معرفی کتاب: هیچچیز برای از دست دادن
رمان «هیچ چیز برای از دست دادن» نوشتهی روبرتو مونتانا در نگاه نخست عنوانی ساده و آشنا دارد؛ عبارتی که در زندگی روزمره بارها شنیده میشود: «وقتی چیزی برای ازدستدادن نمانده، آدم آزاد میشود.» اما مونتانا از همین جملهی کلیشهای یک جهان ادبی میسازد؛ جهانی که در آن فقدان، شکست، بیپناهی و گسست از گذشته نهتنها نقطهی پایان نیست، بلکه بهانهای برای آغاز نوعی جستوجوی تازه است. این رمان، با نثری تراشخورده، شخصیتهایی زخمخورده و فضاسازیای که میان واقعیت و کابوس رفتوآمد میکند، روایتی از انسانی ارائه میدهد که با فروپاشی زندگیاش روبهرو شده اما برخلاف انتظار نه انگیزهای برای انتقام دارد و نه میلی برای تسلیم. او فقط میخواهد بفهمد چگونه میتوان پس از سقوط، چیزی شبیه زندگی را دوباره از نو ساخت.
رمان با لحن سرد اما پرکشش راوی آغاز میشود؛ مردی در حدود چهل سالگی که در یک روز زمستانی، پس از اخراج از کار، ترک شدن توسط همسر و دور شدن از تنها فرزندش، وارد خیابانی خلوت میشود و جملهی آغازین را میگوید: «من امروز به نقطهای رسیدم که چیزی برای از دست دادن ندارم.» اما مونتانا اجازه نمیدهد این جمله به شعار یا ژست تبدیل شود. در ادامهی داستان، تکتک سطرها برای اثبات این نکته است که «هیچچیز برای از دست دادن نداشتن» یک موقعیت روانشناختی پیچیده است، نه یک عبارت انگیزشی. این وضعیت بین رهایی و سقوط در نوسان است و گاهی میتواند آدم را آزاد کند و گاهی او را به ورطهی بیعملی یا حتی نابودی بکشاند.
یکی از بارزترین ویژگیهای این رمان، فضاسازی آن است. مونتانا شهری را روایت میکند که نام ندارد، اما نشانههای فراوانی از شهری اروپایی، خاکستری، بارانی و گرفتار زوال صنعتی در آن دیده میشود. این شهر تقریباً خود یک شخصیت مستقل است؛ شهری که بناهای بتنی، پلهای فرسوده و کارخانههای تعطیلشدهاش، انعکاسی از وضعیت روحی شخصیت اصلی است. مونتانا با دقتی سینمایی تمام صداها، بادها، نورهای مهآلود و حتی بوی رطوبت را به متن منتقل میکند و به همین دلیل، خواننده قدمبهقدم در کنار راوی به خیابانهایی میرود که بیشتر شبیه خاطرهاند تا مکان واقعی.
این فضا ترکیبی از فقر، بیکاری، فراموشی و تلاش روزمرهی شهروندان برای بقاست. مونتانا در این بخشها توانایی خود را در خلق واقعگرایی اجتماعی نشان میدهد؛ اما برخلاف برخی رمانهای رئالیستی، هیچوقت در دام شرححالنویسی یا گزارشگری نمیافتد. او با استفاده از جزئیات مینیمالیستی، فضای داستان را هم واقعی و هم کابوسوار نگه میدارد. این دوگانگی، یکی از نقاط قوت رمان است: جهان داستان هم شبیه جهان ماست و هم یک قدم از واقعیت فاصله دارد؛ فاصلهای که امکان تأمل و نمادپردازی را فراهم میکند.
راوی داستان یک «ضدقهرمان» کامل است. شغلی از دست داده، زندگی زناشوییاش شکست خورده، رابطهاش با پسر نوجوانش به بنبست رسیده و اعتمادبهنفسش تقریباً نابود شده است؛ اما در نقطهای که بسیاری از نویسندگان، شخصیت را به سمت افراط در خودویرانگری یا تلاش اغراقشده برای بازسازی پیش میبرند، مونتانا با هوشمندی راهی میانه را انتخاب میکند. راوی به جای فریاد زدن یا فرو رفتن در ظلمت مطلق، بیشتر به مشاهده میپردازد؛ به دیدن لحظههایی که در زندگی روزمره دستکم گرفته میشوند: نگاه پیرمردی در ایستگاه، جملهای از یک رهگذر، بوی غذای خیابانی، ساعتهایی در کافهی کوچک مهاجران. او بهتدریج از دل همین جزئیات آرام، نوعی فهم تازه از هستی میسازد.
این شخصیت بهشدت انسانی است، نه اسطورهای و نه قربانی مطلق. او گاهی اشتباه میکند، گاهی فرار میکند، گاهی میماند و مقاومت میکند. خواننده نهتنها او را باور میکند، بلکه گویی جای او قدم میزند، احساس میکند و با او میآموزد که چطور میتوان در جهان مدرن با شکست همزیستی کرد.
مونتانا رمان خود را در قالب روایتی خطی اما با لایههای متعدد طراحی کرده است. داستان از یک نقطهی سقوط آغاز میشود و کمکم به سمت نوعی روشنگری شخصی حرکت میکند؛ اما این روشنگری از جنس موفقیتگرایی معمول نیست؛ نه پیروزی بزرگ در کار، نه بازگشت معجزهوار همسر، نه تحول اخلاقی ناگهانی. تحولی که مونتانا تصویر میکند، جزئی، انسانی و باورپذیر است: توانایی نگاه دوباره به زندگی، نه از منظر گذشتهی ازدسترفته، بلکه از زاویهی اکنونی که باید ساخته شود.
روایت با ریتمی آرام اما پیوسته جلو میرود. فصلها کوتاه هستند، اما در پایان هر فصل، خواننده احساس میکند بخشی از پازل شخصیت روشنتر شده است. این شیوهی روایت، یادآور برخی آثار ادبیات اگزیستانسیالیستی است؛ آثاری که در آن شخصیتها از طریق تجربهها و مشاهدههای روزمره به درک عمیقتری از خود و جهان دست مییابند.
قسمتی از رمان هیچچیز برای از دست دادن:
موج به نروو نزدیک شد و بازوهای او را گرفت: «گوش کن نروو، باید یه چیزی رو بهت بگم.»
نروو با حرکتی تند، خودش را از میان بازوان موج بیرون کشید و گفت: «به من دست نزن احمق. به من دست نزن وگرنه یه مشت میخوری.»
موج او را رها کرد و یک قدم به عقب رفت: «قسم میخورم که بهت دروغ نمیگم مرد. من باید دخترم رو برای درمان به ایالات متحده ببرم. تنها جایی که میتونن بیماری اون رو درمان کنن اونجاس. حق با توئه. من یه بازندهام. من هیچی ندارم، اما میدونی چیه؟ فلور، دخترم، تنها دارایی من در تمام زندگیمه و برای اون هر کاری میکنم. برام هم مهم نیست حتی اگه به زندان بیفتم.»
نروو به طرف او برگشت و مستقیم در صورتش فریاد زد: «حالا میخوای چی کار کنم؟ برات دست بزنم؟ حالا داری نقش قربانی بازی میکنی؟ احتیاج به پول داری؟ سرقت مسلحانه بکن، برو بانک یا جواهرفروشی یا هر جای دیگهای رو که میخوای سرقت کن، برام مهم نیست احمق، اما تنها برو. چرا ما روقاتی این ماجرا کردی؟»