‌داده است.  

 مشاهده آثار دبورا لوی     

0
نظرات کاربران
افزودن نظر
نظری وجود ندارد، اولین نظر را شما ثبت کنید
کالاهای مرتبط