معرفی کتاب: تعویذ
رمان «تعویذ» یکی از اثرگذارترین و درعینحال متفاوتترین آثار روبرتو بولانیو است؛ نویسندهای که جهان ادبیات را با صدای ویژه، ساختارهای روایی غیرخطی و نگاه تیزبینش به تاریخ معاصر امریکای لاتین غافلگیر کرد. این رمان کوتاه، که خود بولانیو آن را «داستانی ترسناک» میداند، روایتی درهمتنیده از تاریخ، کابوس، جوانی، شعر، مقاومت و جنون است. محور اصلی آن زنی به نام آکسل آرخانگل است که از دل وقایع سیاسی دههی 1960 و 1970 مکزیک سر بر میآورد؛ اما «تعویذ» فقط یک روایت تاریخی نیست، بلکه سفری ذهنی به مرزهای ادبیات و حافظه است.
«تعویذ» در ظاهر روایتی ساده دارد: در سپتامبر 1968، زمانیکه دانشجویان مکزیکوسیتی به دست نیروهای نظامی محاصره میشوند و دانشگاه ملی مکزیک در آتش سرکوب فرو میرود، زنی اروگوئهای به نام آکسل آرخانگل در طبقهی چهارم ساختمان دانشکدهی فلسفه و ادبیات پنهان میشود و سیزده روز در حمام کوچک یک طبقه دوام میآورد. او برای فرار از حملهی پلیس به آنجا پناه برده و در را از پشت قفل کرده بود. همین فضای محدود ـ یک حمام کوچک ـ به نقطهی شروع روایتی عظیم تبدیل میشود؛ روایتی که مرز گذشته و حال، واقعیت و خیال و هویت و توهم را در هم میشکند.
بولانیو در این نقطه یک بازی روایی آشنا اما همچنان شگفتانگیز را آغاز میکند: روای در مکان ثابت است، اما ذهن او آزادانه در زمانها و مکانهای مختلف میچرخد. آکسل آرخانگل درحالیکه پشت در حمام پنهان شده، صدای هیاهو، گلولهها و فریادهای بیرون را میشنود؛ این صداها او را به گذشتههای دور و آیندههای نامعلوم پرتاب میکنند. از این نقطه، کتاب وارد رشتهای از مونولوگهای شاعرانه، روانکاوانه و تاریخی میشود که هم ترسناکاند و هم روشنفکرانه، هم شخصیاند و هم سیاسی.
روبرتو بولانیو
آکسل آرخانگل یکی از خاصترین شخصیتهای جهان بولانیو است. او زنی مهاجر، فقیر، بیخانمان، شاعر، حامی جوانان، سرگردان و درعینحال مراقب است. بولانیو او را «مادر شعرای امریکایی اسپانیاییزبان» مینامد، اما این مادر بودن، بیش از آنکه واقعیت باشد، نوعی نقش ذهنی و اسطورهای است. او از آرتور رمبو نقل قول میکند، با شاعران جوان شبها مینشیند، شعر میخواند و از نگاه دیگران زنی عجیبوغریب و مرموز است.
یکی از نکتههای مهم «تعویذ» این است که آکسل هیچگاه کاملاً قابلاعتماد نیست. او میتواند رؤیا را با واقعیت، آینده را با گذشته و خیال را با تاریخ ترکیب کند. بولانیو بهعمد او را راوی نامطمئن میسازد تا نشان دهد حقیقت سیاسی و ادبی چگونه همیشه از چشم ناظران متفاوت دیده میشود.
ساختار این رمان متکی بر مونولوگ درونی است. هیچ فصلبندی مشخصی ندارد، هیچ نقطهی توقف سنتیای دیده نمیشود. روایت مثل ریسمانی بلند از ذهن راوی بیرون کشیده میشود. این سبک نوشتار یادآور رمانهای جریان سیال ذهن است، اما متفاوت از ویرجینیا وولف یا جویس، بولانیو روایت را با ضرباهنگ شعر و کابوس میآمیزد. جملههای طولانی، پر از تکرار، شک، بازیهای ذهنی و جابهجایی زمانی هستند. این ساختار به خواننده کمک میکند در ذهن آکسل گم شود و تجربهای نزدیک به بیثباتی او را حس کند.
