سینما-اقتباس: استخوان‌ های دوست‌ داشتنی

2 سال پیش زمان مطالعه 6 دقیقه

 

«استخوان‌های دوست‌داشتنی» درام محصول سال 2009 به کارگردانی پیتر جکسون و براساس فیلمنامه‌ای است که او با همکاری فران والش و فیلیپا بوینز نوشته است. این فیلم براساس رمانی به همین نام اثر آلیس سبالد، که در سال 2002 به چاپ رسیده، ساخته شده است و مارک والبرگ، ریچل وایز، سوزان ساراندون، استنلی توچی، مایکل ایمپریولی و سائورس رونان در آن به ایفای نقش پرداخته‌اند. زمینه‌ی داستان درباره‌ی دختری است که به قتل می‌رسد و در این میان در بُعدی دیگر مراقب خانواده‌اش است و بین انتقام گرفتن از قاتل خود و اجازه دادن به خانواده‌اش برای خوب‌ بودن دچار سردرگمی است.

این فیلم محصولِ مشترک ایالات متحده، بریتانیا و نیوزلند است و موسیقی متن فیلم توسط برایان انو ساخته شده است. استخوان‌های دوست‌داشتنی اولین‌بار در 26 دسامبر 2009 در نیوزلند و سپس در ژانویه 2010 به صورت بین‌المللی اکران شد. این فیلم در امریکای شمالی بیش از 44 میلیون دلار فروخت و جوایز متعددی دریافت کرد. همچنین توچی نامزد دریافت جایزه‌ی اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد شد. 

پیش‌نویس 120 صفحه‌ای فیلمنامه تا سپتامبر 2006 نوشته شد. در آوریل 2007، فیلمنامه توسط جکسون، والش و بوینز تکمیل شد. جکسون به دنبال یک بودجه‌ی 65 میلیون دلاری برای این فیلم بود. همچنین از استودیوها درخواست کرد دقیقاً مشخص کنند که چه نوع تعهدات تبلیغاتی و پیشنهادهایی برای این فیلمِ اقتباسی در نظر دارند. در ماه مِی چهار استودیو به این پروژه علاقه‌مندی نشان دادند؛ سونی، برادران وارنر، دریم‌ورکز و یونیورسال و درنهایت پروژه به مبلغ 70 میلیون دلار به دریم‌ورکز فروخته شد. پارامونت پیکچرز حق پخش فیلم را در سرتاسر امریکا دریافت کرد.

تولید این فیلم در اکتبر 2007، در ایالت پنسیلوانیا آغاز شد. و در نوامبر 2009، جکسون پس از نمایش آزمایشی و دریافت نظرات مخاطبان اظهار داشت که برای جلب رضایت مردم، صحنه‌ی مرگ هاروی را دوباره فیلمبرداری می‌کند. او اظهار داشت که برایش مهم است که این فیلم امتیاز PG-13 را دریافت کند، به‌طوری‌که بتواند علی‌رغم ماهیت لزوماً خشونت‌آمیز برخی از صحنه‌ها، برای گسترده‌ترین مخاطبان ممکن جذاب باشد.

«استخوان‌های دوست‌داشتنی» نقدهای متفاوتی از منتقدان دریافت کرد. در جمع‌بندی سایت روتن تومیتوز، این فیلم براساس 247 نقد، با میانگین امتیاز 5 از 10، نظر مثبت 32درصد از منتقدان را به دست آورد. اجماع منتقدان این سایت در مورد فیلم چنین بود: «فیلم مملو از تصاویر معمولاً خیره‌کننده‌ی پیتر جکسون است، اما از جابه‌جایی ناگهانی بین خشونت وحشتناک و احساسات ناخوشایند رنج می‌برد.» تماشاگران در نظرسنجی سینما اسکور به فیلم نمره متوسط B را در مقیاس A تا F دادند.

در رمانِ سبالد، سوزی سالمون، در صفحه‌های آغازین کتاب، از جایگاهش در بهشت، داستان قتل خودش را شرح می‌دهد. اینکه چطور زمانی که یک روز بعدازظهرِ ماه دسامبر، وقتی از مدرسه به خانه باز می‌گشته است، مردی سر راهش سبز شده و او را به قتل رسانده است. سوزی از جایگاهش در بهشت، شاهد زجر کشیدن و نیز ازهم‌پاشیده ‌شدن خانواده‌اش است. از طرفی هم دلش می‌خواهد قاتلش به هر نحوی که شده به دام بیفتد.

