میزانسن: مرده سوزی
«مردهسوزی» نمایشنامهای است نوشتهی فیلسوف، نمایشنامهنویس و منتقد فرانسوی و یکی از چهرههای برجستهی اگزیستانسیالیسم، بهویژه اگزیستانسیالیسم مسیحی یعنی گابریل مارسل (1889-1973).
علاقهی او به تئاتر به دوران کودکیاش برمیگردد. گابریل چهار ساله بود که مادرش درگذشت و او تحت آموزش خالهی مذهبی و پدر قرار گرفت. پدرش اغلب با صدایی بلند برای او نمایشنامه میخواند و او را به تئاترهای روز میبرد.
نمایشنامهی «مردهسوزی» به رابطهی پدر و مادر یک سرباز کشتهشدهی جنگ جهانی اول با عروسشان میپردازد و تنشهای عاطفی و جراحتهای احساسی که میراث جنگ است.
آثار نمایشی مارسل در زمان حیات او به اندازهی نمایشنامهنویسان همعصرش مورد توجه قرار نگرفتند، اما همواره موضوع اصلی نمایشنامههایش برگرفته از تجربهی زندگی خود او، خانواده، جامعه و جنگ است و مفاهیم اصلی اگزیستانسیالیسم دینی، همچون امید و ایمان.
آثار او همیشه تعارض آدمهای واقعی را نشان میدهد. بنابراین آثار نمایشی صرف نیستند بلکه بهدلیل قرابت با تجربههای انسانی و رویدادهای واقعی، بهنوعی نمایشنامههای پژوهشی به شمار میآیند. نمایشنامههای مارسل تحقیقات فلسفیاش را تکمیل میکند.
مارسل حساسیت قابلتوجهی نسبت به روابط انسانی داشت؛ شخصیتهای آثار او بهخوبی ترسیم شدهاند و واقعی بهنظر میرسند و گاهی احساس میکنیم آنها را میشناسیم یا با آنها در زندگیمان برخورد داشتهایم. نمایشنامههای مارسل عمق روانی دارند و تعارضهای بین افراد را نشان میدهند. مارسلِ نمایشنامهنویس کشمکشها را پیشبینی و شدت آنها را مشاهده میکند و سپس منتظر میماند تا ببیند چگونه ادامه مییابند. خودش میگوید که معمولاً شخصیتها آنچه را میخواهند خودشان به او دیکته میکنند. پایانبندیهای نامنتظرهی او همواره سؤالاتی را مطرح میکنند. پس از پایین آمدن پرده سؤالات به قوت خود باقی میمانند و مخاطبان را به تأمل در موضوعاتی وامیدارند که نهتنها به شخصیتها، بلکه به زندگی خود مخاطبان مربوط میشوند.
از آثار فلسفی مهم مارسل میتوان به «بودن و داشتن»، «فلسفهی وجود و انسان مسئلهدار» اشاره کرد. همچنین «مرد خدا»، «آریادنه»، «قلب دیگران» و «فانوس» از جمله آثار نمایشی اوست.

قسمتی از نمایشنامهی مردهسوزی نوشتهی گابریل مارسل:
میری دارد چیزی مینویسد. هر از چندی به دفترچهای که روبهرویش است نگاهی میاندازد. درِ سمت چپ که باز میشود با حالتی عصبی از جا میپرد، اما با دیدن اکتاو خیالش راحت میشود.
میری: (با ملایمت.) من این چهار تا نامه رو برای شما نوشتم. میشه بخونین؟ املای من خیلی بده...
اکتاو: (که چیزی نشنیده.) هان؟ چی گفتی؟
میری: گفتم میخوام این چهار تا نامه رو بخونین.
اکتاو: اوه، نگران نباش، مطمئنم هیچ ایرادی ندارن.
میری: همونطور که گفتین به پایگاه «دور» نامه نوشتم.
اکتاو: خوبه.
میری: فقط میدونم غرق این قضیهی دوپن شدم. باید دوتا گاستون دوپن در گروهان هشتم بوده باشه، اسم یکی از اونها در سوابق پایگاه ثبت نشد. ممکنه مستقیماً از اون پایگاه اعزام نشده باشه.
