به نام ناپدیدشدگان بوئنوس آیرس/ در میان روزهای تاریک
کتابِ «به نام ناپدیدشدگان بوئنوس آیرس» نوشتهی لارنس تورنتون یکی از آثار درخشان ادبیات معاصر امریکاست که در دههی 1990 منتشر شد و ادامهای تماتیک بر فضای رمان قبلی نویسنده، یعنی «سوگنامهی بوئنوس آیرس» به شمار میآید. تورنتون در این کتاب بار دیگر به جهان تیره و تراژیک دیکتاتوری نظامی آرژانتین در دههی هفتاد بازمیگردد؛ اما اینبار از زاویهای شاعرانهتر، روحانیتر و درعینحال تراژیکتر به مسئلهی حافظه، رنج و بازسازی هویت انسانی مینگرد. «به نام ناپدیدشدگان بوئنوس آیرس» داستانی است دربارهی بازگشت از دل ویرانی، دربارهی نوشتن بهمثابهی شهادت، و دربارهی زنی است که با نامیدن ارواح، دوباره انسانها را از تاریکی فراموشی بیرون میکشد.
این رمان با لحنی میان شعر و نثر نوشته شده است؛ نثری که هم آهنگین و استعاری است و هم حاوی واقعیتی دردناک از تاریخ. تورنتون در آن نشان میدهد که چگونه ادبیات میتواند دربرابر خاموشی، نقش مقاومت را ایفا کند؛ چگونه کلمه، جایگزین عدالت میشود وقتی عدالت واقعی در جهان بیرون غایب است. او از مفاهیم یادآوری و نامگذاری نه بهعنوان ابزار روایت بلکه بهعنوان محور فلسفی داستان بهره میگیرد.
داستان از روستایی در دشتهای آرژانتین آغاز میشود، جایی که در پی فروپاشی رژیم نظامی، بازماندگان و خانوادههای قربانیان تلاش میکنند گذشته را بازیابند. قهرمان اصلی رمان دختری جوان به نام لوسیاست که در جریان سرکوبها ربوده و شکنجه شده و اکنون پس از سالها سکوت، به روستای خود بازمیگردد. او حافظهاش را از دست داده و نمیداند چه بر سر عزیزانش آمده است؛ اما شبها، در خواب یا در نوعی بیداری شاعرانه، صداهایی میشنود ـ صداهایی از دل زمین، از ارواح کسانی که ناپدید شدهاند.
لوسیا درمییابد که توانایی عجیبی دارد: میتواند ارواح مردگان را احساس کند، نامشان را به زبان بیاورد و با این کار، آنان را از فراموشی نجات دهد. او تصمیم میگیرد این صداها را ثبت کند و فهرستی از نامها بنویسد ـ همانهایی که حکومت نظامی از تاریخ پاک کرده بود. این نامها در رمان بهصورت نوعی شعر یا سرود ظاهر میشوند و هر نام، حامل روایتی کوچک از رنج و عشق و مرگ است.
راهپیمایی مادران ناپدیدشدگان آرژانتینی
در مسیر نامگذاری، لوسیا با شخصیتهایی دیگر روبهرو میشود: کشیشی که ایمانش را در دوران دیکتاتوری از دست داده، پیرزنی که پسرش جزء ناپدیدشدگان است و مردی که زمانی شکنجهگر بوده و حالا در جستوجوی رهایی از گناه خود است. هر کدام از این افراد، بخشی از روح شکستهی جامعه را نمایندگی میکنند. از خلال گفتوگوهایشان، تورنتون تصویری از یک ملت در حال التیام میسازد، ملتی که برای زنده ماندن باید ابتدا مردگانش را به یاد آورد.
نثر تورنتون در این کتاب، آمیزهای از شعر، اسطوره و واقعیت اجتماعی است. او از ساختاری خطی پرهیز میکند و به جای آن، روایتی پازلگونه میسازد که از خاطرات، رؤیاها و مونولوگهای درونی تشکیل شده است. هر فصل مانند قطعهای از موسیقی است که تم اصلی آن یادآوری است.
