یدک (شاهزاده هری)
(مگان،1981م،شاهزاده هری،1961-1977م)
نویسنده:
شاهزاده هری
مترجم:
مهراب حسنوند
395,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات
552
شابک
9786227345209
تاریخ ورود
1401/12/23
نوبت چاپ
1
سال چاپ
1402
تاریخ تجدید چاپ
14020114
وزن (گرم)
548
قیمت پشت جلد
395,000 تومان
کد کالا
121097
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
کتاب یدک، اثر شاهزاده هری است با ترجمهی مهراب حسنوند و چاپ انتشارات اسپینا.
کتاب حاضر اثر پرفروشی است که در هفتهی اول انتشار به رکورد باورنکردنی بیش از 3.2 میلیون نسخه فروش در سراسر جهان دست یافت. شاهزاده هری در این اثر با افشاگریهایی از زندگی خصوصی خاندان سلطنتی انگلستان، مصرف موادمخدر در جوانی و... جنجالهای زیادی را به پا کرد. این خاندان به خاطر قدمت تاریخی و تاثیرگذاریشان در تاریخ معاصر جهان همیشه مورد توجه و بحث بودهاند...
کتاب پیش رو حاوی سه گفتار است که شامل: «گفتار نخست: مربوط به ماجراهای دوران کودکی و جوانی شاهزاده هری، گفتار دوم: وقایع و جریانات مربوط به حضورش در ارتش و گفتار سوم: ماجرای آشنایی با بازیگر سرشناس هالیوود و ازدواجش» میباشد.
بخشی از کتاب
مارکو هم مثل من عاشق شیرینی بود. و مثل من علاقه خاصی به پودینگ داشت. (همیشه آن را «پودز» می نامید) بنابراین این ایده به ذهنم رسید که مقداری سس تاباسکو داخل پودینگش بریزم.
قطعا در ابتدا شروع به نعره کشیدن میکرد، اما به محض اینکه میفهمید یک نفر قصد شوخی با او را داشته است، شروع به خندیدن خواهد کرد، اوووه، آن هم با صدای بلند و به مدت زیاد! و اما زمانی که متوجه بشود، کار من بوده با صدای بلندتری خواهد خندید.
نمیتوانستم صبر کنم.
شب بعد، در حالی که همه سرگرم خوردن شام بودند، پاورچین پاورچین از چادر غذاخوری خارج شدم. پس از پنجاه متر پیادهروی وارد چادر آشپزخانه شدم و به اندازه یک فنجان سس تاباسکو داخل پودینگ مارکو ریختم (نان و کره بود، طعم محبوب مامان). خدمه آشپزخانه مرا دیدند، اما من انگشتم را به نشانه سکوت بر روی لبم گذاشتم. آنها نیز خندیدند.
با سرعت به چادر غذاخوری بازگشتم، به تیگی چشمک زدم. قبلا راز خود را با او در میان گذاشته بودم و او نیز معتقد بود که ایده خوبی است. به خاطر ندارم که به ویلی هم درباره نقشهام گفته بودم یا خیر. احتمالا نگفته بودم، چون قطعا این کار را تایید نمیکرد.
آرام و قرار نداشتم، لحظهشماری کردم تا دسر سرو شود، با همه توان سعی داشتم جلوی خندهام را بگیرم.
ناگهان یک نفر فریاد زد: واااای!
دیگری هم گفت: یا خدا...!
همگی با هم به یک سو نگاه کردیم. درست بیرون در باز چادر، دم قهوهای رنگی همچون شلاق در هوا پیچ و تاب میخورد.
پلنگ!
همه سر جایشان میخکوب شده بودند... غیر از من! به سمت پلنگ گام برداشتم. مارکو دستش را بر روی شانهام گذاشت.
پلنگ همچون یک بالرین حرفهای با گامهای آرام از همان مسیری که من به سمت چادر بازگشته بودم، از آنجا دور شد.
نظرات کاربران
افزودن نظر
هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است
افزودن نظر
منتظر نظرات شما هستیم ...
کالاهای مرتبط