معرفی کتاب: روح ناآرام
کتاب «روح ناآرام» نوشتهی آدام هاکس چایلد اثری مستند، تحلیلی و درعینحال روایی است که به یکی از حساسترین و مناقشهبرانگیزترین پرسشهای تاریخ معاصر روسیه میپردازد: استالین امروز چگونه در حافظهی جمعی روسها زندگی میکند؟ این کتاب نه صرفاً زندگینامهای از ژوزف استالین است و نه تاریخنگاری کلاسیک دوران شوروی، بلکه کاوشی عمیق در یادآوری و فراموشی، در حافظهای زخمی و ناآرام که هنوز با شبح دیکتاتوری خونین قرن بیستم دستوپنجه نرم میکند، است.
هاکس چایلد روزنامهنگار و نویسندهی شناختهشدهی امریکایی، با نگاهی انسانشناسانه و اخلاقمحور، به روسیهی پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سفر میکند تا ببیند مردم این کشور چگونه با گذشتهی استالینی خود مواجه شدهاند. عنوان کتاب، «روح ناآرام»، استعارهای دقیق از حضوری است که هرگز بهطورکامل از میان نرفته است: استالین نه بهعنوان یک فرد، بلکه بهمثابه خاطرهای جمعی، کابوسی تاریخی و درعینحال، برای برخی نماد اقتدار و عظمت ملی است.
کتاب از دل روایتهای شخصی، مصاحبهها، بازدید از آرشیوها، اردوگاههای کار اجباری سابق (گولاکها)، گورهای جمعی و گفتوگو با بازماندگان قربانیان و حتی هواداران استالین شکل میگیرد. هاکس چایلد نشان میدهد که روسیهی معاصر درگیر نوعی شکاف عمیق حافظهای است: ازیکسو میلیونها قربانی سرکوب، اعدام، تبعید و گرسنگیهای برنامهریزیشده و ازسویدیگر نسلی که استالین را بهعنوان رهبری مقتدر میستاید که کشور را صنعتی کرد و در جنگ جهانی دوم به پیروزی رساند.
یکی از محورهای اصلی کتاب، بررسی نقش سازمان یادبود است؛ نهادی غیردولتی که برای مستندسازی جنایات دوران استالین، حفظ نام قربانیان و جلوگیری از تحریف تاریخ تلاش میکند. هاکس چایلد با اعضای این سازمان همراه میشود، در بایگانیها جستوجو میکند و به داستانهایی گوش میدهد که اغلب سالها سرکوب شدهاند. از خلال این روایتها، خواننده درمییابد که مبارزه برای حقیقت تاریخی در روسیه نهتنها دشوار، بلکه خطرناک است.
در مقابل، نویسنده به جریان فزایندهی نوستالژی استالینی نیز توجه میکند؛ جریانی که بهویژه در دورهی پوتین قدرت گرفته است. در این نگاه، استالین، بهعنوان نماد نظم، قدرت دولتی و شکوه ازدسترفته بازسازی میشود و جنایات او یا انکار میشوند یا ضرورتهای تاریخی قلمداد میگردند. هاکس چایلد بادقت نشان میدهد که چگونه دولت، نظام آموزشی و رسانهها در شکل دادن به این روایت گزینشی نقش دارند.
یکی از نقاط قوت کتاب، پرهیز نویسنده از داوریهای سادهانگارانه است. او نه با نگاه استعمارگرانهی غربی به روسها مینگرد و نه میکوشد حقیقتی تکبعدی را تحمیل کند. در عوض، پیچیدگی روانی و اجتماعی جامعهای را ترسیم میکند که دههها زیر سایهی ترس زیسته و اکنون میان میل به فراموشی و نیاز به حقیقت گرفتار شده است. این کتاب بیش از آنکه دربارهی استالین باشد، دربارهی انسانهایی است که ناچارند با میراث او زندگی کنند.
هاکس چایلد همچنین به مسئلهی «عدالت انتقالی» میپردازد: چرا برخلاف آلمان پس از نازیسم، در روسیه محاکمهای فراگیر، اعترافی رسمی یا روندی ملی برای مواجهه با جنایات گذشته شکل نگرفت؟ پاسخ او تلخ اما روشنگر است: بدون مواجههی صادقانه با گذشته، شبح آن همچنان در حال بازگشت است. استالین نمرده، زیرا هرگز بهطور واقعی دفن نشده است.
نثر کتاب روان، روایی و درعینحال مستند است. نویسنده میان تاریخ، سفرنامه، گزارش ژورنالیستی و تأمل اخلاقی تعادلی هوشمندانه برقرار میکند. همین ویژگی باعث میشود روح ناآرام نهفقط برای علاقهمندان تاریخ شوروی، بلکه برای خوانندگانی که به موضوع حافظهی جمعی، سیاست فراموشی و رابطهی قدرت با روایت تاریخی علاقه دارند، اثری خواندنی و تأثیرگذار باشد.
درنهایت، این کتاب هشداری فراتر از مرزهای روسیه است. هاکس چایلد نشان میدهد که هیچ جامعهای از وسوسهی تطهیر گذشتهی خشونتبار خود مصون نیست. اگر حقیقت گفته نشود، اگر قربانیان نام برده نشوند و اگر جنایات به افتخار ملی بدل شود، تاریخ نهتنها تکرار میشود، بلکه به روحی ناآرام بدل میگردد که آرامش آینده را نیز میرباید. کتاب «روح ناآرام» یادآور این حقیقت است که خاطره، اگر سرکوب شود، دیر یا زود با قدرتی ویرانگر بازمیگردد.
قسمتی از کتاب روح ناآرام نوشتهی آدام هاکس چایلد:
صبح روز بعد، دو زن از جلوی هتل ما را سوار وَن کردند. برای اثبات اینکه ما مهمانان ویژه هستیم، پنجرههای ون پرده داشتند. تعداد گروه برای تور مطلوب ما به مراکز اردوگاه کار قدیمی، یکشبه تا 9 نفر افزایش یافت: من؛ همسرم، آرلی؛ پسر چهارده سالهمان، گابریل؛ لودمیلا نیکولایونا، معلم انگلیسی؛ پسر نوجوان لودمیلا؛ مارینا نیکلایونا از آژانس تور؛ دختر هفت سالهی مارینا با بهترین لباس یکشنبه و روبان بزرگ سفیدی روی موهایش؛ رانندهی ون و بالاخره مردی قدبلند با اخمی جدی که خود را نیکلای فیودورویچ معرفی کرد.
نیکلای فیودورویچ ـ که انتظار حضورش را نداشتیم ـ کلاه شاپویی سیاه و پالتوی نظامی به تن داشت. بهندرت هر کدام از اینها را از تنش درآورد، هرچند که روز گرمی بود ـ مارینا توضیح داد که نیکلای «کارشناس اردوگاهها» بود، یک معلمِ تاریخ بازنشسته.
ما اولین خارجیهایی بودیم که به این تور میرفتیم و نیکلای فیودوروویچ برای راهنمایی صحیح ما، دفتر یادداشت قطوری را روی پایش گذاشته بود. در صفحات سمت چپ، بریدههای روزنامهها را چسبانده بود؛ در صفحات سمت راست، یادداشتهای دستنویس خودش قرار داشت که اکثر روز، با لحنی غرشمانند و حزنانگیز آنها را برایمان باز میخواند. اغلب شنیده بودم در روزهای قبل از گلاسنوست، راهنماهای رسمیِ شوروی، دستاوردهای قهرمانانهی شهرشان را در تولید ابزارهای ماشینی و موتورهای کامیون از بر میخواندند.