گویی بولانیو میخواهد نشان دهد تاریخ نه یک رشتهی منظم از وقایع، بلکه زنجیرهای از احساسات آشفته، گسسته و ترسناک است. یک لحظه دانشجویان در حال خواندن شعرند، لحظهی بعد فریاد گلولهها شنیده میشود، در لحظهی بعد شاعر جوانی در کافه شعر میخواند و بعد دوباره راوی به حمام کوچک بازمیگردد.
حادثهی واقعی که پشت این رمان قرار دارد، قتلعام میدان تلاتلولکو در 2 اکتبر 1968 است؛ رویدادی که در آن صدها دانشجو توسط نیروهای دولتی مکزیک کشته شدند. بولانیو بارها در آثارش به این واقعه اشاره کرده، اما در «تعویذ» زاویهی دیدی متفاوت را انتخاب میکند: او نه از دید رهبران، نه از دید فعالات سیاسی و نه حتی از دید یک قربانی مستقیم، بلکه از دید زنی مهاجر و شاعر روایت میکند. این انتخاب عجیب، نگاه تازهای به خشونت و مقاومت ارائه میدهد.
برای بولانیو، سیاست فقط تقابل ارتش و فعالان نیست؛ سیاست از زندگی روزمره، روابط، ادبیات و حافظه جدا نمیشود. آکسل آرخانگل شاهد خاموش و درعینحال فریادزنی است که در میان همهی آن آشوبها، شعر را نگه میدارد. او نماد نوعی مقاومت است: مقاومت با کلمات.
بولانیو در این رمان کوتاه از طنزی تلخ استفاده میکند ـ طنزی از جنس پذیرش بیرحمی جهان. آکسل در برخی لحظات داستان چنان سرخوشانه حرف میزند که خواننده لحظهای فراموش میکند او در یک حمام کوچک محبوس است. اما ناگهان صدای گلولهها یا فریاد سربازان وارد روایت میشود و واقعیت را به سطح میآورد.
بارها گفتهاند جهانِ بولانیو، جهان شکستخوردگان است؛ اما نه شکستخوردگانی که نابود شدهاند، بلکه آنهایی که در دل شکست چیزی از امید، جسارت یا زیبایی پیدا میکنند. آکسل آرخانگل چنین شخصیتی است. او نه قهرمان است و نه پیروز، اما با بدن و ذهنش یک روایت را حمل میکند.
بولانیو در جایی گفته: «ادبیات کار کسانی نیست که همیشه برندهاند؛ ادبیات متعلق به حاشیههاست، به شکستها، به لحظاتی که انسان فقط با کلمات زنده میماند.» و این در «تعویذ» کاملاً آشکار است.
قسمتی از رمان کوتاه تعویذ نوشتهی روبرتو بولانیو:
رفقا، اینک مادر شاعران مکزیکی آنجا بود، با چاقویی در جیب، در تعقیب دو شاعری که هنوز بیستویک سالشان هم نشده بود، در آن رود خروشانی که خیابان گرّرو بود و هنوز هم هست، که اگر بگویم به آمازون میمانست اغراق کردهام. بگذارید دستکم بگویم به گریخالوا میمانست، همان رودی که (اگر حافظهام یاری کند) زمانی اِفرایین اوئرتا با شعری ستودش، گرچه این گریخالوای شبانه ـ که همان گرّرو بود و هنوز هم هست ـ دیرزمانی پیش عصمت کهنش را از دست داده بود، گریخالوایی که در دل شب روان بود و یکسره چیزی نبود جز رودخانهای نفرینشده که اجساد یا اعلامیهای اجساد در آن میغلتید، نیز ماشینهای سیاهی که خود یا پژواکهای خاموش و جنونآمیزشان در آن پدیدار، ناپدید و باز پدیدار میشدند، انگار رودخانهی ورود به دوزخ مسیری دایرهوار داشته باشد و مدام میان این جهان و آن جهان برود و بازگردد. حالا که به این موضوع فکر میکنم، میبینم پر بیراه هم نیست.