سیاه؛ درخشش یک نا ـ رنگ/ خاطراتِ شخصی و تأملات فلسفی بدیو دربارهی سیاه
کتابِ «سیاه؛ درخشش یک نا ـ رنگ» نوشتهی آلن بدیو را نشر مشکی به چاپ رسانده است. این کتاب، یکی از آن آثار کوتاه، موجز و درعینحال بسیار عمیق آلن بدیو است که در آن، فیلسوف فرانسوی به سراغ مفهومی رفته که تاریخ، فرهنگ، فلسفه، هنر و حتی اسطورهها را همچون رشتهای نامرئی به هم گره میزند: رنگ سیاه. بدیو در این اثر، نه دربارهی رنگی زیباشناختی به معنای معمول سخن میگوید و نه دربارهی یک مقولهی صرفاً هنری، بلکه سیاه را همچون «نا ـ رنگ» یا «رنگی که رنگ نیست» در نظر میگیرد و میکوشد نشان دهد که چگونه این غیاب، همواره سرچشمهی حضوری پرتوان و تأثیرگذار در تجربهی بشری بوده است. او سیاه را در چهار میدان متفاوت دنبال میکند: تجربه شخصی و زیسته، تاریخ هنر، تاریخ اندیشه و سرانجام افق فلسفی و هستیشناختی. نتیجهی این سفر فکری، کتابی است موجز اما روشنگر که نشان میدهد سیاه، چیزی فراتر از یک کیفیت بصری است؛ سیاه یک منطق است، یک گسست، یک شکاف و درعینحال یک آغاز.
بدیو کتاب خود را با یادآوری تجربهی مشترک انسان آغاز میکند: سیاهی نخستین چیزی است که نوزاد با آن روبهرو میشود؛ تاریکی رحم، تاریکی چشمبسته و تاریکی پیش از شکلگیری جهان بصری. بنابراین سیاه، برخلاف تصور رایج، نه «نبود» بلکه «آغاز» است؛ نه خلئی تهی بلکه بستر زایش روشنایی.
درواقع، سیاه همان وضعیت آغازین تفکر است؛ وضعیت نادانستن، وضعیت هنوز ـ ندیدن، وضعیت بالقوگی کامل. بدیو با این تحلیل، سیاه را از حوزهی زیباشناسی به حوزهی هستیشناختی منتقل میکند و آن را همچون لحظهای بنیادین در ساختار آگاهی مینشاند.
این تجربهی نخستین را بدیو وارد مقولهی رخداد نیز میکند؛ رخدادی که در چهارچوب فلسفهی او لحظهای است که وضعیت موجود را قطع کرده و امکانهای تازهای میآفریند. سیاهی در این معنا، رخدادی خاموش اما بنیادی است؛ نقطهای که پیش از هر دیدنی قرار دارد و خود امکان دیدن را تولید میکند.
آلن بدیو
بخش قابلتوجهی از کتاب بدیو به بررسی جایگاه سیاه در تاریخ هنر اختصاص دارد. او نشان میدهد که چگونه سیاه، از دورههای مختلف، نقشی متغیر اما همواره حیاتی در شکلگیری زبان بصری داشته است.
در دورهی رنسانس، سیاه نقش پشتیبان نور بود؛ چیزی که بدون آن امکان ایجاد پرسپکتیو، حجم و تکامل هنری وجود نداشت. کاراواجیو نمونهی برجستهای است: پسزمینههای سیاه و تاریک او، شخصیات روشن را همچون موجوداتی بیرونزده از شب آشکار میکند. بدیو این رابطه را استعارهای برای نسبت حقیقت و جهان میداند: حقیقت تنها دربرابر سیاهی وضعیت قابل تشخیص میشود.
در رمانتیسم قرن نوزدهم، سیاه نهتنها عنصر بصری، بلکه عنصر احساسی شد. هنرمندان در سیاهی، عمق روانی، مالیخولیا، غم و پیچیدگی انسان را جستوجو کردند. برای بدیو، این دوره اهمیت دارد چون سیاهی وارد قلمرو ذهن شد؛ از بیرون به درون.
بدیو در کتاب به آثار مالهویچ، راثکو، کلاین و دیگر نقاشان انتزاعی اشاره میکند. مربع سیاه مالویچ، برای او لحظهای است که هنر از بازنمایی جهان رها میشود و به سمت خود ـ ارجاعی میرود. سیاه اینجا نه غیاب نور، بلکه روایت کامل یک ایده است. به نظر بدیو، این آثار سیاهی را بهمثابه فرم به رسمیت شناختند و آن را از نقش تبعی یا احساسی خارج کردند.
