کافکا در ساحل
(داستانهای ژاپنی،قرن 20م)
نویسنده:
هاروکی موراکامی
مترجم:
گیتا گرکانی
750,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات
670
شابک
9789643518325
تاریخ ورود
1392/10/17
نوبت چاپ
14
سال چاپ
1404
تاریخ تجدید چاپ
14040222
وزن (گرم)
728
قیمت پشت جلد
750,000 تومان
کد کالا
35946
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
این رمان داستان دو شخصیت متفاوت است که در موازات هم حرکت میکنند: کافکا که پسری ۱۵ساله است و بهعلت یک پیشگویی عجیب از خانه فرار میکند و آقای ناکاتا، پیرمرد آرام و مهربان و عجیبی که بهعلت اتفاقی شگفتانگیز در بچگی دچار نوعی عقبماندگی ذهنی شده است؛ اما حاصل این حادثه بهدستآوردن توانایی صحبت با گربههاست!
بخشی از داستان به کافکا و زندگی او میپردازد و بخش دیگر به آقای ناکاتا. رمان در عین دوپارگی دارای وحدت مضمون است و تمام حوادث حتی کوچکترین و جزییترین آنها به هم مرتبط هستند. شاید چیزی که آثار موراکامی و بهویژه این رمان را جذاب میکند، استفادهی نویسنده از عناصر فرهنگ بومی ژاپنی است. با خواندن این رمان در عین لذتبردن از پیشرفت داستان با عقاید و رسومی آشنا میشوید که مختص مردم ژاپن است و در درون آنها نهادینه شده: اعتقاد به پیشگویی و غیببینی، وجود دنیاهایی ورای دنیای ما، حرکت بین گذشته و آینده وخاطراتی که هرگز کهنه نمیشوند و در موازات زندگی روزمرهی ما جریان دارند و… هزاران تابوی فرهنگی دیگر که بهخوبی و در کمال هنرمندی در لابهلای داستان گنجانده شدهاند.
هاروکی موراکامی، زادهی 1949 در کیوتو است. او به کارهای مختلفی پرداخته. از جمله مدتها به کار فروش اغذیه مشغول بوده است. نوشتن را از سیوسه سالگی آغاز کرده و آثارش به بیشتر زبانهای زندهی دنیا ترجمه شده. موراکامی در ایران نیز بسیار مورد توجه بوده و ترجمههای مختلفی از آثارش منتشر شده است. “کافکا در ساحل” یکی از مهمترین آثار این نویسنده است و به باور بسیاری از نقادان، شاهکار او به حساب میآید.
بخشی از کتاب
کلاغ سرش را تکان مىدهد. «مىدانى، باید خیلى چیزها دربارهى دنیا یاد بگیرى. گوش کن ـ یک بچهى پانزدهساله در محل دورافتادهاى که قبلا هرگز ندیده، چهجور کارى مىتواند گیر بیاورد؟ تو حتى دورهى راهنمایى را تمام نکردهاى. فکر مىکنى کى استخدامت مىکند؟»
کمى سرخ مىشوم. صورتم راحت سرخ مىشود.
مىگوید: «فکرش را نکن. تازه دارى شروع مىکنى و نباید چیزهاى غمانگیز به تو بگویم. از حالا تصمیم گرفتهاى مىخواهى چه بکنى، و تنها کارى که مانده راه انداختن چرخهاست. مىخواهم بگویم، این زندگى خودت است. در اصل، باید کارى را بکنى که فکر مىکنى درست است.»
درست است. هرچه باشد، این زندگى من است.
«اگرچه یک چیز را باید به تو بگویم. اگر مىخواهى موفق باشى باید خیلى جانسختتر شوى.»
مىگویم: «دارم همهى تلاشم را مىکنم.»
کلاغ مىگوید: «مطمئنم. این چند سال آخر خیلى قوىتر شدهاى. باید به تو تبریک بگویم.»
دوباره سر تکان مىدهم.
کلاغ ادامه مىدهد: «اما باید قبول کنیم ـ تو فقط پانزده سالت است. زندگیت تازه شروع شده و آن بیرون در دنیا چیزهاى زیادى است که هرگز چشم تو به آنها نیفتاده. چیزهایى که هرگز نمىتوانى تصور کنى.»
مثل همیشه، کنار هم روى کاناپهى قدیمى اتاق کار پدرم نشستهایم. کلاغ عاشق اتاق کار و همهى اشیاى کوچک پراکنده در آن است. حالا دارد با یک کاغذنگهدار شیشهاى به شکل زنبور بازى مىکند. اگر پدرم منزل بود، مطمئن باشید کلاغ هرگز به آن نزدیک نمىشد.
مىگویم: «اما باید از اینجا بروم. راهى نیست.» «آهان، گمانم حق با توست.» کاغذنگهدار را دوباره روى میز مىگذارد و دستهایش را پشت سرش در هم گره مىکند. «این فرار همیشه همهچیز را حل نمىکند. نمىخواهم ترا از اینکه دست به کارى بزنى بترسانم. اما اگر جاى تو بودم روى فرار از اینجا حساب نمىکردم. مهم نیست تا کجا فرار کنى. فاصله هیچچیز را حل نمىکند.»
نظرات کاربران
افزودن نظر
هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است
افزودن نظر
منتظر نظرات شما هستیم ...
کالاهای مرتبط