دسته بندی : رمان نوجوان

پی پی جوراب بلند

(داستان های سوئدی،قرن 20م،تصویرگر:تونی راس)
نویسنده: آسترید لیندگرن
مترجم: جمال اکرمی
350,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 156
شابک 9786004137782
تاریخ ورود 1400/12/08
نوبت چاپ 2
سال چاپ 1403
تاریخ تجدید چاپ 14050711
وزن (گرم) 135
قیمت پشت جلد 350,000 تومان
کد کالا 111447
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
کتاب پی پی جوراب بلند اثر آسترید لیندگران است به تصویرگری تونی راس، ترجمه‌ی جمال اکرمی و چاپ انتشارات محراب قلم. پی پی دختربچه‌ی نه‌ساله‌ای است که نه پدر دارد و نه مادر، البته او هم روزی مانند همه‌ی بچه ها پدر و مادری داشته اما وقتی خیلی کوچک بوده مادرش را از دست داده و بعدها وقتی کمی بزرگ‎تر شده پدرش که کاپیتان یک کشتی بخار بوده و روی آب‎های اقیانوس‎های بزرگ سفر می کرده به دل آب زده و دیگر هیچ‎وقت برنگشته است؛ هرچند پی پی ته دلش مطمئن است که او روزی به خانه برمی‎گردد. پدر پیش از ناپدید شدنش کلبه‌ای قدیمی در باغی بزرگ خریده تا در دوران پیری با دخترش در آن زندگی کند، کلبه‌ای که پی پی تصمیم می‌گیرد برای زندگی همراه با یک میمون و چمدانی از تکه‌های طلا که به یادگار از پدرش مانده به آنجا برود. در همسایگی کلبه خانواده‌ای چهارنفره که پسری به اسم تامی و دختری به اسم آنیکا دارند زندگی می‌کنند. دختر و پسر همیشه آرزو داشتند که یک همبازی داشته باشند و حالا ورود پی پی نوید رسیدن به این آرزو را می‌دهد. دختری عجیب با موهای حنایی، صورت ککی‌مکی و قدرت بدنی بالا که هر لحظه ماجرایی درست می‌کند.
بخشی از کتاب
پی پی، تامی و آنیکا بیرون کلبه‎ی ویله کولا نشستند. پی پی روی یکی از تیرک‎های در ورودی باغ نشست و آنیکا روی تیرک دیگر آن؛ تامی هم بالای در باغ نشست. یکی از روزهای گرم و زیبای اواسط تابستان بود. یک درخت گلابی در کنار در باغ شاخه‎هایش را آن‎قدر پایین آورده بود که بچه‎ها می‎توانستند سر جایشان بنشینند و گلابی‎های زرد لپ قرمزی کوچولوی تابستانی را بدون زحمت بچینند. آن‎ها گلابی‎ها را گاز می‎زدند، می‎جویدند و تفاله‎هایش را تف می‎کردند. کلبه‎ی ویله کولا در جایی قرار داشت که شهر کوچک در آن‎جا تمام می‎شد و منطقه‎ی ییلاق‎نشین شهر از آن‎جا شکل می‎گرفت و خیابان به یک جاده‎ی روستایی تبدیل می‎شد. مردم شهر دوست داشتند در مسیرشان که از کنار ویله کولا می‎گذشت، پیاده‎روی کنند، چون آن دور و بر زیباترین مناظر را داشت. وقتی بچه‎ها آن‎جا نشسته بودند و سرشان گرم خوردن گلابی بود، دختری از خیابان شهر به آن‎جا نزدیک شد. تا چشمش به بچه‎ها افتاد، ایستاد و پرسید: «شما ندیدید پدرم از این جا رد بشود؟» پی پی گفت: «من خبر ندارم. قیافه‎اش چطوری بود؟ چشم‎هایش آبی نبود؟» دختر گفت: «چرا.» -با یک کلاه سیاه و کفش‎های مشکی؟ دختر با ذوق و شوق جواب داد: «بله، دقیقا.» پی پی با قاطعیت گفت: «نه، ما کسی با این مشخصات ندیده‎ایم.» دختر با ناامیدی نگاهش کرد و بدون کلمه‎ای حرف به راهش ادامه داد. پی پی پشت سر دختر داد زد: «هی، تو! پدرت کچل نبود؟» دختر با عصبانیت جواب داد: «نه، خیلی کم.» پی پی گفت: «با این حساب کمی خوش به حالش می‎شود.» و تفاله‎ی گلابی را تف کرد بیرون.
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است