بیوگرافی: آئوگوستو روئا باستوس
آئوگوستو روئا باستوس به سال 1917 در آسونسیون، پایتخت پاراگوئه متولد شد. چندی نگذشت که خانوادهاش به شهر کوچک ایتوربه در استان گوئایرا نقل مکان کردند. دوران کودکی او و خواهر کوچکش در این شهر گذشت. پدرش که در بخش اداری کارخانهی نیشکر کار میکرد، مردی بود با سوادِ مکتبی و آرزو داشت پسرش علاوهبر خواندن و نوشتن تا حدودی یونانی و لاتین نیز بیاموزد.
«در آن ایام، بچهای بسیار منزوی بودم. پدر و مادر فوقالعادهای داشتم که برای من و خواهرم بهترینها را میخواستند. این پدرِ باسواد ـ البته آنقدر که بتوان آدمی را که در مکتب درس خوانده باسواد به حساب آورد ـ و مادرم با آن حساسیت نامعمول، متوجه گوشهگیری پسرشان نمیشدند، زیرا مشغلهی فراوان داشتند و مهمتر از آن، طبقهی اجتماعی خود را بالاتر از آن میدانستند که بچهشان با دیگر بچهها دمخور شود. باوجوداین، من با آن بچهها همذاتپنداری میکردم. بچههایی با لباسهایی ژنده، با پسری که در گاری حمل نیشکر میآوردنش و در گلولای زمینهای اطراف کارخانه از گرسنگی جان داده بود.»
مالک کارخانهی تازهتأسیس نیشکر در ایتوربه، فردی بود به نام رامون بونهِوی، از یهودیهای کاتالان که شخصیت سیمون بُناوی در داستان تندر میان شاخساران بازنمود اوست.
«من تأسیس کارخانه را ندیده بودم؛ اما بعدها، در چهار، پنج یا شش سالگی بود که به چشم خودم دیدم که این صنعت و صنایع جانبی آن چه اثری بر منطقه گذاشت. مردم ایتوربه زندگی بسیار بدوی داشتند، کشاورز بودند و در مزارع کار میکردند. انقلاب 1922 انبوهی کشته در این ناحیه به جا گذاشت. نخستین اعتصاب کارگران مزارع و کارخانهی نیشکر را به یاد دارم. اعتصابی شش ساعته به رهبری اوبدلیو بارث، جوانی که بعدها رهبری حزب کمونیست پاراگوئه را در دست گرفت. اوبدلیو که اخیراً، سال 1981 در آرژانتین مُرد، آن موقع دانشآموزی بود آشوبطلب که به قصد تحریک کارگران به شورش، به ایتوربه سفر کرده بود.»
روایتهای باستوس بهویژه تندر میان شاخساران، زمین بایر، پسر انسان و اولین داستان کوتاهش، نبرد تا سپیدهدم، تجسم پژواک این خاطرات هستند.
اولین رمان این نویسنده در 1959 منتشر شد؛ «پسر انسان». و همان سال جایزهی ادبی لوسادا را از آنِ خود کرد. حول و حوش 1968 بود که کار بر روی شخصیت خوسه گاسپار رودریگس د فرانسیا را آغاز کرد، کسی که مردم پاراگوئه عالیجاه خطابش میکردند و افسانهی او همواره بایتوس را به خود مشغول کرده بود. اطلاعات و منابع برای نوشتن چنین رمانی زیاد بود، پس باستوس سرگرم نوشتن رمانی دربارهی عالیجاه شد با عنوان: «سرزمینم، وحشت»؛ اما پس از چندی نوشتن این رمان را متوقف کرد و از داههای آن برای نوشتن رمانی استفاده کرد که «من، عالیجاه» نام گرفت. منتقدان یکپارچه «من، عالیجاه» را ستودند و رمان موفقیتی عظیم کسب کرد، هرچند نه به صورت آنی بلکه بهتدریج.
