رفیق هدایت/ تازهترین اثر فرهاد کشوری در کتابفروشیها
رمان «رفیق هدایت»، تازهترین اثر فرهاد کشوری، نویسندهای که نزدیک به پنج دهه در قلمرو داستان فارسی حضور مداوم و مؤثر دارد را نشر عینک به چاپ رسانده است. «رفیق هدایت» یکی از آن کتابهایی است که حتی پیش از انتشار نیز میان خوانندگان ادبیات جدی کنجکاوی برانگیخته بود. کشوری در طول سالها نویسندگی، جهان داستانیِ خاص خود را ساخته؛ جهانی که در آن روایتگری، واقعگرایی اجتماعی، شخصیتهای تنها و زخمخورده، و نگاه انتقادی به جامعهی معاصر نقشهای اصلی را ایفا میکنند. این رمان نیز در امتداد همین مسیر خلاقانه قرار میگیرد.
شخصیت اصلی رمان مردی به نام مراد است؛ کارگر سادهای که در گاراژ کار میکند. کشوری در بسیاری از آثارش، شخصیتهای طبقات فرودست را در مرکز روایت قرار میدهد؛ کسانی که در حاشیهی شهرها زندگی میکنند، امکانات محدودی دارند، اما درونشان جهانی پیچیده، پر از رؤیا، خشم، عشق و حسرت جریان دارد. انتخاب مراد، بهعنوان یک کارگر گاراژ، تأکید بر همین رویکرد نویسنده است: کشیدن توجه خواننده به آدمهای معمولی و بیادعا که اتفاقاً حامل عمیقترین روایتها هستند.
فرهاد کشوری متولد سال 1328 در آغاجری (خوزستان) است و بخش مهمی از کودکی و جوانیاش را در میان کوهها، کارگران، خانوادههای جنوب و فضای سخت اما انسانی آن منطقه سپری کرده است. او تحصیلکردهی علوم تربیتی است و سالها معلم روستاهای مسجد سلیمان بوده؛ تجربهای که بعدها در شکلگیری نگاه انسانی و اجتماعیاش نقش مهمی داشت.
فرهاد کشوری
سالهای بعد، کشوری وارد مشاغل فنی در پروژههای صنعتی و شرکتهای پیمانکاری شد و از کار انبارداری و بازرگانی تا امور فنی را تجربه کرد. زندگی در محیطهای کارگری و صنعتی، آشنایی با آدمهای خشن، زحمتکش و درعینحال صادق، بعدها در داستانهایش بازتاب یافت. شخصیتهای آثار او غالباً همین مردمان سادهاند: کسانی که نه قهرماناند و نه شکستخوردهی کامل، بلکه در میانهی زندگی، در جستوجوی معنا و امید، دستوپا میزنند.
بخش بزرگی از کارهای کشوری در دل واقعیت جاری ایران روایت میشود؛ روستاهای دورافتاده، شهرهای صنعتی کوچک، کارگاهها، گاراژها و محلههای حاشیهای. شخصیتهای این آثار، از معلمان ساده تا کارگران گاراژ، رانندگان، کارمندان دونپایه و آدمهایی که در لایههای پایین جامعه زندگی میکنند، هستند.
این نویسنده در زبانپردازی پیرو زیادهگویی یا پیچیدگی نیست؛ زبانش شفاف است اما جملههایش ضربهدار و ساختارمندند. تقریباً در تمام داستانهایش، شخصیتها گرفتار تنهایی، سرگشتگی و فقداناند و در بسیاری از روایتهایش طنزی ظریف و گاه سیاه دیده میشود؛ طنزی که درد زندگی را پررنگتر میکند. در «رفیق هدایت» نیز با مجموع این عناصر مواجه هستیم.
قسمتی از رمان «رفیق هدایت» نوشتهی فرهاد کشوری:
امیر شفقت را دید. گفت: «سلام عامو امیر.»
«چه دختری اسیرت کرده که هیکل به ئی درشتی رو نمیبینی؟ کدوم شیرین و زلیخاییه ئی دختر؟»
«عامو، من و عاشقی؟»
«په مگه چته؟ تیر خوردی یا از کوه افتادی پایین؟ ماشالله جوون نیستی که هستی. قیافه نداری که داری... برو که منتظرته.»
مراد لبخندی زد و راه افتاد و در خیال، بارها راه را طی کرد و توی پذیرایی کنار خانم... مهین نشست. به ایستگاه رسید. امول را تسبیح به دست دید که به قلی و مَمول، نوچههایش گفت: «دِریم. دِریم. جهان از ممول درست شده.»
ممول و قلی قاهقاه خندیدند. همیشه بیهیچ واکنشی از کنار این آدمها میگذشت. دو رانندهی سواری هم به آنها پیوستند. چندباری مسافر قاسم و رحیم به میدان جعفر بود. آنها را هم میشناخت. قاسم هم از قماش امول بود. سه چهار قدمی که از آنها دور شد، قاسم گفت: «دنیا رو زده به...» ایستاد. میخواست برگردد و چهارتا حرف بارش کند. بعد راه افتاد. حرف زدن همان و امکان جَر و دعوا همان. و با پیراهن پارهپوره نمیتوانست برود سراغ مهین. تازه او را چهکار به اوباش؟ در شأن خود نمیدید، آن هم با قاسم که سربار در میدان جعفر بود و این را همه میدانستند. قدمهایش را تندتر کرد تا لیچاربافی امول و دارودستهاش را نشنود. برای مراد چیزی که عجیب بود، دشمنی امول با کتابخوانها بود. کتابخوانی را معادل قیافه گرفتن و پز دادن میدانست. ورد زبانش بود: «اینا فکر میکنن خیلی میدونن و ادعا دارن.»
دیدن امول و دوروبریهایش او را از حال خوشی که در خیال میبافت دور کرد و از اینکه به قاسم جواب نداده بود، خودش را سرزنش میکرد و بعد به خود حق میداد. ایستگاه خُلقش را تنگ کرده بود و با او بود تا رسید به محلهی کارمندی. حالا نگران ام. پیهایی بود که بعضیهایشان گذشت نداشتند. شانسش منصوری را دید. منصوری تا کنار او ایستاد، گفت: «میری هواخوری عاشق؟»
«چه عاشقی دارم؟»
«مگه چته؟»
«حوصله داری آقای منصوری؟»
«خوش باش. اما این رو هم بگم، دو ساعت دیگه کار من تموم میشه و نوبت شیفت اسدی میرسه، خود دانی... بعد به من نگی جهان از حراست درست شده؟»
خندید، راند و با موتور سایدکارش دور شد. تا حدود دویست قدمی که تا خانهی خانم دا... مهین مانده بود، بارها دوروبر خود را پایید و به حیاط و پنجرههای پردهپوش بنگلهها نگاه کرد. صدای ماشینی از پشت سر و سواری و پیکاپی که از روبهرو میآمدند، دلش را لرزاند. بعد از عشق سالهای پیشش به مهین و آن بلایی که به سرش آورده بودند، بارها به این نتیجه رسیده بود و با خود میگفت: «چقد سخته عاشق شدن تو ئی مملکت. در و دیوار هم چشم میشه و روز و شب، چشما آدم رو میپان.» حالا هم به همان نتیجهی سالهای قبل رسید. «چقد سخته عاشق شدن تو ئی مملکت.»
رفیق هدایت در 274 صفحهی رقعی و با جلد نرم چاپ و روانهی کتابفروشیها شده است.