سبالد در این کتاب بهشتی را به تصویر می‌کشد که آرامش‌بخش و تسلادهنده است. بهشتی که ساکنان آن می‌توانند به هر آنچه در زمین در اختیار داشته و از آن لذت می‌بردند، دسترسی داشته باشند؛ ولی سوزی حاضر نیست زندگی‌اش را در دنیا رها کند. تحمل دیدن اینکه خانواده و دوستانش زندگی‌ای بدون او را می‌سازند ندارد.

آلیس سبالد همچنین موفق شده است در این کتاب یکی از مهربان‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین پدرهای ادبیات معاصر را خلق کند.

قسمتی از کتاب استخوان‌های دوست‌داشتنی نوشته‌ی آلیس سبالد:

در اتاق در کنار پدرم ایستاده بودم و او را که خواب بود تماشا می‌کردم. در طول شب داستان در شهر پیچیده و به گوش پلیس هم رسیده بود. حالا پلیس درک می‌کرد: آقای سالمون از فرط اندوه دیوانه شده و به مزرعه ذرت رفته تا انتقام بگیرد. این با آنچه از او می‌دانستند جور در می‌آمد؛ تماس‌های تلفنی سماجت‌آمیزش، وسواسی که نسبت به مرد همسایه پیدا کرده بود و کارآگاه فنرمن که همان روز به دیدار والدینم آمده بود تا بگوید با همه نیات خوبی که برای کمک به آن‌ها دارد تحقیق درباره قتل من دچار نوعی وقفه شده است. هیچ سرنخی برای دنبال‌کردن وجود نداشت. جنازه‌ای پیدا نشده بود.

جراح مجبور شده بود روی زانوی پدرم جراحی کند و استخوان کشکک را که خرد شده بود بردارد و بخیه بزند. همین امر حرکت مفصل را در آینده تا حدودی با مشکل مواجه می‌ساخت. همچنان‌که عمل را تماشا می‌کردم فکر کردم بخیه‌زدن چقدر شبیه خیاطی است، و خوشحال بودم که پدرم در دستان ماهری قرار داشت، چون اگر قرار بود نزد من آورده شود کارش زار بود زیرا من خیاطی ناشی بودم. در کلاس خیاطی و کاردستی من ناشی و دست‌وپا چلفتی بودم. نام ابزارهای خیاطی را درست نمی‌دانستم و مدام آن‌ها را با هم اشتباه می‌کردم.

اما جراح آدم شکیبایی بود. همچنان که دست‌هایش را با ماده ضدعفونی می‌شست و سترون می‌کرد پرستاری ماجرا را برایش تعریف کرد. جراح به خاطر آورد که راجع به آنچه بر سر من آمده بود در روزنامه‌ها مطالبی خوانده بود. او همسن پدرم بود و فرزندانی داشت. همچنان که دستکش جراحی را روی دستانش می‌کشید، دچار لرزشی شد. خودش و آن مرد چقدر شبیه هم بودند، و چقدر با هم تفاوت داشتند.

در اتاق تاریک بیمارستان، یک چراغ لوله‌ای فلورسنت درست پشت تخت پدرم به دیوار نصب بود و وزوز می‌کرد. همچنان که سحر فرا رسید آن چراغ تنها نور اتاق را تشکیل می‌داد، تا اینکه خواهرم به داخل اتاق قدم گذاشت.

مادر و خواهر و برادرم به صدای آژیر اتومبیل‌های پلیس از خواب بیدار شدند و از اتاق خواب‌هایشان به طبقه پایین به آشپزخانه تاریک آمدند.

مادرم به لیندزی گفت: «برو پدرت را از خواب بیدار کن. باورم نمی‌شود با این همه سروصدا خواب مانده باشد.

و بنابراین خواهرم به طبقه بالا رفت تا پدرم را که احتمالاً در اتاق مطالعه‌اش به خواب رفته بود بیدار کند. حالا همه می‌دانستند کجا دنبال او بگردند: فقط در عرض شش ماه، آن مبل سبز به بستر واقعی او تبدیل شده بود.

خواهرم به محض آنکه متوجه غیبت پدرم شد از آن بالا فریاد زد: «بابا اینجا نیست! مامان، بابا رفته! مامان! بابا رفته!» در لحظه‌ای نادر لیندزی به یک کودک هراسان تغییر ماهیت داده بود.

خرید کتاب استخوان‌های دوست‌داشتنی

استخوان های دوست داشتنی

استخوان های دوست داشتنی

البرز
افزودن به سبد خرید 700,000 تومان
0
نظرات کاربران
افزودن نظر
نظری وجود ندارد، اولین نظر را شما ثبت کنید
کالاهای مرتبط