دسته بندی : رمان ایرانی

زمستان بی بهار

(داستان های فارسی،قرن 14)
نویسنده: ابراهیم یونسی
925,000
برای خرید وارد شوید
مشخصات
تعداد صفحات 767
شابک 9789643511135
تاریخ ورود 1382/11/06
نوبت چاپ 5
سال چاپ 1400
تاریخ تجدید چاپ 14040807
وزن (گرم) 1042
قیمت پشت جلد 925,000 تومان
کد کالا 1798
مشاهده بیشتر
درباره کتاب
زمستان بی‌بهار روایتی است از زندگی نویسنده و در واقع عنوانی است که او به عمر خود اختصاص داده است. یونسی که سودای آزادی و آزادی‌خواهی را در سر داشت، امیدش به‌سرعت ناامید شد و همین سودا باعث شد تا هشت سال گران‌بها از عمر خود را در زندان سپری کند. ترس این بود که یونسی حتی جان خود را در این مسیر از دست بدهد، اما ازآنجاکه پایش را در خدمت ارتش از دست داده بود، از مرگ گریخت. او روایت خود را از تولدش آغاز می‌کند و آن‌چنان جذاب و داستان‌وار سخن می‌گوید که مخاطب مشتاق به زندگی‌نامه و داستان را هم‌زمان با خود همراه می‌کند.
بخشی از کتاب
مادرم جیغ مى‌کشد، مادربزرگ دستپاچه است… بیست و هفت رمضان است. خاله رابعه هنّ و هن‌کنان رسیده است، ماتش برده است… مادرم جیغ مى‌زند ــ و من بى‌تابم و درجا وول مى‌خورم. بیست و هفت رمضان است، سال هزار و… بقیه‌اش را نمى‌دانم… آنها هم نمى‌دانند. مادربزرگ فقط مى‌گوید بیست و هفت رمضان ــ و همیشه هم با تعجب ــ که با این حال چرا این همه نااهل! بیست و هفت رمضان سال هزار و… روز تولد من است… خاله رابعه رفته است ماما را صدا کند ــ درد مادرم شدت کرده است، من بیتابم، بازیم گرفته است ــ مادربزرگ بیقرار است. واى این خاله رابعه چقدر طول داد! خاله رابعه همسایه ما است… همسایه همه است. بی‌خود و بى‌جهت براى همه کار مى‌کند، براى همه فرمان مى‌برد، بى‌هیچ توقّعى، و سپاسگزار همه است ــ بی‌خود و بى‌جهت. خانه کسى چیزى نمى‌خورد، همیشه همه چیز خورده است، و همه چیز را همین الآن خورده… خدا زیاد کند! با این همه مقدمش در هیچ خانه‌اى گرامى نیست، هرچند همه به او کار مى‌سپارند، و او کار همه را انجام مى‌دهد، بى‌هیچ چشمداشتى… عیبش این است که همه را همسر و همبر خود مى‌داند… خاله رابعه هنوز نیامده است، و درد مادرم شدت کرده است، و من بى‌تابم. خیال دارم به سلامت ورود کنم، و خیال دارم به سلامت از همان بدو ورود پهلوان میدان باشم ــ هیچ خوش ندارم مثل بچه‌هاى داستانى با من رفتار شود، که تا ورود مى‌کنم بروم توى «فریزر»، و باشم تا موقعى که نویسنده هوس مى‌کند خورش کدویى یا بادمجانى براى خواننده بپزد، و آن وقت مرا از فریزر درآورد و بخورد خواننده بدهد. نه، مى‌خواهم از همان اول در جریان باشم، همه چیز را ببینم و همه چیز را بدانم…
نظرات کاربران
افزودن نظر

هنوز هیچ دیدگاهی ثبت نشده است