معرفی کتاب: میعاد در سپیدهدم
رمان «میعاد در سپیدهدم» یکی از درخشانترین و تأثیرگذارترین آثار رومن گاری، نویسنده، دیپلمات و خلبان فرانسوی است. اثری که در مرز میان زندگینامه و رمان حرکت میکند، اما درنهایت به روایتی شاعرانه و دردناک از رابطهی میان مادر و پسر تبدیل میشود. این کتاب، نهتنها شرح دوران کودکی و رشد نویسنده است، بلکه تصویر آمیختهای از آرزو، فداکاری، طنز و تراژدی انسانی را نیز ارائه میدهد. گاری با مهارتی بیمانند از عشق مادرش میگوید؛ عشقی که او را به قهرمان بدل کرد و درعینحال، تمام عمرش را در اسارت آرزوهای آن مادر نگه داشت.
رمان از همان سطرهای نخست با لحنی عمیقاً شخصی آغاز میشود. گاری، در حال بازنگری بر زندگی خود، از قولی حرف میزند که در سپیدهدم زندگیاش به او داده شده بود: قول عشق، افتخار و سرنوشت بزرگ. این وعده از زبان مادرش نینا کاتزوف ـ زنی یهودی و مهاجر روس ـ به او داده شد. مادری که همهچیزش را فدای پسرش کرد تا او را به «فرزند فرانسه» تبدیل کند.
نینا، زنی پرشور، مصمم و رؤیاپرداز است. پس از مهاجرت از روسیه به لهستان و سپس از لهستان به فرانسه، تنها هدفش تربیت پسری است که روزی درخشانترین قهرمان فرانسه شود؛ دیپلماتی بزرگ، نویسندهای مشهور، و نمادی از افتخار ملی. او برای تحقق این هدف از هیچ تلاشی فروگذار نمیکند، حتی اگر فقر، غربت و خستگی جسمش را در هم شکند.
در بخشی از کتاب، گاری با طنزی تلخ میگوید: «مادرم مطمئن بود روزی من سفیر فرانسه خواهم شد. او هرگز شک نکرد، حتی زمانیکه من فقط پسربچهای نحیف با کفشهای سوراخ بودم. او ایمان داشت که تاریخ نمیتواند دربرابر عشقش مقاومت کند.»
دوران کودکی رومن گاری در فقر مطلق سپری میشود. او و مادرش در شهر ویلنو، در لهستان زندگی میکنند؛ جایی که نینا آرایشگاهی کوچک دارد و با سختی معاش را میگذراند. با وجود شرایط اقتصادی اسفبار، نینا، جهان فرزندش را با آرزو و شکوه پر میکند. او به رومن میآموزد که بزرگ فکر کند، که خود را شایستهی قهرمانی بداند و هیچگاه به زندگی عادی رضایت ندهد.
رومن گاری
در نگاه گاری، دوران کودکیاش آمیزهای از فقر و شکوه است. او کفشهای پاره دارد، اما در تخیلش، قهرمان ارتش فرانسه است. مادرش برای او لباسهای دستدوز با دکمههای براق میسازد تا چهرهای از آینده باشد. همین ترکیب عشق مادر و خیالپردازی، نیرویی میسازد که بعدها گاری را از سرباز گمنام به نویسنده و دیپلماتی برجسته تبدیل میکند.
در نوجوانی، نینا تصمیم میگیرد که به فرانسه مهاجرت کنند. او باور دارد که فرانسه کشور فرهنگ، آزادی و افتخار است؛ سرزمینی که پسرش در آن به آنچه لایقش است خواهد رسید. آنها با هزار زحمت به نیس میرسند. نینا با دوختودوز و کارهای جزئی زندگی میکند و تمام درآمدش را صرف تحصیل پسرش میکند.
یکی از ویژگیهای درخشان رمان «میعاد در سپیدهدم»، لحن طنزآمیز و شوخطبع گاری است. هرچند کتاب پر از رنج و سختی است، اما نویسنده از خود و مادرش با چنان شوخطبعی و نیشخندی حرف میزند که خواننده در میان خنده و اشک گرفتار میشود. او از مادری سخن میگوید که برای پسرش دروغهایی باشکوه میساخت تا ایمان او به سرنوشتش از بین نرود.
