معرفی کتاب: شیوهی تفکر
«شیوهی تفکر» کتابی است نوشتهی کارول اس. دوک که نشر گاه آن را به چاپ رسانده است. این کتاب، اثری است که در مرز میان روانشناسی علمی و کاربرد روزمره حرکت میکند و تأثیر عمیقی بر آموزش، رهبری، ورزش، روابط انسانی و حتی تربیت کودکان گذاشته است. دوک در این کتاب، مفهوم ساده اما قدرتمندی را معرفی میکند که میتواند مسیر رشد هر انسان را متحول کند: «ذهنیت رشد» در مقابل «ذهنیت ثابت». این دو نوع، نگرش به تواناییهای انسانی، تعیینکنندهی نحوهی برخورد ما با شکست، چالش، یادگیری و موفقیتاند.
دوک در طی چند دهه پژوهش در دانشگاههای استنفورد و کلمبیا، نشان میدهد که آنچه ما دربارهی استعداد، هوش و تواناییهای خود باور داریم، تأثیر مستقیم و شگفتانگیزی بر عملکرد ما دارد. به عبارت دیگر، موفقیت تنها به هوش یا استعداد ذاتی بستگی ندارد، بلکه به باوری که دربارهی امکان رشد و تغییر خود داریم مربوط است.
هستهی مرکزی کتاب بر تمایز میان دو طرز فکر استوار است:
1ـ ذهنیت ثابت: در این نگرش، افراد باور دارند که استعداد، هوش یا تواناییهایشان ویژگیهای ثابت و ذاتیاند. کسی که ذهنیت ثابت دارد، معمولاً از چالشها پرهیز میکند، از شکست میترسد و تلاش را بیارزش میداند؛ چون تصور میکند «یا من توانایی دارم یا ندارم». چنین فردی اگر در کاری شکست بخورد، آن را نشانهی بیکفایتی خود میداند و نه فرصتی برای رشد.
2ـ ذهنیت رشد: در مقابل، ذهنیت رشد بر این باور استوار است که تواناییها قابل پرورشاند. فردی که چنین ذهنیتی دارد، شکست را بخشی از فرآیند یادگیری میداند، از چالش استقبال میکند و تلاش را مسیری طبیعی برای پیشرفت میبیند. او معتقد است که با تمرین، پشتکار و یادگیری مداوم میتوان تقریباً در هر زمینهای پیشرفت کرد.
دوک نشان میدهد که این دو ذهنیت نهتنها در مدرسه، بلکه در محیطهای کاری، ورزش، روابط عاشقانه و حتی تربیت فرزندان حضور دارند. تفاوت میان آنها اغلب سرنوشت افراد را تعیین میکند.
کارول اس. دوک
یکی از فصلهای مهم کتاب به این پرسش میپردازد که این ذهنیتها از کجا میآیند؟ دوک توضیح میدهد که بخش زیادی از طرز فکر ما دربارهی تواناییها در کودکی و از طریق بازخورد والدین، معلمان و جامعه شکل میگیرد؛ برای مثال، اگر کودکی بهخاطر هوشش ستایش شود (تو خیلی باهوشی!) احتمال بیشتری دارد که ذهنیت ثابتی پیدا کند، اما اگر بهخاطر تلاش و پشتکارش تحسین شود (خیلی خوب تلاش کردی!) ذهنیت رشدی در او تقویت میشود.
این تفاوت ظریف در نوع تشویق، در آینده تأثیر عظیمی دارد. کودکی با ذهنیت ثابت از ترس شکست، از امتحان کردن چیزهای جدید اجتناب میکند. در مقابل، کودکی با ذهنیت رشد، شکست را موقتی و مفید میبیند و انگیزهاش برای یادگیری بیشتر میشود.
