معرفی کتاب: رهبری (مطالعه شش استراتژی جهانی)
«رهبری (مطالعهی شش استراتژی جهانی)» کتابی است نوشتهی هنری کیسینجر که انتشارات فرهنگ معاصر آن را به چاپ رسانده است. رهبران بهطور مستمر و اجتنابناپذیری با موانع و محدودیتهای بیشمار و بالقوه بازدارنده روبهرو هستند. آنها در فضایی سرشار از کاستیها و نارساییها کار میکنند؛ زیرا همهی جوامع کم یا بیش با حدومرز ظرفیتها و دستیافتنیهایی مواجه هستند که تابعی از ویژگیهای جمعیتی و اقتصادی آنهاست. رهبران با محدودیتهای دستوپاگیر زمانی نیز درگیر هستند، چرا که هر دوره و هر ساختار فرهنگی، طبیعتاً ارزشها، عادتها، و رفتار مختص خود را بازتاب میدهد و معرف برآمد مطلوبی برای آنهاست. افزون بر همهی اینها، رهبران در صحنههای بهشدت رقابتی عمل میکنند که بازیگران دیگری نیز در آنها حضور دارند ـ ازجمله همپیمانان، شرکای بالقوه، رقبا و مدعیان ـ که ساکن و ساکت نیستند، خودشان را با شرایط متغیر تطبیق میدهند و از ظرفیتها و آرمان و آرزوهای متمایز و اغلب متضاد برخوردارند. درهمینحال، رویداد سریعِ حوادث و وقایع نیز مانع محاسبات دقیق میگردند؛ رهبران ناگزیرند داوری خودشان را بر پایهی شهود و فرضیههایی بنا کنند و اثبات آنها در زمان تصمیمگیری امکانپذیر نیست. برای رهبر، مدیریت ریسکها، به همان اندازهی مهارت در تحلیل، حائز اهمیت است.
در مه 1953، دانشجویی از چرچیل پرسید: «چگونه میتوان برای رویارویی با چالشهایی که رهبری با آن مواجه میگردد، آمادگی یافت؟»
چرچیل قاطعانه پاسخ داد: «تاریخ بخوانید و باز هم تاریخ بخوانید. تمام اسرار و رموز سیاستمداری و کشورداری در لابلای صفحات تاریخ نهفتهاند.» چرچیل، خود نیز دانشآموخته و نگارندهی برجستهی تاریخ بود و از مختصات و ویژگیهای دورانی که در آن زندگی میکرد، شناخت و آگاهی خوبی داشت.
دانشِ تاریخ، اگرچه لازم، اما کافی نیست. پارهای از مسائل، به قول چرچیل، نوعی نقاب مهآلود دائمی بر چهره دارند که واکاوی آنها حتا برای دانشمندان و کارشناسان باتجربه نیز بسیار دشوار است. تاریخ، درسهایش را به کمک قیاس و تشابه، و از طریق تشخیص موقعیتهای قابل مقایسه، به ما میآموزد. این آموزهها، درواقع، نوعی تقریب به حقیقت هستند که انتظار میرود رهبران بتوانند با مسئولیت خودشان، آنها را بازشناسی کرده و با شرایط، انگارهها، و پندارهای زمان خودشان تطبیق دهند. فیلسوف تاریخ، اُسوالد اسپنگلر، در اوایل قرن بیستم به همین نکته اشاره کرده و مینویسد: «آنهایی که استعداد ذاتی برای رهبری دارند، معیار سنجشی از گنجایش انسانها، موقعیتها، و پدیدهها در اختیار دارند... و قادرند کارِ درست را بیآنکه خودشان متوجه باشند، انجام دهند.»
رهبران استراتژیک پارهای از خصوصیات هنرمندانه را نیز نیاز دارند، از جمله حسی که هنرمند را وامیدارد تا تجسمی از آینده را فقط به کمک مواد و ابزاری که هماینک در اختیار دارد، شکل دهد. همانطور که شارل دوگل در کتاب «تیغهی شمشی»، که مراقبهای در باب رهبری است، مینویسد: «هنرمند، بهرهجویی از هوش و ذکاوت ذاتیِ خویش را انکار نمیکند، چراکه سرچشمهی همهی آموزهها، روشها و دانشها، همین هوش و ذکاوت نهادینه شده است؛ اما نوعی قوهی غریزی، که ما آن را نیروی الهام هم میخوانیم، بر این شالوده میافزاید تا بتواند ارتباط مستقیم ما را با طبیعت برقرار کند، ارتباطی که جرقهی حیات از آن بیرون میجهد.»