با آغاز جنگ جهانی دوم، رومن گاری به نیروی هوایی فرانسه میپیوندد و بهعنوان خلبان در نبردها شرکت میکند. این دوران، نقطهی اوج تحقق وعدهی مادرانه است. او در آسمان میجنگد، درحالیکه تصویر مادرش را در ذهن دارد؛ زنی که همیشه میگفت پسرش روزی قهرمان فرانسه خواهد شد.
صحنههای مربوط به جنگ در کتاب، از صمیمیترین و دردناکترین بخشهای آن است. گاری در میان گلولهها و آتش، با خود میاندیشد که آیا واقعاً قهرمان شده است یا فقط دارد رؤیای مادرش را بازی میکند. او در نامههایی که برای مادرش مینویسد، از پیروزیها و افتخاراتش میگوید، اما در درونش پر از تردید است.
وقتی خبر مرگ مادرش به او میرسد، درمییابد که نینا سالها پیش از آن مرده بوده، اما دوستانش طبق وصیت او، خبر را پنهان کرده بودند تا پسرش همچنان احساس کند مادرش منتظر اوست. این لحظه از رمان، از عاطفیترین بخشهای ادبیات فرانسه است. گاری مینویسد: «درست در همان لحظه که فکر میکردم دارم به سوی او بازمیگردم، فهمیدم که او دیگر نیست. و ناگهان جهان بیصدا شد، مثل پرندهای که بالهایش را در میان باد جا میگذارد.»
سبک نگارش گاری در این رمان، تلفیقی از طنز فرانسوی، شعر شرقی و نثر خودزندگینامهای است. او گاه بهطرزی شاعرانه از خاطرات کودکی میگوید و گاه با نیشخندی تلخ واقعیتهای مهاجرت و فقر را روایت میکند. در سراسر کتاب، نوعی موسیقی درونی وجود دارد؛ ریتمی میان خنده و اشک، و میان امید و ناامیدی.
قسمتی از کتاب میعاد در سپیدهدم:
اغلب با تمام وجود کوشیدهام چون و چرای شورِ عاشقانهی پیرزنی روسی را نسبت به کشورم دریابم، اما هیچگاه موفق به یافتن پاسخ قانعکنندهای نشدهام. شکی نیست که مادرم عمیقاً تحت تأثیر افکار، معیارهای ارزش و عقاید جاری جامعهی بورژوایی حوالیِ سالهای 1900 فرانسه قرار داشت؛ یعنی هنگامیکه آن را در اوج خلاقیت و آفرینش میدانستند. شاید هم منشأ دلبستگیاش به خاطراتی نهانی برمیگشت که در ایامِ جوانی طی دو دیدار از پاریس داشته و من که در تمام عمر دلبستگیِ فراوانی به سوئد داشتهام باید آخرین کسی باشم که از این امر تعجب میکند. پیوسته تمایل داشتهام که در ورای عللِ اصیل و باشکوه انگیزهای خصوصی و ناچیز را ببینم، در قلبِ سمفونیهای بیقرار و پُر آشوب، صدای نرم و لطیف فلوتی را تشخیص دهم که ناگهان لالهی گوشی را مینمایاند. اما سادهترین و محتملترین توضیح آن است که مادرم فرانسه را بدونِ هیچ دلیل خاصی دوست داشت، همانطور که دربارهی هر عشقِ حقیقی مصداق دارد. اگر این نظر درست باشد، تصورِ نقشی که نوارِ طلاییِ ستوان دومیِ نیروی هوایی فرانسه در ذهنیاتش بازی میکرد، آسانتر خواهد بود. نواری که به نظرش در آیندهای نه چندان دور میبایست آستینهایم را زینت بدهد. فعالانه خود را وقفِ این هدف کردم.
در گرفتنِ لیسانسِ حقوق با مشکلات فراوانی روبهرو بودم. اما بالاترین هدفم پذیرفته شدن در آموزشگاهِ نیروی هوایی بود.