میزانسن: ستارهها
«ستارهها» عنوان نمایشنامهای است نوشتهی سیمون فلگییر. این نمایشنامهنویس، زادهی سال ۱۹۸۸ در فرانسه، از همان آغاز جوانی در مدرسهی عالی فرم در تئاتر ملی اوررو_لوویه با دنیای تئاتر آشنا شد و در همین مقطع وارد مدرسهی سنگر شد و در همانجا سه اثر را نوشته به روی صحنه برد. در مقام یکی از بنیانگذاران کمپانی تولید نمایش K در سال ۲۰۰۹، وارد پاریس شد و اقدام به ساخت نمایشی به نام رؤیای یک شب تابستانی کرد که همین امر موجب آشناییاش با مترجمان قطعهی مذکور، آندره مارکوویچ و فرانسوا موروان، شد. برای اثر «حرکت کودکان» در ماه مه ۲۰۱۱، موفق به دریافت جایزهی انگیزشی دستیاری در آفرینش آثار نمایشی CNT شد و سپس در فستیوالِ نخستین گام در تئاتر خورشید اثر «شبستان دیوانگان» را به صحنه برد. او همزمان ساخت نمایش حماسی لانهی خاکستر را نیز شروع کرد، قطعهای که در سال ۲۰۱۹، به روی صحنه رفت. در سال ۲۰۱۷، مدیریت هنری کمپانی K را بر عهده گرفت و اولین نمایش خود به نام «بندانگشتی» را برای مخاطبان جوان به نمایش گذاشت. پروژهی آخر او نیز به نام «ستارهها» در ماه نوامبر سال ۲۰۲۰، در تئاتر ملی کولین به روی صحنه رفت.
نمایشنامهی «ستارهها» داستان شاعر جوانی به نام اِزراست. او با خانوادهاش در یک خانهی سیمانی سفیدی با سفالهای قرمز زندگی میکند. هر روز صبح داییاش، ژان، با گواش و زغال، صورتکهای چوبی درست میکند و رنگ میزند. روزی مادر ازرا میمیرد. خانواده مراسم تدفین را تدراک میبینند. دایی ژان تابوت را سر هم میکند، پدر گل میکارد و ازرا سخنرانی مراسم تدفین را مینویسد؛ اما در روز خاکسپاری، ازرا به دلیل اندوه عمیقی که احساس میکند، قدرت تکلمش را از دست میدهد و سکوت میکند. خود را در اتاقش حبس و سفر شاعرانهاش را آغاز میکند، درحالیکه زمان در آن سوی دیوار اتاق در حال گذر است.
سبک این اثر باروک است که در آن اصول حاکم بر تئاتر و دنیای ادبیات شاعرانه با هم درمیآمیزد و اثری تراژیک، ملودرام، حماسی و شاعرانه میآفریند. درواقع، هر آنچه در ساختار یک نمایشنامه تأثیرگذار به آن نیاز است در این نمایشنامه وجود دارد.
«ستارهها» پر از حس است که از زوایایی نو به فلسفهی زندگی و موضوع خوشبختی در بحبوحهی اندوه و رنج میپردازد که میتواند برای خواننده جذاب باشد.
این درامی منحصربهفرد است که در آن اعضای خانوادهای معاصر که در ماتم مرگ هستند، در کنار شخصیتهایی مثل دیونیزوس، اینگمار برگمن، کواگونتاتا پپو و آقای خدا قرار میگیرند. دلیل این پیوند نامنتظر، سفر خیالی فرزند شاعر خانواده است در میان تاریخ و زمان.

قسمتی از نمایشنامهی ستارهها:
دایی ژان: پییِر!
پییر: بله.
دایی ژان: میتونم یه سؤال دیگه ازت بپرسم؟
پییر: بله.
دایی ژان: الان تابستونه؟
پییر: بله.
دایی ژان: پس چرا آسمون بارونش بند نمیآد؟
پییر: نمیدونم ژان.
دایی ژان: جداً؟
پییر: این جوریه. توضیح نداره.
دایی ژان: قبلاً، وقتی میخواستن جواب این سؤال رو بدن چی میگفتن؟
پییر: قبلاً؟ منظورت چیه؟
دایی ژان: هیچی (مکث) الان چندوقته داره بارون میآد؟
پییر: سه روز و سه شب.
دایی ژان: سه، این جوریه؟
با انگشتان دست راستش عدد سه را نشان میدهد.
پییر: آره، سه، همین جوریه.
دایی ژان: تو دهکده رو نمیشناختی، قبل از اینکه بشناسیش؟ منظورم اینه که تو قبل از اینکه اون رو بشناسی و زوشا رو بشناسی، دهکده رو نمیشناختی.
پییر: نه.
دایی ژان: ولی من میشناسمش، از وقتی که میشناسمش، یعنی از وقتی که به دنیا اومدم، یعنی از اول. میتونم بهت بگم اولین باریه که این جوریه. حتا توی عکسها، حتا عکسهای قدیمی بابایی و مامانی همچین چیزی رو نشون ندادن... قشنگه. یه دریاچه. با سه تا خونهای که انگار جزیرههای کوچیک شناور روی این دریاچه هستن.
پییر: و با قطرههای بارون روی سطح آب، یه کم انگار مثل یه آینهی قر میمونه... نه؟
سکوت. ژان بادقت نگاه میکند.
دایی ژان: نه.
پییر: آهان.
دایی ژان: اهل کدوم کشوری، تو؟ اگه اهل اینجا نیستی، از یه کشور دیگه میآی. تا حالا بهش فکر نکرده بودم.
پییر: اهل جنوبم.
دایی ژان: پس اون خانم، سگ شما کلافهم میکنه.