او با جملات موجز اما پرمعنا مینویسد و از استعارههایی چون خاک، صدا، باران و باد برای بیان پیوند میان زندگی و مرگ بهره میگیرد. در این فضا، کلمه نهفقط ابزار روایت، بلکه خود یک کنش اخلاقی است. نامیدن، نوشتن و شهادت دادن در جهان تورنتون جایگزین عدالت و حقیقت میشود.
منتقدان نثر او را با آثار نویسندگانی چون گابریل گارسیا مارکز و ایزابل آلنده مقایسه کردهاند، با این تفاوت که تورنتون گرایش آشکارتری به نمادگرایی مسیحی و فلسفهی غربی دارد. او به همان اندازه که شاعر است، فیلسوف نیز هست و زبانش در خدمت تفکر دربارهی هستی، گناه و امکان نجات قرار میگیرد.
یکی از زیباییهای ساختاری رمان این است که صداهای ارواح در متن حضور دارند. در میان فصلهای اصلی، قطعاتی کوتاه از زبان مردگان آورده میشود؛ گاه فقط چند جمله یا تصویری کوتاه از لحظهی مرگشان. این صداها بهمثابهی همسرایان تراژدی یونانی عمل میکنند: در سکوت جهان فریاد میزنند و شهادت میدهند.
تورنتون با این تکنیک، مرز میان زندگی و مرگ را از میان برمیدارد. مردگان درواقع بخشی از داستان زندهها هستند و تنها با نامیده شدن است که آرام میگیرند. در این معنا، «نامیدن ارواح» نوعی آیین تدفین دوباره است؛ تدفینی برای بازگرداندن حیثیت ازدسترفتهی قربانیان.
قسمتی از کتاب به نام ناپدیدشدگان بوئنوس آیرس:
گابریلا سانتینی جلوی کلاس ایستاده بود. دستهایش را انداخته و نگاهش را مثل نور فانوس دریایی به همهجای کلاس میچرخاند. شاگردانش میدانستند دارد چه کار میکند. منتظر میماندند تا نورش به سمت آنها تابانده شود و بعد زل میزدند به کتابهایشان یا گوشهی صفحه چیزهایی خطخطی میکردند.
مشکل اینجا بود که گابریلا از مدل تدریس و کنفرانس دادن متنفر بود. تمام استادانش هم همینطور درس میدادند. او هنوز خطابههای شنیدنی معدودی را بهخاطر دارد که تا آخرین لحظات زنگ ادامه پیدا میکردند و کاملاً بر جان و دل مینشستند؛ اما بیشتر تدریسها آنقدر خستهکننده بودند که اگر در رختخوابش به صدای ضبطشدهی استاد گوش میداد هم فرقی نمیکرد. او سر کلاسهای خودش، اصرار داشت از شاگردان سؤال کند تا فکرشان را به کار بگیرند و به کتاب مراجعه کنند تا اینکه هرچه او میگفت بیچونوچرا بپذیرند. هیچوقت اذیت نمیشد که بخواهد روبهروی کلاسی ساکت بایستد تا آنقدر دقایق بگذرند و فضا پرتنش شود که دیگر کسی در آن میان نتواند تحمل کند و چیزی در جوابش بگوید. آنوقت سرگرم مشاهده میشد و سؤالش را به سؤالات بیشتری تقسیم میکرد تا متوجه شوند او بهدنبال چیست و بهاینترتیب خشمشان به گفتوگو ختم میشد.
آن روز اما، کسی دم به تله نمیداد. یکبار دیگر به تکتک شاگردانش نگاه کرد و بعد رفت سراغ دومین تاکتیکش و نقش وکیل مدافع شیطان را ایفا کرد. به دیوار جنوبی تکیه داد و نگاهی تحقیرآمیز نثارشان کرد.
به نام ناپدیدشدگان بوئنوس آیرس را مریم رئیسی ترجمه کرده و کتاب حاضر در 262 صفحهی رقعی و با جلد نرم چاپ و روانهی کتابفروشیها شده است.