ملکه ی سیاه پوش
(داستانهای نوجوانان انگلیسی،قرن 20م،تصویرگر:تونی راس)
نویسنده:
مایکل مورپورگو
مترجم:
جمال اکرمی
180,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات
96
شابک
9786004135634
تاریخ ورود
1398/12/13
نوبت چاپ
2
سال چاپ
1404
تاریخ تجدید چاپ
14050206
وزن (گرم)
90
قیمت پشت جلد
180,000 تومان
کد کالا
88845
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
کتاب ملکهی سیاهپوش اثری است از مایکل مورپورگو به تصویرگری تونی راس، ترجمهی جمال اکرمی و چاپ انتشارات محراب قلم. این کتاب داستان خانوادهی بیلی و همسایهی عجیب و مرموزشان را که همه او را با نام ملکهی سیاهپوش میشناسند در خود جای داده، خانمی که همیشه یک لباس سیاه بلند به تن دارد و کلاهش جوری روی سرش قرار میگیرد که چیز زیادی از چهرهاش مشخص نیست. آشنایی بیلی با او دقیقا از وقتی آغاز میشود که خرگوش رولا پایش به باغچهی خانهی خانم بلوم باز میشود و بعد کمکم رابطهای دوستانه میان آنها شکل میگیرد تا جایی که ملکهی سیاهپوش از بیلی میخواهد وقتی در سفر است مواظب خانهاش باشد!
بخشی از کتاب
آن شب آرام روی تخت دراز کشیدم، اما خوابم نمیبرد. هرچه بیشتر فکرش را میکردم، اوضاع بدتر میشد. خودم را درگیر کاری کرده بودم که دوست نداشتم. از اینها گذشته خود ملکهی سیاه پوش چی؟ او چهجور آدمی بود؟ چه کار داشت؟ نمیتوانستم این فکر را از سرم بیرون کنم که شاید او هم یک جورهایی جادوگر باشد. بدون شک تواناییهای جادویی خاصی داشت. مگر همین او نبود که نیش زنبور روی دستم را درمان کرد؟ مگر با جادویش طوری طلسمم نکرد که قول کارهایی را به او بدهم که علاقهای به آنها نداشتم؟ در بهترین حالت او یک غریبه بود و در بدترین حالت...! حتی فکرش هم تنم را میلرزاند.
فردای آن روز، همهاش به این فکر میکردم که باید همهچیز را دربارهی او به مادرم بگویم، همهی آن کارهایی را که ملکهی سیاه پوش از من خواسته بود. اما چیزی نگفتم. حقیقتش را بخواهید، به این علت نبود که قول داده بودم حرفی نزنم، هرچند این فکر توی سرم بود. ممکن است حرفم احمقانه به نظر برسد، اما میترسیدم اگر ملکهی سیاهپوش بفهمد، دست به کار خطرناکی بزند و مثلا به زنبور تبدیلم کند! شاید همهی آن زنبورهای توی حیاطش اشباح طلسمشدهای بودند که او تنبیهشان کرده بود و حالا محکوم به این بودند که تمام زندگیشان را بیرون خانه توی آن کندو بگذرانند. مرتب به اتفاقهای وحشتناک فکر میکردم. دلم میخواست همهچیز را برای کسی تعریف کنم. آن شب هم واقعا نزدیک بود این کار را بکنم.
بعد از شام، من و پدر سرمان گرم بازی شطرنج شد. رولا هم مثل همیشه داشت با هیجان بازی را تماشا میکرد. نمیتوانستم تمرکز داشته باشم، که البته تقصیر رولا نبود. هربار که نگاهم به مهرهی سیاه ملکهی شطرنج میافتاد، بیاختیار فکرم به سمت خانهی شمارهی 22 میرفت. برایم عجیب بود که آنهمه صفحهی شطرنج آنجا چه کار میکرد؟ آن هم صفحات شطرنج بدون مهره. آیا امکان داشت که آنها با کارهای مرموز و ترسناک جادوگرها ارتباط داشته باشند.
نظرات کاربران
افزودن نظر
هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است
افزودن نظر
منتظر نظرات شما هستیم ...
کالاهای مرتبط