در 1976، به دعوت دانشگاه تولوز به فرانسه نقلمکان کرد و مرحلهی دوم زندگی در تبعیدش آغاز شد. از آن وقت تا 1983 در دانشگاه تولوز به تدریس زبان گوئارانی و ادبیات اسپانیایی مشغول بود و کارگاه خلاقیت و نوشتن ادبی را در این دانشگاه بنیان گذاشت. در این دوران و در فواصل، تعطیات دیدارهای کوتاهی از پاراگوئه داشت، اما در آخرین سفرش، در آوریل 1982، دولت پاراگوئه گذرنامهی او را گرفت و از وطنش اخراجش کرد. دلیلش، اعتراضات او به دولت در مطبوعات ملی و بینالمللی بود.
باستوس طی سال 1982 و 1983 کاری جسورانه و انتقادانگیز انجام داد: بازنویسی رمان «پسر انسان» که در 1959 چاپ شده بود. جالب اینکه همسرش، متنِ بازنویسیشده را پیش از چاپ به اسپانیایی، زیر نظر او به فرانسه ترجمه و منتشر کرد. پس از آن با نوشتن رمان «دادستان» در 1993، سهگانهاش را دربارهی پاراگوئه و گاسپار فرانسیا تکمیل کرد. در 1989 بالاترین جایزهی ادبی اسپانیا، جایزهی سروانتس به او تعلق گرفت. در 1991 و به دعوت دولت جدید پاراگوئه پس از پنجاه سال دوری به وطن بازگشت. از آن روز تا واپسین دَم حیات، ستونی ثابت در روزنامهی آسونسیون داشت. در 1998 بهدلیل نارسایی قلبی جراحی شد. در 2003 به دعوت فیدل کاسترو از کوبا دیدن کرد و مدال خوسه مارتی از طرف دولت کوبا به او داده شد. باستوس سرانجام در 2005 و در پی سکتهی قلبی در آسونسیون درگذشت و آخرین رمانش نیمهتمام ماند.

قسمتی از رمان پسر انسان نوشتهی آئوگوستو روئا باستوس:
وقتی قیام دهقانان در 1912 عملاً شکست خورد، چریکهای شورشی، پس از یک عقبنشینی سخت و دشوار، دوباره در روستای نوبنیاد ساپوکای که تولدش با آتش شوم ستارهای دنبالهدار نورانی شده بود و در آستانهی غسل تعمید با آتش و خون بود، جمع شدند و سنگر بستند.
سروان الیساردو دیاس که در پاراگوئاری همراه با هنگش طغیان کرده و از قیام دهقانان پشتیبانی کرده بود، فرماندهی شورشیان را در دست گرفت. سپس، ایستگاه راهآهن و یک قطار سالم و آماده را که در آنجا بیحرکت افتاده بود تصرف کردند. برای انجام دادن آخرین حمله به پایتخت جز خط راهآهن چیزی براشان نمانده بود. در چنان نقشهی خطیر و ناامیدانه، فقط عامل غافلگیری سبب پیروزی احتمالیشان میشد. حملهای جسورانه شیرازهی نیروهای مدافع دولت را از هم میپاشید و شاید سبب سرنگونی آن میشد. اینها احتمالاتی بعید بودند، اما انقلابیون گزینهی دیگری نداشتند. در هر صورت، مطمئناً مرگ در انتظارشان بود.
سروان دیاس دستور داد که قطار همراه با تمام لشکر، غروب یکم مارس حرکت کند. کل هنگِ او بهعلاوهی هزار دهقانِ داوطلب بهسرعت مسلح شدند.
فرمانده شورشی در سخنرانیاش برای سربازان از ژنرال لوپس یاد کرد، از او که اسطورهی شجاعت بود، و از مرگ قهرمانانهاش در راه دفاع از وطن، در پایان جنگ بزرگ، در سررو کورا. سپس برای تشجیع کردن آنها فریاد کشید: «ما هم یا پیروز میشویم یا در راه هدفمان میمیریم!...»