دوک هشدار میدهد که نظامهای آموزشی و والدینی که بر برچسبزنی (باهوش، نابغه، ضعیف) تکیه دارند، ناخواسته مانع رشد واقعی میشوند. او پیشنهاد میکند که تمرکز از نتیجه به فرآیند یادگیری منتقل شود. به بیان دیگر، باید کودکان را برای تلاش، استقامت و کنجکاویشان تحسین کرد، نه برای نمره یا استعداد ذاتی.
دوک بخش قابلتوجهی از کتاب را به بررسی نقش ذهنیت در محیط کار و سازمانها اختصاص داده است. او نشان میدهد که رهبران بزرگ معمولاً دارای ذهنیت رشدند. این رهبران شکست را فرصتی برای یادگیری میدانند، از بازخورد استقبال میکنند و فرهنگی در سازمان خود ایجاد میکنند که در آن، اشتباهات به جای پنهان شدن، بهعنوان منبع رشد جمعی دیده میشوند.
در مقابل، رهبران با ذهنیت ثابت معمولاً سازمانهایی میسازند که ترس، رقابت ناسالم و خودسانسوری در آن رایج است. آنها از اشتباه میترسند و کارمندانشان را به جای رشد، به تقلید و محافظهکاری تشویق میکنند.
دوک مثالهای متعددی از دنیای تجارت میآورد: از استیو جابز و شرکت اپل تا ساتیا نادلا در مایکروسافت. او بهویژه تحول مایکروسافت را نمونهی درخشان ذهنیت رشد سازمانی میداند؛ جایی که نادلا پس از سالها رکود، با ترویج فرهنگ یادگیری و همدلی، این غول فناوری را احیا کرد.
دوک در بخش پایانی کتاب، به نقد فرهنگ مدرن موفقیت میپردازد؛ فرهنگی که اغلب استعداد را بالاتر از پشتکار مینشاند. او معتقد است که ستایش افراطی از نبوغ، فرهنگ شکستگریزی را در جامعه رواج داده است. به همین دلیل است که بسیاری از افراد از آزمودن چیزهای جدید یا بیان ایدههای خام میترسند، چون نمیخواهند احمق به نظر برسند.
دوک یادآوری میکند که بزرگترین نوآوریها، از علم گرفته تا هنر، از ذهنهایی آمدهاند که جرأت اشتباه کردن داشتند. ذهنیت رشد، این شجاعت را باز میگرداند.
شیوه ی تفکر (تغییر شیوه ی تفکر برای دستیابی به توانایی های بالقوه)
گاهقسمتی از کتاب شیوهی تفکر:
حتی با وجود این باورِ رایج که هوش به همراه انسان متولد میشود و ساخته شدنی نیست، اگر واقعاً به این موضوع توجه کنیم، خواهیم دید که تصور اینکه انسانها بتوانند تواناییهای هوشی خود را رشد دهند چندان دشوار نیست. هوش موضوعی چندوجهی است. شما میتوانید مهارتهای کلامی، مهارتهای علمی ـ ریاضی یا مهارت تفکر منطقی و غیره را رشد دهید؛ اما وقتی که صحبت از مهارتهای هنری میشود، آن مهارتها بیشتر شبیه موهبتهای خدادادی به نظر میآیند؛ بهعنوان مثال، اینطور به نظر میرسد که برخی از مردم بهطور طبیعی و ذاتی خوب یا بد نقاشی میکشند.
حتی من هم به این موضوع اعتقاد داشتم. درحالیکه بعضی از دوستانم بیهیچ تلاش یا آموزشی خوب نقاشی میکشیدند، توانایی نقاشی من در اوایل مدرسهی ابتدایی متوقف شده بود. با آنکه تلاش میکردم؛ اما تلاشم مبتدی و ناامیدکننده بود. من در جنبههای دیگر هنرمند بودم. میتوانم طراحی کنم، با رنگها ارتباط خوبی برقرار میکنم، حس لطیفی برای نوشتن دارم. علاوهبرآن، ارتباط خوبی بین دستها و چشمهایم وجود دارد.
پس چرا نمیتوانستم نقاشی بکشم؟ حتماً استعدادش را ندارم.