قسمتی از کتاب رهبری (مطالعه شش استراتژی جهانی):
امروز اگر امریکاییان دوگل را به یاد بیاورند، بیشتر به خاطر کاریکاتورهایی از اوست که در نشریات دهههای 1950 و 1960 به چاپ میرسیدند؛ رهبرِ خودپسند فرانسه با توهمی از شکوه و عظمت و همیشه معذب و اندوهگین بر سر جزئیات کمارزش، چه واقعی و چه خیالی. بسیاری از اوقات، همتایان خارجی، او را خاری در پهلو میپنداشتند: چرچیل گاه و بیگاه از دست او عصبانی میشد؛ روزولت تلاش میکرد او را به حاشیه براند و در خلال دههی 1960، دولتهای کِندی و جانسون، که تصور میکردند سیاست او مبتنی بر سماجت مزمن و مخالفت لجوجانه و مزمن با اهداف ایالات متحده بود، دائماً با او جدال لفظی پیدا میکردند.
این انتقادها، همگی آنچنان هم بیپایه و اساس نبودند. دوگل میتوانست متکبر و پُر نخوت، سرد و بیاحساس، ناهنجار و رنجآور، تنگنظر و بیملاحظه به نظر بیاید. در قامت رهبر، نوعی رازگونگی و جذبهی معنوی القاء میکرد، نه خونگرمی؛ به عنوان یک انسان معمولی، دارای جذبه و هیبت و مورد تمجید و ستایش بود، و گاه حتا خوف و هراس برمیانگیخت و بهندرت ابراز مهر و عاطفه میکرد.
با وجود همهی اینها، در قلمروی زمامداری، دوگل شخصیتی استثنایی بود. هیچ رهبر قرن بیستمی را نمیتوان سراغ گرفت که تا این حد از بصیرت و فراست برخوردار بوده باشد. داوریهای او پیرامون چالشهای بزرگ استراتژیک که طی سه دهه گریبانگیر فرانسه و اروپا شدند، تکبهتک درست از آب درآمدند، و آن هم اغلب در برابر اتفاق نظر مخالف. حس پیشآگاهیِ حیرتانگیز وی، از شجاعت در اقدام بر پایهی شَم و اشراق مایه میگرفت، حتا زمانیکه نتیجهی کار ممکن بود به خودکشی سیاسی منتهی گردد. شغل و حرفهی او مصداق کامل این ضربالمثل رومی بود که «بخت و بهروزی از آن دلیران است.»
از همان سالهای میانیِ دههی 1930، زمانیکه ارتش فرانسه بهظاهر با نوعی استراتژی دفاع منفعل و ساکن عقد دائمی بسته بود، دوگل درک میکرد که سرنوشت جنگ بعدی را نیروهای موتوریزه تعیین میکردند. ماه ژوئن 1940، زمانیکه تقریباً همهی اهل سیاست به این نتیجه رسیده بودند که مقاومت در برابر آلمانیها بیهوده و بیثمر بود، داوری دوگل درست برعکس آن بود و پافشاری میکرد که دیر یا زود پای ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی هم به جنگ کشیده میشد و قدرت ترکیبی آنها هیتلر را به زانو میآورد. و بر همین اساس، آینده یقیناً به سود متفقین رقم میخورد. او درعینحال اصرار میورزید که فرانسه در صورتی میتوانست در اروپا نقشآفرینی کند که نخست موفق میشد روح و توان سیاسی خود را احیا کند.
پس از آزادی فرانسه، دوگل دوباره از هممیهنان خود جدا شد، چون تشخیص میداد که نظام سیاسیِ در حال تکوین، پاسخگوی پیچها و چالشهای پیش رو نبود. بنابراین، از ادامه کار بهعنوان رئیس دولت موقت سر باز زد و بهطور ناگهانی از این سِمت استعفا داد، موقعیتی که تمام دوران جنگ را صرف تکاپوی رسیدن به آن کرده بود. او در منزل شخصی خود واقع در کلمبی لدوزاگلیز کناره گرفت و در انتظار نشست که اگر مطابق پیشبینیِ وی، فلج سیاسی، کشور را به زانو درآورد، مجدداً به خدمت فراخوانده شود