اکتاو: میری، تو معرکهای. میدونی کلی فرق داره وقتی که تو نامهها رو برام مینویسی...
میری: اوه، کاری نیست واقعاً. خودم این کارو دوست دارم.
اکتاو: وقتی زیاد مینویسم اینجام درد میگیره (به ساعدش اشاره میکند.) روماتیسم، به گمونم... یا کهولت.
میری: (با حواسپرتی.) باید سخت باشه.
اکتاو (به او نگاه میکند.) تو مراقب خودت نیستی، میری.
میری: اوه، من خوبم.
اکتاو: اما چشمهات گود افتاده.
میری: این روزها خوب نمیخوابم.
اکتاو: فکرشو میکردم. دیشب فهمیدم که تا دیروقت اینجا میپلکیدی. ببین عزیزم، اصلاً دیگه نگران نامهها نباش.
میری: ولی من ممنونم که کاری هست بکنم. وقتی آدم نمیتونه بخوابه...
اکتاو: بله، بله، میدونم... اما نمیتونی تمام شب کار کنی بچه جون. اگه زنم بفهمه...
میری: اوه، نباید به مادرشوهرم چیزی بگین... بهتره این کاغذها رو بذاریم کنار. هر آن ممکنه سروکلهش پیدا بشه.
اکتاو: فکر کردم دیگه قراره مادر صداش کنی.
میری: نه وقتی که دربارهش حرف میزنم.
اکتاو: نگرانت میکنه؟
میری: چی؟
اکتاو: اینکه چیزی رو ازش پنهون کنی.
میری: دوست ندارم چیزی ازش پنهون کنم. همهی اینها به کنار، چرا نباید به شما کمک کنم؟ طبیعیه. اما اگه این موضوعو بفهمه ناراحت میشه.
اکتاو: فکر میکنی از دستت عصبانی میشه؟
میری: (پرشور.) نه، نه. چیز زیاد مهمی نیست... در ضمن، من آزادم هر کاری دلم بخواد بکنم.
اکتاو: البته که آزادی.
میری: فقط برای راحتی اونه. به اندازهی کافی ناراحت هست.
اکتاو: اون تو این قضیه تنها نیست.
میری: میدونم، هیچکس مثل اون نمیتونه اینجور زجر بکشه. انگار استعداد خاصی داره.
اکتاو: فکر نمیکنی بیشتر یهجور عدم خویشتنداری باشه؟ (میری با ناراحتی جابهجا میشود.) منظورم اینه که آلین به نشون دادن ناراحتیش اکتفا نمیکنه. جوری تابش میده که انگار میخواد یکی رو باش له کنه.
میری: ناراحت میشم وقتی اینجوری صحبت میکنین.
اکتاو: چرا ناراحت میشی؟
میری: هرچی علیه اون بگین، انگار علیه من گفتین.
اکتاو: اما دختر عزیزم...
میری: گمونم ایون در مورد چیزهایی که گفتین باهاتون موافق باشه.
اکتاو: (با لحنی متفاوت.) ایون... آه، این یه موضوع دیگهست... اما میدونی، میری، زن من قدیمها کاملاً متفاوت بود... قبل از جنگ ما هرگز... به نظر میآد با این مصیبت گیج شده. انگار مسمومش کرده باشن...
میری: (با تلخی) غم و غصه مریضی که نیست... شما هم مثل ایون هستین؟ حس میکنین حال و هوای خونه خیلی افسردهست؟ (اکتاو با ناراحتی جابهجا میشود.) ما، اونقدر که باید، زودتر همهچی رو به حالت اولش برنگردوندیم، نه؟ عجله دارین زود به حالت عادی برگردین؟
اکتاو: (با مهربانی.) این واقعاً حرف خودت نیست عزیزم.
میری: (به جوش و خروش میافتد.) بههرحال، من از ته قلبم به سوگواری اون احترام میذارم. با اینکه ممکنه تلخ به نظر برسه، هیچ چیز دیگهای به این خوبی نیست. هر چیز دیگهای بیارزشه... (هر لحظه ممکن است اشکش سرازیر بشود.)