در هنر معاصر، سیاه اغلب نشانهی اعتراض، گسست و سیاست شده است. از بلیکمونل تا هنر سیاهپوستان امریکا، سیاهی معنایی تازه یافته: نه فقدان، بلکه حضور خشن و پرقدرت. بدیو این روند را ادامه منطقی درک مدرن از سیاهی میداند: سیاهی حالا نه نشانهی ضعف که نشانهی توان است.
با آنکه کتاب کوتاه است، بدیو تلاش میکند نشان دهد که چرا سیاه در فلسفهی او، نقشی ساختاری دارد. او سیاه را با مفهوم حقیقت مرتبط میکند؛ مفهومی محوری در فلسفهی بدیو که به معنای چیزی است که وضع موجود را میشکند و امکان تازهای میگشاید.
برای بدیو، حقیقت همیشه ناگهانی، بیواسطه و همچون شکافی در وضعیت ظهور میکند. شگفت آنکه او در این کتاب، سیاه را استعارهای از همین شکاف میگیرد: لحظهای که نور قطع میشود، یا لحظهای که وضع موجود دیگر کار نمیکند و باید از نو اندیشید.
بدیو سیاه را رخداد ساده مینامد، رخدادی که پیش از روشنایی، پیش از معنا و پیش از نظم، وجود دارد و گشودگی اولیه را تأمین میکند. از این منظر، سیاه در نسبت با حقیقت، عرصه امکان است. همانگونه که فیلسوف معتقد است در دل شرایط موجود، حقیقتی نو امکان ظهور دارد، در دل تاریکی نیز روشنایی در کمین است.
در مجموع، «سیاه؛ درخشش یک نا ـ رنگ» اثری است که از طریق مفهومی بهظاهر ساده، درهای گستردهای به سوی فهم هنر، فلسفه و تجربه انسانی میگشاید. بدیو در این کتاب ثابت میکند که سیاهی نه غیاب نور، بلکه غنای بیپایان است؛ نه فقدان، بلکه امکان؛ نه سوگواری، بلکه زمینهی زایش حقیقت و آزادی.
این کتاب کوچک، در حقیقت یک مانیفست فشرده است: مانیفستی که به ما یادآوری میکند جهان، حتی از دل تاریکی، روشن میشود و روشنایی خود را تنها بر زمینهی سیاهی مییابد.
قسمتی از کتاب «سیاه؛ درخشش یک نا ـ رنگ»:
دانشمندان تصدیق میکنند: سیاه رنگ نیست. سیاه بهعنوان رنگ در تجزیهی طیف نور نمایان نمیشود. بیتردید دستگاه بینایی ما، چشمان عزیزمان، خیلی چیزها را نمیبیند! رنگبندی درخشان و پرتلألؤ رنگینکمان، این طاق اعجابآور میان باران و آفتاب، از قرمز تا بنفش را در بر میگیرد. رنگهای رنگینکمان نه شامل بسامد (فرکانس) بسیار پایین مادون قرمز میشوند و نه بسامد بسیار بالای ماورای بنفش؛ اما هیچچیز حاکی از آن نیست که سیاه منتها درجهی هر چیزی زیر قرمز یا بسیار بالاتر از ماورای بنفش است. نه! سیاه غیاب نور است و بنابراین غیاب هر طول موجی در تجزیهی آنچه سیاه نفی میکند.
اما آیا غیاب یعنی نفی؟ هیچ نوری نیست، هیچ رنگی نیست، اما آیا این بدین معنی است که نور نفی شده است؟ آیا بدین معنی است که سیاه ظفرمندانه رنگها را دفع کرده و پس رانده است؟ آیا تصور اینکه سیاه قادر به نفی هر چیزی است به آن معنا نیست که توانش را بیشازحد برآورد کردهایم؟ نه، سیاه نه نور را نفی میکند و نه رنگها را. سیاه غیاب محض آنهاست. سیاه نفی منفعل است و صرفاً نشانگر غیاب نقطهی مقابلش، یعنی نور.
سیاه؛ درخشش یک نا ـ رنگ را فرید دبیرمقدم ترجمه کرده و کتاب حاضر در 118 صفحهی رقعی و با جلد نرم چاپ و روانهی کتابفروشیها شده است.